پارت پنجاه‌ودوم | «بهش دست نزن»

پارت پنجاه‌ودوم | «بهش دست نزن»

جئون جونگ‌کوک

مردی که لارا رو گرفته بود، اسمش ایان بود.

ایان بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، چاقو رو خیلی آرام روی بازوی لارا کشید و باعث شد لارا از درد جیغ بکشه.

ـ آخخخ!

اشک‌هاش فوراً سرازیر شد و بدنش از ترس لرزید.

میچا با دیدن این صحنه زد زیر گریه.

ـ نه! خواهش می‌کنم، کاری باهاش نداشته باش!

فشار توی سینه‌م بیشتر شد.

ـ حرومزاده!

صدای من توی سالن پیچید.

ـ دردش میاد! نمی‌فهمی؟!

ایان با خونسردی خندید.

ـ پس باید بیشتر مراقبش باشی،جئون.

نگاهم رو ازش نگرفتم.

ـ لارا...

چشم‌های اشکی‌اش رو به سمتم آورد.

با صدایی آروم‌تر گفتم:

ـ ببین منو.

نفس لرزونی کشید.

ـ چیزی نیست... من اینجام.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد.

ـ می‌ترسم...

ـ می‌دونم.

لحنم نرم‌تر شد.

ـ ولی به من اعتماد کن. نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.

ایان دوباره خواست چیزی بگه که با عصبانیت ادامه دادم:

ـ تو حتی نمی‌دونی با کی طرف شدی. ولی یه چیز رو خوب بفهم...

چشم‌هام رو ریز کردم.

ـ بهش دست نزن.

لارا با گریه سرش رو تکون داد.

ـ جونگ‌کوک...

ـ جانم؟

صدایم کاملاً تغییر کرد.

ـ چیزی نیست، عزیزم. فقط به من نگاه کن. همین.

میچا در حالی که اشک می‌ریخت، گفت:

ـ جی‌هان... خواهش می‌کنم یه کاری کن.

جی‌هان محکم دستش رو گرفته بود.

ـ آروم باش میچا. کوک حواسش هست.

رُزا هم با نگرانی گفت:

ـ لارا، نفس بکش. ما اینجاییم.

لیام ساکت ایستاده بود، اما نگاهش مدام بین ایان و جونگ‌کوک جابه‌جا می‌شد.

من یک لحظه به لیام نگاه کردم.

فقط یک نگاه.

اما همون یک نگاه کافی بود.

لیام خیلی نامحسوس سرش رو تکون داد.

نقشه مشخص بود.

من حواس ایان رو نگه می‌داشتم...

و لیام از پشت، خودش رو به موقعیت مناسب می‌رسوند.

چند ثانیه بعد، لیام با احتیاط از پشت به ایان نزدیک شد.

ایان هنوز تمام حواسش به من بود.

من عمداً یک قدم جلو رفتم.

ـ ایان...

ـ چی؟

ـ اگه دنبال منی، لارا رو ول کن.

ایان خندید.

ـ فکر کردی به همین راحتی؟

ـ نه.

مکث کردم.

ـ ولی مطمئنم یه راهی پیدا می‌کنم.

همون لحظه لیام حرکت کرد و با ضربه‌ای سریع، چاقوی دست ایان رو منحرف کرد.

ایان از درد غافلگیر شد و در همان لحظه لارا رو با شدت کنار زد.

ـ لارا!

لارا تعادلش رو از دست داد و چند قدم عقب رفت.

جی‌هان فوراً خودش رو رسوند و اون رو گرفت.

ـ گرفتمت! چیزی نیست!

اما من دیگه منتظر نماندم.

نگاهم سرد شده بود.

این بار دیگر هیچ چیزی بین من و ایان باقی نمانده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب نظرتونن

حمایتتت
دیدگاه ها (۳)

پارت پنجاه‌وسوم | نقطه‌ضعفجئون جونگ‌کوکهمه‌چیز در چند ثانیه ...

پارت پنجاه‌ویکم | «پیدات کردم»پارک لاراکمی بعد، جونگ‌کوک نود...

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

پارت سی‌ونهم | یک ساعتِ طولانیپارک لارااتاق در سکوت سنگینی ف...

پارت سی‌وهشتم | صدای شلیکپارک لاراهنوز صدای خنده‌هامون توی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط