+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.82
(از زبون جونگ کوک)
صبح شده بود. نور خورشید ملایم از لای پردهها میاومد تو اتاق. ا.ت بالاخره بعد از اون کابوس وحشتناک، یه کم خوابیده بود. حالا کنارم دراز کشیده بود، ولی این بار فاصلهمون کمتر از شب قبل بود. سرش کمی به سمت من چرخیده بود.
من ساعتها بیدار بودم و فقط نگاهش میکردم. هر بار که تو خواب تکون میخورد یا ابروهاش درهم میرفت، دلم فشرده میشد. هنوزم کابوس میدید. هنوزم از من میترسید.
ا.ت آروم چشماشو باز کرد. اول گیج بود، بعد وقتی منو دید، بدنش یه لحظه سفت شد. ولی این بار مثل قبل سریع عقب نکشید. فقط بهم نگاه کرد. یه نگاه طولانی، خسته و پر از سوال.
من آروم لبخند زدم و با صدای گرفته گفتم:
- صبح بخیر... کابوس دیگه ندیدی؟
ا.ت چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آروم سرشو تکون داد و گفت:
+ ...نه. بعد از اون یکی... دیگه ندیدم.
من جرات کردم و خیلی آهسته دستمو روی ملافه جلو بردم. این بار انگشتام کامل روی پشت دستش قرار گرفت. ا.ت یه لحظه نفسش رو حبس کرد، ولی دستشو نکشید.
سکوت بود. فقط صدای تنفس ما دوتا.
من با صدای خیلی پایین گفتم:
- ا.ت... میدونم هنوز برات سخته. میدونم هر بار که منو میبینی، یه بخشی از وجودت میخواد فرار کنه. ولی... ممنون که هنوز اینجایی. ممنون که دیشب نموندی.
ا.ت به دستامون نگاه کرد. بعد آروم، خیلی آروم، انگشت اشارهش رو روی انگشتم گذاشت. فقط یه تماس کوچیک، اما این بار خودش این کارو کرد.
قلبم تند زد.
- (آروم)
- من هنوز... خیلی میترسم ازت. هنوز نمیتونم کامل بهت اعتماد کنم. ولی... وقتی دیشب زخمی بودی و منو تو رودخونه بغل کرده بودی... یه لحظه تو دلم یه چیزی تکون خورد. هنوز عشق نیست... ولی... دیگه مثل قبل هم نیست.
این کلمات مثل عسل تو گوشم بود.
من جرات نکردم بیشتر فشار بیارم. فقط انگشتمو آروم تکون دادم و گفتم:
- کافیه... فعلاً این کافیه. من عجله ندارم. هر چقدر طول بکشه، صبر میکنم.
ا.ت سرشو کمی پایینتر آورد و برای اولین بار بعد از ماهها، یه لبخند خیلی خیلی کوچیک و خسته روی لبش نشست. یه لبخند شکسته، اما واقعی.
من هم لبخند زدم. درد زخمهام هنوز بود، ولی تو این لحظه، هیچ دردی به اندازه این لبخند کوچیک ا.ت برام شیرین نبود.
اتاق پر از نور صبح و یه امید خیلی شکننده و کوچیک بود.
و من خوشحال بودم. واقعاً خوشحال.........
ادامه دارد.........
پارت های جدید♡
جالبه داریم ۷۰۰ تایی میشیم ولی ۴۰ کامنت رو نمیتونین برسونین!
چرا؟
نفری یه دونه هم کامنت بزارین از ۵۰۰ تا میگذره
هعی
خب برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۳۰ کامنت
لایک همه پست های جدید بالای ۲۰ تا
کامنت پست های جدید بالای ۵ تا
دیگه نا امیدم نکنین
جمعه امتحان نمونه دارم ولی بازم دارم پارت میزارم
حمایت هاتون کلی بهم انرژی میده
-I shouldn't fall in love with you
p.82
(از زبون جونگ کوک)
صبح شده بود. نور خورشید ملایم از لای پردهها میاومد تو اتاق. ا.ت بالاخره بعد از اون کابوس وحشتناک، یه کم خوابیده بود. حالا کنارم دراز کشیده بود، ولی این بار فاصلهمون کمتر از شب قبل بود. سرش کمی به سمت من چرخیده بود.
من ساعتها بیدار بودم و فقط نگاهش میکردم. هر بار که تو خواب تکون میخورد یا ابروهاش درهم میرفت، دلم فشرده میشد. هنوزم کابوس میدید. هنوزم از من میترسید.
ا.ت آروم چشماشو باز کرد. اول گیج بود، بعد وقتی منو دید، بدنش یه لحظه سفت شد. ولی این بار مثل قبل سریع عقب نکشید. فقط بهم نگاه کرد. یه نگاه طولانی، خسته و پر از سوال.
من آروم لبخند زدم و با صدای گرفته گفتم:
- صبح بخیر... کابوس دیگه ندیدی؟
ا.ت چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آروم سرشو تکون داد و گفت:
+ ...نه. بعد از اون یکی... دیگه ندیدم.
من جرات کردم و خیلی آهسته دستمو روی ملافه جلو بردم. این بار انگشتام کامل روی پشت دستش قرار گرفت. ا.ت یه لحظه نفسش رو حبس کرد، ولی دستشو نکشید.
سکوت بود. فقط صدای تنفس ما دوتا.
من با صدای خیلی پایین گفتم:
- ا.ت... میدونم هنوز برات سخته. میدونم هر بار که منو میبینی، یه بخشی از وجودت میخواد فرار کنه. ولی... ممنون که هنوز اینجایی. ممنون که دیشب نموندی.
ا.ت به دستامون نگاه کرد. بعد آروم، خیلی آروم، انگشت اشارهش رو روی انگشتم گذاشت. فقط یه تماس کوچیک، اما این بار خودش این کارو کرد.
قلبم تند زد.
- (آروم)
- من هنوز... خیلی میترسم ازت. هنوز نمیتونم کامل بهت اعتماد کنم. ولی... وقتی دیشب زخمی بودی و منو تو رودخونه بغل کرده بودی... یه لحظه تو دلم یه چیزی تکون خورد. هنوز عشق نیست... ولی... دیگه مثل قبل هم نیست.
این کلمات مثل عسل تو گوشم بود.
من جرات نکردم بیشتر فشار بیارم. فقط انگشتمو آروم تکون دادم و گفتم:
- کافیه... فعلاً این کافیه. من عجله ندارم. هر چقدر طول بکشه، صبر میکنم.
ا.ت سرشو کمی پایینتر آورد و برای اولین بار بعد از ماهها، یه لبخند خیلی خیلی کوچیک و خسته روی لبش نشست. یه لبخند شکسته، اما واقعی.
من هم لبخند زدم. درد زخمهام هنوز بود، ولی تو این لحظه، هیچ دردی به اندازه این لبخند کوچیک ا.ت برام شیرین نبود.
اتاق پر از نور صبح و یه امید خیلی شکننده و کوچیک بود.
و من خوشحال بودم. واقعاً خوشحال.........
ادامه دارد.........
پارت های جدید♡
جالبه داریم ۷۰۰ تایی میشیم ولی ۴۰ کامنت رو نمیتونین برسونین!
چرا؟
نفری یه دونه هم کامنت بزارین از ۵۰۰ تا میگذره
هعی
خب برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۳۰ کامنت
لایک همه پست های جدید بالای ۲۰ تا
کامنت پست های جدید بالای ۵ تا
دیگه نا امیدم نکنین
جمعه امتحان نمونه دارم ولی بازم دارم پارت میزارم
حمایت هاتون کلی بهم انرژی میده
- ۷۳۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط