## **پارتی اول: غروب، کافهٔ خلوت و یک اعترافِ پشتِ فرمان*

## **پارتی اول: غروب، کافهٔ خلوت و یک اعترافِ پشتِ فرمان**

هوای سئول کم‌کم داشت رو به خنکی می‌رفت و نور نارنجی و ملایم غروب آفتاب، روی بدنهٔ براق ماشین اسپرتت می‌تابید. جین اصرار کرده بود که امشب او پشت فرمان بنشیند، اما خودت خوب می‌دانستی چقدر دلش می‌خواهد قبل از اینکه کلید را به دستت بدهد، حرفی را که ماه‌ها در دلش سنگینی می‌کرد به زبان بیاورد.

توی پارکینگ خلوت و ساکتی ایستاده بودید. جین به کاپوت ماشینت تکیه داده بود، دست‌هاش را توی جیب هودی گشادش فرو کرده بود و با نگاهی عمیق و پر از تحسین به تو خیره شده بود.

ـ «رومی... می‌دونی چیه؟» صدایش توی سکوت غروب، نرم و آرام بود. «من همیشه فکر می‌کردم هیچ‌کس توی دنیا پیدا نمی‌شه که بتونه هم‌زمان هم مثل یه فرشته روی استیج بخونه، هم با اون اقتدار و مهارتت پشت فرمان ماشین‌های خفنت بشینه و منو محو خودش کنه... ولی تو همه‌ی اینارو با هم داری.»

لبخندی زدی و سرت رو کج کردی: «داری جدی حرف می‌زنی یا باز میخوای کلید ماشینمو ازم بدزدی جین؟»

جین خنده‌ی دلنشینی کرد، از ماشین فاصله گرفت و قدم‌به‌قدم بهت نزدیک شد. دستش رو بالا آورد و خیلی آهسته، با نهایت احترام و لطافت، دستت رو گرفت. نگاهش برای اولین بار اون شیطنت همیشگی‌اش را نداشت؛ سراسر عشق و صداقت بود.

ـ «جدی‌ام، خیلی هم جدی‌ام رومی. خسته‌شدم از اینکه فقط دوستت باشم و وقتی به صدای خوندنت گوش میدم یا با اون کلکسیون بی‌نظیرت پوز می‌زنی، نتونم محکم بغلت کنم و بگم چقدر عاشقتم. من... من دوستت دارم. خیلی بیشتر از اونچیزی که فکرشو بکنی.»

---

### **پارتی دوم: استودیو، صدای تو و جوابِ قلبی**

نفس توی سینه‌ات حبس شده بود. نگاه خیره و مهربان جین روی صورتت بود و منتظر جوابت بود. قلبت داشت تندتر از همیشه می‌زد، درست مثل وقتی که با سرعت توی پیست مسابقه می‌روندی.

دستی به بازوی هودی‌اش کشیدی و با لبخندی که پنهان کردنش غیرممکن بود، گفتی: «تو همیشه بلدی آدم رو غافلگیر کنی، جین... ولی راستش رو بخوای، منم خیلی وقته که دلم می‌خواد این جمله رو فقط از زبون تو بشنوم.»

چشمان جین از شوق برق زد. بی‌محابا دستت رو فشرد و لبخند معروف مستطیلی‌اش روی صورتش نشست. اما قبل از اینکه فرصت کند بغلت کند، در استودیوی ضبط صدا باز شد و صدای جیغ و کل کشیدن بقیه اعضا (که پشت در کمین کرده بودند و همه‌چیز را یواشکی می‌دیدند) بلند شد!

تهیه‌کننده و اعضا با سر و صدا ریختن بیرون و شوگا با اون قیافهٔ همیشه خونسردش گفت: «بالاخره اعتراف کردی هیونگ؟ مردیم از بس منتظر موندیم!»

جین خندید، دستش رو دور شانه‌ات انداخت و تو رو نزدیک‌تر به خودش کشید و با غرور خاصی گفت: «بله! بالاخره مال من شد، فضول‌ها! حالا هم برید پی کارتون که رومی باید امشب منو با ماشینش ببره دور دور!»

---

### **پارتی سوم: شب‌گردی و شروع یک داستانِ دو نفره**

صدای غرش موتور ماشینت توی خیابان‌های خلوت و نیمه‌شب سئول می‌پیچید. شیشه‌ها پایین بود و هوای خنک صورت هر دوتاشون رو نوازش می‌کرد. جین صندلی‌اش رو کاملاً داده بود عقب، سرش رو به صندلی تکیه داده بود و با لبخندی عاشقانه به تو نگاه می‌کرد که با چه تسلط و مهارتی دنده‌ها رو عوض می‌کردی.

ـ «رومی...»
ـ «جونم جین؟»
ـ «می‌دونم عاشق کلکسیون ماشین‌ها و موتورته... ولی از این به بعد، منم یکی از اون چیزهایی هستم که باید مراقبشون باشی، مگه نه؟»

نگاهی کوتاه بهش انداختی، چشمکی زدی و دستت رو دراز کردی تا دست گرمش رو بگیری: «معلومه جین... تو امن‌ترین و قشنگ‌ترین جای این کلکسیونی.»

و ماشین توی نور چراغ‌های شهر، به سمت فردایی روشن‌تر پیش رفت...
*اگه شخصیت خود تو یه جور دیگه ایه بگو تا اونجوریش کنم💜🤗*
دیدگاه ها (۰)

سناریو

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت هــشــتــم 𓆪 🖤🥀ماشین سیاه آرام‌آرام نزدیک...

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

تکپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط