part
[☆part²⁶☆]
ویوی لیلی:
با ارتور برای دیدن بلا رفتیم سمت عمارت الکساندر،ارتور کلید داشت،پس گفتیم چطوره سوپرایزشون کنیم و در نزدیم،رفتیم داخل و سمت اشپزخونه که دیدیمشون،الکس نیمه برهنه بلا رو از پشت بغل کرده بود و گردنش رو میبوسید.انگار متوجه ما نشده بودن،غرق توی دنیای خودشون بودن.ارتور گفته بود اونا هیچ رابطه ای با هم ندارن اما این و وضعیتشون توی ویلا وقتی ما رسیدیم چیز دیگه ای میگفت،بلا داشت میوه خورد میکرد و الکس به بغل و بوسه هاش ادامه میداد،انگار کار طبیعی بود براش،ارتور فرصت رو قنیمت شمرد و شروع کرد به ضبط با گوشیش.بعد قطع ویدئو ارتور خندید و توجهشون رو جلب کرد.سریع از هم جدا شدن
-اینجا چیکار میکنید؟
♡اومده بودیم حالت رو بپرسیم.
-ممنون.ام...بشینید.
♡میبینم خوب باهم جور شدین.
-اره
×مامان حتما از شنیدنش خوشحال میشه.میدونی که چقدر تورو دوست داره.
-اره،میدونم.بعدا خودم بهش میگم.
×اتفاقا ما هم اومدیم درکنار اینکه بلا ببینیم بگیم مادرم دعوتت کرده فردا با اون و چندتا از دوستاش بری مسابقه اسب سواری.
-من؟باهاش برم مسابقه اسب سواری؟
+مثل اینکه از الان دل مادرم رو به دست اوردی.اون هیچوقت کسی رو با دوستاش اشنا نمیکنه.مگر واقعا دوستش داشته باشه.اما یه مشکلی هست.
-چی؟
×دوستاش خیلی سخت گیرن.اگه نتونی دلشون رو به دست بیاری،باید دور مادرم رو خط بکشی.
-باشه.
♡یه مشکل دیگه هم هست.
گفتم و دستام رو با بلا قفل کردم.اونم سر تکون داد
×+چی؟(همزمان.)
♡-لباس.
-پس منو لیلی امروز میریم خرید،شما دوتا بشینید صبحونتون رو بخورید.
گونه الکس رو بوسید و دستم رو گرفت،دوتایی رفتیم بیرون.دوتایی رفتیم سمت پاساژ،چندتا لباس امتحان کرد،واقعا همشون بهش میومدن،یکی رو انتخاب کردیم و خریدیم.رفتیم کافه و نشستیم.بلا یه اسپرسو منم یه کاپوچینو سفارش دادیم.توی راه برگشت متوجه شدم کیفم رو توی کافه جا گذاشتم.
♡فک کنم کیفم رو جا گذاشتم.
-باشه.تا من میرم از کوچه ماشینو بیارم تو هم برو کیفت رو بردار.
رفتم کیفم رو اوردم،چند دقیقه صبر کردم اما خبری از بلا نبود،رفتم توی کوچه و با...
---------------------------
تا شب میتونید حدس بزنید.حمایت کنید امشب یه پارت هدیه از هر کدوم میزارم.🤭✨️
ویوی لیلی:
با ارتور برای دیدن بلا رفتیم سمت عمارت الکساندر،ارتور کلید داشت،پس گفتیم چطوره سوپرایزشون کنیم و در نزدیم،رفتیم داخل و سمت اشپزخونه که دیدیمشون،الکس نیمه برهنه بلا رو از پشت بغل کرده بود و گردنش رو میبوسید.انگار متوجه ما نشده بودن،غرق توی دنیای خودشون بودن.ارتور گفته بود اونا هیچ رابطه ای با هم ندارن اما این و وضعیتشون توی ویلا وقتی ما رسیدیم چیز دیگه ای میگفت،بلا داشت میوه خورد میکرد و الکس به بغل و بوسه هاش ادامه میداد،انگار کار طبیعی بود براش،ارتور فرصت رو قنیمت شمرد و شروع کرد به ضبط با گوشیش.بعد قطع ویدئو ارتور خندید و توجهشون رو جلب کرد.سریع از هم جدا شدن
-اینجا چیکار میکنید؟
♡اومده بودیم حالت رو بپرسیم.
-ممنون.ام...بشینید.
♡میبینم خوب باهم جور شدین.
-اره
×مامان حتما از شنیدنش خوشحال میشه.میدونی که چقدر تورو دوست داره.
-اره،میدونم.بعدا خودم بهش میگم.
×اتفاقا ما هم اومدیم درکنار اینکه بلا ببینیم بگیم مادرم دعوتت کرده فردا با اون و چندتا از دوستاش بری مسابقه اسب سواری.
-من؟باهاش برم مسابقه اسب سواری؟
+مثل اینکه از الان دل مادرم رو به دست اوردی.اون هیچوقت کسی رو با دوستاش اشنا نمیکنه.مگر واقعا دوستش داشته باشه.اما یه مشکلی هست.
-چی؟
×دوستاش خیلی سخت گیرن.اگه نتونی دلشون رو به دست بیاری،باید دور مادرم رو خط بکشی.
-باشه.
♡یه مشکل دیگه هم هست.
گفتم و دستام رو با بلا قفل کردم.اونم سر تکون داد
×+چی؟(همزمان.)
♡-لباس.
-پس منو لیلی امروز میریم خرید،شما دوتا بشینید صبحونتون رو بخورید.
گونه الکس رو بوسید و دستم رو گرفت،دوتایی رفتیم بیرون.دوتایی رفتیم سمت پاساژ،چندتا لباس امتحان کرد،واقعا همشون بهش میومدن،یکی رو انتخاب کردیم و خریدیم.رفتیم کافه و نشستیم.بلا یه اسپرسو منم یه کاپوچینو سفارش دادیم.توی راه برگشت متوجه شدم کیفم رو توی کافه جا گذاشتم.
♡فک کنم کیفم رو جا گذاشتم.
-باشه.تا من میرم از کوچه ماشینو بیارم تو هم برو کیفت رو بردار.
رفتم کیفم رو اوردم،چند دقیقه صبر کردم اما خبری از بلا نبود،رفتم توی کوچه و با...
---------------------------
تا شب میتونید حدس بزنید.حمایت کنید امشب یه پارت هدیه از هر کدوم میزارم.🤭✨️
- ۳.۹k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط