رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁵
آنیا زیر لب میگه: چرا اینطوری میکنه؟
و دامیان رو درحال بیرون رفتن از درب ورودی تماشا میکنه.
فلش بک به پس فردا صبح:
بکی با هیجان تمام با چشماش دنبال آنیا میگرده که یکهو چشمش به آنیا میخوره
بکی: آنیااااااااااااا صحبت بخیر.......
آنیا: حدس بزنم؟ میخوای ازم بپرسی که ثبت نام کردم یا نه؟ و درباره شب پر شوری که با دوست پسر خل و چلت داشتی بگی....
بکی: اولا اره واقعا ثبت نام کردی یا نه؟ دوما عزیزم.... اوننننن خللللللل و چلللللل نیستتتتتتتتتتت
آنیا: اینقدر شیفته ات شده بود که ۳ بار رفت تو تیر برق بکی.....اینم شد دوست پسر؟
بکی: ببخشید دوست پسر بنده مثله کراش جنابعالی نیست که بهش حرف بزنی سایه ات رو با تیر بزنه
ویو آنیا
با حرف بکی... به خودم اومدم و دیدم داره راست میگه درسته حرف بکی شوخی بود و از روی جدیت نبود اما....این حقیقت داره من تا الان به عنوان یک همکلاسی هم موفق به بدست آوردن اون نشدم چه برسه بخوام باهاش همخواب بشم
ادیت: (آنیا تو از اولش هم قرار نبود همخواب یارو بشی+)
بکی با دستاش جلو صورت آنیا تکون تکون میده: هوی هوی آنیا الووو
آنیا: چیزه...چیزی میگفتی ؟
بکی: اهههههه بیخیال دختر ..... بیا از هان سو بهت بگم...
آنیا: نمیخوام بشنوم........
بکی: عععععع
آنیا: نه..
و همینطوری به سمت کلاس حرکت میکنن..
و دامیان و نوچه ها پشت سر بکی و آنیا میان.
امیل: نمیتونم این دختر هارو درک کنم دنبال گول زدن پسران تا یک شبو با اونا بگذرونن . گشنه همین چیزان...اون دختره بود ارباب دامیان... اسمش چی بود.....خدایا کشته مرده شما بود دیگه....
دامیان درحالیکه راه میره و به اونا نگاه نمیکنه میگه: آنیا فورجر.
امیل: اهاااا همون . مطمئنم یه حشره موذیه حروم....
دامیان محکم امیل رو به دیوار هل میده و با دستاش صورت امیل رو میفشاره.
دامیان نیشخندی میزنه و میگه: خوب زبون در آوردی ها.... در مورد دختر مردم نباید اینطوری صحبت کرد ....
و بعد امیل رو ول میکنه و جلو جلو تر میره
امیل...از ترس خودش رو خیس کرده باید هم بکنه...
آنیا ذهن هارو به طور ناخودآگاه میخونه و وایمیسته با سرعت به عقب میره و جلو دامیان سبز میشه.
دامیان با حالت اخم داری به آنیا نگاه میکنه.
آنیا دستای دامیان رو میکشه و به حاشیه مدرسه که کسی نیست میبره
دامیان دستی به سرش میکشه و میگه: خانمی نمیتونی منو هرجا عشقت کشید ببری من این و رسم دارم نه مثه شم.....
و آنیا اون رو میبوسه.
دامیان شوک شده
دامیان ویو
انتظار سیلی رو ازش داشتم ولی انتظار یک بوسه ....... اصلا....چرا اینکارو کرد؟ چون دید ازش دفاع کردم؟ تنها چیزی که بهش فکر میکنم کاریه که الان داره انجام میده . بدنم بی حس شده و توسط دختری که روبه رومه این موضوع پیش میره..... دارم ذوب میشم.
آنیا ویو
دلمو زدم به دریا....چه مشکلی داره تهش مثه همیشه خار و خفیف میکنه منو ..
عادت دارم لاقل آرزو به دل نمیرم . چرا منو هل نمیده و نمیگه بهم که دیونه شدم نکنه منو همراهی کنه من امادگیش رو......ندارم
هیچکدومشون انتظار همچین چیزی رو از همدیگه نداشتن.....و همین الان بخاطر معذب بودن دوطرفه هست که بوسه تموم نمیشه.
پارادوکسی که هر دوتاشون میدونن..توش گیر افتادن
صدای زنگ کلاس به صدا میاد.
هردوتا به خودشون میآن
آنیا زودتر پیش قدم میشه و ول میکنه.
آنیا: من .....من . معذرت میخوام ...ن.نمیدونم این چه....کاری بود کردم.
دامیان درحالی که به آنیا زل زده هیچی نمیگه
آنیا با عجله به سمت راهرو میده که یکهو یکنفر دست آنیا رو میگیره....
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁵
آنیا زیر لب میگه: چرا اینطوری میکنه؟
و دامیان رو درحال بیرون رفتن از درب ورودی تماشا میکنه.
فلش بک به پس فردا صبح:
بکی با هیجان تمام با چشماش دنبال آنیا میگرده که یکهو چشمش به آنیا میخوره
بکی: آنیااااااااااااا صحبت بخیر.......
آنیا: حدس بزنم؟ میخوای ازم بپرسی که ثبت نام کردم یا نه؟ و درباره شب پر شوری که با دوست پسر خل و چلت داشتی بگی....
بکی: اولا اره واقعا ثبت نام کردی یا نه؟ دوما عزیزم.... اوننننن خللللللل و چلللللل نیستتتتتتتتتتت
آنیا: اینقدر شیفته ات شده بود که ۳ بار رفت تو تیر برق بکی.....اینم شد دوست پسر؟
بکی: ببخشید دوست پسر بنده مثله کراش جنابعالی نیست که بهش حرف بزنی سایه ات رو با تیر بزنه
ویو آنیا
با حرف بکی... به خودم اومدم و دیدم داره راست میگه درسته حرف بکی شوخی بود و از روی جدیت نبود اما....این حقیقت داره من تا الان به عنوان یک همکلاسی هم موفق به بدست آوردن اون نشدم چه برسه بخوام باهاش همخواب بشم
ادیت: (آنیا تو از اولش هم قرار نبود همخواب یارو بشی+)
بکی با دستاش جلو صورت آنیا تکون تکون میده: هوی هوی آنیا الووو
آنیا: چیزه...چیزی میگفتی ؟
بکی: اهههههه بیخیال دختر ..... بیا از هان سو بهت بگم...
آنیا: نمیخوام بشنوم........
بکی: عععععع
آنیا: نه..
و همینطوری به سمت کلاس حرکت میکنن..
و دامیان و نوچه ها پشت سر بکی و آنیا میان.
امیل: نمیتونم این دختر هارو درک کنم دنبال گول زدن پسران تا یک شبو با اونا بگذرونن . گشنه همین چیزان...اون دختره بود ارباب دامیان... اسمش چی بود.....خدایا کشته مرده شما بود دیگه....
دامیان درحالیکه راه میره و به اونا نگاه نمیکنه میگه: آنیا فورجر.
امیل: اهاااا همون . مطمئنم یه حشره موذیه حروم....
دامیان محکم امیل رو به دیوار هل میده و با دستاش صورت امیل رو میفشاره.
دامیان نیشخندی میزنه و میگه: خوب زبون در آوردی ها.... در مورد دختر مردم نباید اینطوری صحبت کرد ....
و بعد امیل رو ول میکنه و جلو جلو تر میره
امیل...از ترس خودش رو خیس کرده باید هم بکنه...
آنیا ذهن هارو به طور ناخودآگاه میخونه و وایمیسته با سرعت به عقب میره و جلو دامیان سبز میشه.
دامیان با حالت اخم داری به آنیا نگاه میکنه.
آنیا دستای دامیان رو میکشه و به حاشیه مدرسه که کسی نیست میبره
دامیان دستی به سرش میکشه و میگه: خانمی نمیتونی منو هرجا عشقت کشید ببری من این و رسم دارم نه مثه شم.....
و آنیا اون رو میبوسه.
دامیان شوک شده
دامیان ویو
انتظار سیلی رو ازش داشتم ولی انتظار یک بوسه ....... اصلا....چرا اینکارو کرد؟ چون دید ازش دفاع کردم؟ تنها چیزی که بهش فکر میکنم کاریه که الان داره انجام میده . بدنم بی حس شده و توسط دختری که روبه رومه این موضوع پیش میره..... دارم ذوب میشم.
آنیا ویو
دلمو زدم به دریا....چه مشکلی داره تهش مثه همیشه خار و خفیف میکنه منو ..
عادت دارم لاقل آرزو به دل نمیرم . چرا منو هل نمیده و نمیگه بهم که دیونه شدم نکنه منو همراهی کنه من امادگیش رو......ندارم
هیچکدومشون انتظار همچین چیزی رو از همدیگه نداشتن.....و همین الان بخاطر معذب بودن دوطرفه هست که بوسه تموم نمیشه.
پارادوکسی که هر دوتاشون میدونن..توش گیر افتادن
صدای زنگ کلاس به صدا میاد.
هردوتا به خودشون میآن
آنیا زودتر پیش قدم میشه و ول میکنه.
آنیا: من .....من . معذرت میخوام ...ن.نمیدونم این چه....کاری بود کردم.
دامیان درحالی که به آنیا زل زده هیچی نمیگه
آنیا با عجله به سمت راهرو میده که یکهو یکنفر دست آنیا رو میگیره....
- ۳۰۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط