part
part 31🍋🟩
& من دیگه نمیتونم بخورم
-باشه
&با اجازتون من میرم اتاقم
-برو اگه چیزی خواستی صدام بزن
&چشم ممنون
هانیل:
اتاقم خیلی بهم ریخته بود و باید جمعش میکردم از یه گوشه شروع کردم به مرتب کردن و بعد از بیست مین تقریبا تموم شده بود تا رسیدم به کمدم و یکی از کشو هاش باز بود و یه البوم قدیمی ازش مشخص بود کشو رو بیشتر باز کردم و البوم رو در آوردم این همون البوم بچگیم بود بازش کردم و صفحه هاشو دونه دونه ورق میزدم تا اینکه رسیدم به عکس خودم و مادرم خیلی دلم براش تنگ شده از وقتی به خاطر موقعیت شغلیش منو ول کرد و رفت ندیدمش هیچ وقت جرعت نکردم که از بابام در موردش بپرسم یا دلتنگیم رو نشون بدم چون بابام همیشه ازش متنفر بود واقعا هنوزم که هنوزم باورم نمیشه که منو ول کرد و رفت من اون موقع خیلی کوچیک بودم وقتی که بیشتر به عکسا نگاه میکردم کم کم حالم بد شد و بغض بدی تو گلوم نشست الان فقط دام میخواست تو بغل یکی گریه کنم اولش نمیخواستم برم پیش بابا ولی چون حالم بدجوری گرفته شده بود بلند شدم و رفتم پایین بابام تو اتاق کارش نبود پس حتما اتاق خودشه همیشه در میزدم اما این سری واقعا حالم دست خودم نبود همینطوری وارد اتاق شدم که دیدم بابام داره با لبتاپش فیلم میبینه و وقتی منو دید تعجب کرد
-هانیل؟.....اتفاقی افتاده؟
هانیل بدون هیچ حرفی رفت و نشست رو تخت کنار نامجون و بی هوا بغلش کرد
-هی...هانیل با توم
& میشه هیچی نگید و فقط بغلم کنید؟
نامجون همون کاری رو کرد که هانیل گفت آروم آروم دستاشو دور دخترک حلقه کرد و اونو به سینش فشرد و هانیل هم از این فرصت استفاده کرد و بغضی که این همه مدت نگه داشته بود رو یکهو ریخت بیرون و مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن در حدی که شونه های ظریفش زیر بازو های پهن نامجون میلرزید نامجون چند دقیقه گذاشت تو همین حالت بمونه اما بعدش طاقت نیاورد
-هانیل میتونی بهم بگی چشیده
هانیل جوابی نداد و به گریه کردن ادامه داد
-با توم
&ب...بابا
-بله....چیشد آخه یهو
&میشه بیشتر بغلم کنین
نامجون اول خواست مخالفت کنه اما وقتی دید واقعا حالش بده محکم تر به خودش فشرد
-هانیل دارم میترسما
&حا....لم...هق.....خی....هق...لی...بده
-من باید بدونم چیشده یا نه
هانیل از بغل نامجون در میاد
& ببخشید بابا
-هانیل بگو چه اتفاقی افتاده
&یکم دلم گرفته
-دلیلش چیه
&مهم نیست من دیکه میرم ببخشید اگه اذیت شدین سعی میکنم دیگه تکرار نشه
هانیل داشت بلند میشد که نامجون مچش رو گرفت و کشوندش سمت خودش و بغلش کرد
- دختر عزیزم بهم بگو چی اذیتت میکنه هر چی که هست به من بگو
&ولش کنید
-نه نمیکنم چون تو خیلی برام مهمی نمیتونم ناراحتیت رو ببینم
& بابا{بغض}
-جونم
&من خیلی بدبختم نه؟
-چرا اینو میگی دختر قشنگم؟
&چون مامانم دوستم نداشت
-هانیل
هانیل دوباره گریش گرفت اما این بار اون گریه بلند و سوزناک رو نداشت بیشتر یه هق هق بریده و کوتاه بود نامجون با شنیدن اسم مادرش یه لحظه خشکش زد و اخماش تو هم رفت اما وقتی صدای لرزون هانیل رو شنید خودشو کنترل کرد
&اخه من چند سالم بود مگه من چیکارش کرده بودم
-تو هیچ تقصیری نداشتی
&پس چرا چرا چرا این کارو با من کرد
-منم نمیدونم دخترم نمیدونم
& بابا خیلی خستم خیلی
-میدونم عزیزم میدونم
ادامه دارد...
& من دیگه نمیتونم بخورم
-باشه
&با اجازتون من میرم اتاقم
-برو اگه چیزی خواستی صدام بزن
&چشم ممنون
هانیل:
اتاقم خیلی بهم ریخته بود و باید جمعش میکردم از یه گوشه شروع کردم به مرتب کردن و بعد از بیست مین تقریبا تموم شده بود تا رسیدم به کمدم و یکی از کشو هاش باز بود و یه البوم قدیمی ازش مشخص بود کشو رو بیشتر باز کردم و البوم رو در آوردم این همون البوم بچگیم بود بازش کردم و صفحه هاشو دونه دونه ورق میزدم تا اینکه رسیدم به عکس خودم و مادرم خیلی دلم براش تنگ شده از وقتی به خاطر موقعیت شغلیش منو ول کرد و رفت ندیدمش هیچ وقت جرعت نکردم که از بابام در موردش بپرسم یا دلتنگیم رو نشون بدم چون بابام همیشه ازش متنفر بود واقعا هنوزم که هنوزم باورم نمیشه که منو ول کرد و رفت من اون موقع خیلی کوچیک بودم وقتی که بیشتر به عکسا نگاه میکردم کم کم حالم بد شد و بغض بدی تو گلوم نشست الان فقط دام میخواست تو بغل یکی گریه کنم اولش نمیخواستم برم پیش بابا ولی چون حالم بدجوری گرفته شده بود بلند شدم و رفتم پایین بابام تو اتاق کارش نبود پس حتما اتاق خودشه همیشه در میزدم اما این سری واقعا حالم دست خودم نبود همینطوری وارد اتاق شدم که دیدم بابام داره با لبتاپش فیلم میبینه و وقتی منو دید تعجب کرد
-هانیل؟.....اتفاقی افتاده؟
هانیل بدون هیچ حرفی رفت و نشست رو تخت کنار نامجون و بی هوا بغلش کرد
-هی...هانیل با توم
& میشه هیچی نگید و فقط بغلم کنید؟
نامجون همون کاری رو کرد که هانیل گفت آروم آروم دستاشو دور دخترک حلقه کرد و اونو به سینش فشرد و هانیل هم از این فرصت استفاده کرد و بغضی که این همه مدت نگه داشته بود رو یکهو ریخت بیرون و مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن در حدی که شونه های ظریفش زیر بازو های پهن نامجون میلرزید نامجون چند دقیقه گذاشت تو همین حالت بمونه اما بعدش طاقت نیاورد
-هانیل میتونی بهم بگی چشیده
هانیل جوابی نداد و به گریه کردن ادامه داد
-با توم
&ب...بابا
-بله....چیشد آخه یهو
&میشه بیشتر بغلم کنین
نامجون اول خواست مخالفت کنه اما وقتی دید واقعا حالش بده محکم تر به خودش فشرد
-هانیل دارم میترسما
&حا....لم...هق.....خی....هق...لی...بده
-من باید بدونم چیشده یا نه
هانیل از بغل نامجون در میاد
& ببخشید بابا
-هانیل بگو چه اتفاقی افتاده
&یکم دلم گرفته
-دلیلش چیه
&مهم نیست من دیکه میرم ببخشید اگه اذیت شدین سعی میکنم دیگه تکرار نشه
هانیل داشت بلند میشد که نامجون مچش رو گرفت و کشوندش سمت خودش و بغلش کرد
- دختر عزیزم بهم بگو چی اذیتت میکنه هر چی که هست به من بگو
&ولش کنید
-نه نمیکنم چون تو خیلی برام مهمی نمیتونم ناراحتیت رو ببینم
& بابا{بغض}
-جونم
&من خیلی بدبختم نه؟
-چرا اینو میگی دختر قشنگم؟
&چون مامانم دوستم نداشت
-هانیل
هانیل دوباره گریش گرفت اما این بار اون گریه بلند و سوزناک رو نداشت بیشتر یه هق هق بریده و کوتاه بود نامجون با شنیدن اسم مادرش یه لحظه خشکش زد و اخماش تو هم رفت اما وقتی صدای لرزون هانیل رو شنید خودشو کنترل کرد
&اخه من چند سالم بود مگه من چیکارش کرده بودم
-تو هیچ تقصیری نداشتی
&پس چرا چرا چرا این کارو با من کرد
-منم نمیدونم دخترم نمیدونم
& بابا خیلی خستم خیلی
-میدونم عزیزم میدونم
ادامه دارد...
- ۴.۸k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط