پارت بلای جونم

#پارت_55🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


فقط همین؟ به همین سادگی؟
مهام به قولش عمل کرد و باهام کاری نداشت اما با بقیه نقاط چی؟ درد انقدر شدید بود که توانایی تکون خوردن نداشتم.

پس مهام کجا بود؟
سوالی نبود که براش جوابی نداشته باشم ...رفته بود پیش مونا!

احساس تهی بودن داشتم.
ازم استفاده شده بود؟
اما پس اون بوsه ها چی؟ همه اولین های زندگیم چی؟

تکونی به خودم دادم که احساس کردم درب اتاق باز شد.
ترسیده با وجود درد توی جام نشستم و پیرهن مهام رو پوشیدم.

مونا بود.
توجیهی برای موقعیتم نداشتم.
با موهای ژولیده نزدیک شد.
انگار خواب از سرش پریده بود که مشکوک نگاهم کرد.

- تو چرا لباس مهام رو پوشیدی؟

پاهام رو به زور توی خودم جمع کردم که متوجه لباس صورتیم روی زمین شد.
زبونم لال شد ...

- واستا ببینم ...مهاممممم!

مهام رو دیگه چرا صدا زد؟
بدنم کرخت بود و درد داشت جونم رو میگرفت و حالا مونا هم شده بود قوز بالا قوز ...

لب هام رو محکم به هم فشار دادم که باز هم مهام رو صدا زد و مهام خواب آلود از اتاق بیرون اومد.
- چی شده؟ آفتاب نزده بیدار شدی داد و بیداد میکنی!

💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄
دیدگاه ها (۰)

#پارت_56🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_57🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_54🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_53🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

قهوه تلخ 😼🎀پارت 8ویو چویا دازای یک عالمه نوشیدنی خورده بودو ...

ویو کوک از خواب بیدار شدم بدون سر و صدا رفتم بیرون جیمین: تو...

(ادامه فلش بک)ویو جونگکوک با بدن زخمی رفتم سمت اتاق شکنجه.. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط