برو از دل که غم پا می گذارد مرا با خویش تنها می گذارد

برو از دل که غم پا می گذارد مرا با خویش تنها می گذارد
چه باید کرد در جایی که غم هم دل بی چاره
را جا می گذارد
دیدگاه ها (۲)

درد داره??موقعے ڪہ هنوزم دوسش دارے اما نباید بہ روے خودت بیا...

لبخندبزنبرآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را با...

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسدو بوسیدنت موکول شدهبه تمامی...

به تو احتیاج نه به تو اعتیاد دارم...←◇کــــ...

قلبم را زندانی کردم، میان سینه‌ی خویشتا نرود جایی، که بازگرد...

❀ ⃟🫖࿐اونجا که امید صباغ نو میگه :< گیرم غم روزگار سنگین باشد...

به سر زلف تسلی نتوان كرد مرا دست گستاخ مرا بند قبا می‌بايد#ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط