چشمهایش پر از چیزی بود که شبیه اشک بود اما خودش هم نمی

چشم‌هایش پر از چیزی بود که شبیه اشک بود، اما خودش هم نمی‌دانست آیا واقعاً گریه می‌کند یا فقط چشم‌هایش طاقت آن همه تاریکی را ندارند؛
دیدگاه ها (۰)

بهم بگو چرا نمیتونم ازت دور بمونم؟

منم بد بودن و بلدم...!

و تنفسی که بوی خون میدهد ..

خیلی قشنگ ادای آدمای نگران و در میاری....!

فرمانده ای داریم که از رویارویی نمی هراسد ...برق شمشیر ما تا...

اینم یک حشره که برای پنهان شدن خودش را شبیه گل می کند اللَّه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط