ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۴
.. دوسم نداره؟ ناباورانه و با درد شدیدی تو قلبم پوزخند زدم نه.. همه عشق و حس و غرورم زیر پاهاش له شده بود و.. دردش حد نداشت در رو باز کرد. بهت زده و ترسیده به زور گفت نکن. جیمین.. اینکارو نکن... اما بدون مكث از در بیرون رفت و در رو بست.. پردرد داد زدم: جیمز نه.. خداي من.. خواهش میکنم بلند زدم زیر گریه و ناباور دستمو به دهنم گرفتم.. این به کابوسه.. حقیقت نداره.. جیمز اینکارو باهام نمیکنه.
جیمین
اینکارو باهام نمیکنه.. غمش داشت اتیشم میزد. با خشم و درد هرچی دم دستم بود رو پرت کردم سمت در و با تمام وجودم داد زدم و گریه کردم تا راه نفس کشیدنم باز شه.. اما بسته بود. نمیتونستم نفس بکشم. سینه ام از درد قلبم داشت آتیش میگرفت همه وجودم زیر پاهاش خرد شده بود.. دستمو به سینه ام گرفتم.. جاي خالي قلبم درد میکرد. خیلی درد میکرد.. خدایااا.. با درد هق هق کردم صورتم خیس خیس بود و نفسام به شماره افتاده بود. ته این قصه اینجا نیست. نمیتونه باشه.. این عشق به طرفه نیست. نمیتونه اینجا رهام کنه...نمیتونه... اما.. کرد. رهام کرد. ناباورانه هق هق کردم جیمین
رهام کرد. دیگه جوني نداشتم. شكمم عين قلبم تیر میکشید ناباورانه و با درد به اطرافم نگاه کردم.. تمام خونه داشت دور سرم میچرخید. نگاهم روي قفل شد.. برگه هاي طلاق قفل شد و دندونام از درد و خشم به هم با نفرت خودمو کشیدم سمت میز و با برگهها پرتش کردم سمت دیوار.. نشکست... با عصبانیت و درد باز پرتش کردم که تعادلم رو از دست دادم.
پر از خشم و له جيغي بيجوني کشیدم و بی رمق با غم شديدي روي زمین زانو زدم. اخ.. اخ خدااا... دستامو به زمین گرفتم و بیجون و سرخورده زار زدم از درون شکسته بودم جوري كه فك نكنم دیگه هيچي بتونه سرپام کنه. بي رحم.. اینم سهم من از این زندگی نکبت بار درد، درد و درد چشمام با حسرت و غم بستم که اشکام از گوشه چشمام سر خورد. رفت.. حتي توان بلند شدن از جام رو هم توي خودم احساس نمیکردم تنم تند تند و بي وقفه میلرزید و نمیتونستم جلوشو بگیرم درمونده و بيجون روي سراميك هاي سرد خونه دراز کشیدم و اجازه دادم تا اشکام بي وقفه تنهاییم رو پرکنن و قلبم رو بیشتر از این تیکه تیکه کنن و خودمو بغل کردم.
( فصل سوم ) پارت ۵۹۴
.. دوسم نداره؟ ناباورانه و با درد شدیدی تو قلبم پوزخند زدم نه.. همه عشق و حس و غرورم زیر پاهاش له شده بود و.. دردش حد نداشت در رو باز کرد. بهت زده و ترسیده به زور گفت نکن. جیمین.. اینکارو نکن... اما بدون مكث از در بیرون رفت و در رو بست.. پردرد داد زدم: جیمز نه.. خداي من.. خواهش میکنم بلند زدم زیر گریه و ناباور دستمو به دهنم گرفتم.. این به کابوسه.. حقیقت نداره.. جیمز اینکارو باهام نمیکنه.
جیمین
اینکارو باهام نمیکنه.. غمش داشت اتیشم میزد. با خشم و درد هرچی دم دستم بود رو پرت کردم سمت در و با تمام وجودم داد زدم و گریه کردم تا راه نفس کشیدنم باز شه.. اما بسته بود. نمیتونستم نفس بکشم. سینه ام از درد قلبم داشت آتیش میگرفت همه وجودم زیر پاهاش خرد شده بود.. دستمو به سینه ام گرفتم.. جاي خالي قلبم درد میکرد. خیلی درد میکرد.. خدایااا.. با درد هق هق کردم صورتم خیس خیس بود و نفسام به شماره افتاده بود. ته این قصه اینجا نیست. نمیتونه باشه.. این عشق به طرفه نیست. نمیتونه اینجا رهام کنه...نمیتونه... اما.. کرد. رهام کرد. ناباورانه هق هق کردم جیمین
رهام کرد. دیگه جوني نداشتم. شكمم عين قلبم تیر میکشید ناباورانه و با درد به اطرافم نگاه کردم.. تمام خونه داشت دور سرم میچرخید. نگاهم روي قفل شد.. برگه هاي طلاق قفل شد و دندونام از درد و خشم به هم با نفرت خودمو کشیدم سمت میز و با برگهها پرتش کردم سمت دیوار.. نشکست... با عصبانیت و درد باز پرتش کردم که تعادلم رو از دست دادم.
پر از خشم و له جيغي بيجوني کشیدم و بی رمق با غم شديدي روي زمین زانو زدم. اخ.. اخ خدااا... دستامو به زمین گرفتم و بیجون و سرخورده زار زدم از درون شکسته بودم جوري كه فك نكنم دیگه هيچي بتونه سرپام کنه. بي رحم.. اینم سهم من از این زندگی نکبت بار درد، درد و درد چشمام با حسرت و غم بستم که اشکام از گوشه چشمام سر خورد. رفت.. حتي توان بلند شدن از جام رو هم توي خودم احساس نمیکردم تنم تند تند و بي وقفه میلرزید و نمیتونستم جلوشو بگیرم درمونده و بيجون روي سراميك هاي سرد خونه دراز کشیدم و اجازه دادم تا اشکام بي وقفه تنهاییم رو پرکنن و قلبم رو بیشتر از این تیکه تیکه کنن و خودمو بغل کردم.
- ۲۹.۶k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط