آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم

آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم
آنقدر دلزده هستم که نمانم بروم

به همین کوچه و این خانه و دیوار اتاق
و به آیینه سلامی برسانم بروم

آخرین بار به لبهات کمی زل بزنم
به دلم طعم لبت را بچشانم بروم

یک کمی خاطره جا مانده که بردارم و بعد
تن رنجور خودم را بکشانم بروم

بغض هم واسطه شد خواست دلت را ببرد
تو خریدار نشو، زود برانم بروم

باز باران زده در گوشه ی چشمم، باید
اشک، در دفتر شعرم بچکانم بروم
دیدگاه ها (۴۸)

تو را من چشم در راهم که باز آیی درون دلکجا رفتی کجا رفتیچرا ...

من توراحتی به اندازه یک قهوه خوردنهم کنار خودم ندارم...به ان...

روزها با فکر او دیوانه‌ام، شب بیشترهر دو دلتنگ همیم اما من ا...

یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهدمثل یک عاشق دیوانه تو را م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط