خوب خوببریم یه تکونی به خودمون بدمممممممم
خوب خوب...بریم یه تکونی به خودمون بدمممممممم!!!
‧₊˚🖇️✩ Scenario Sky ✩🖇️˚₊‧
تریسام چیفویو ×باجی×کازتورا
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
در معبد موساشی ساعت تقریبا نزدیک 6 بود که همه ی اعضای تومان دور هم جمع شده بودن که دراکن یکم شراب اوردو تنها کسی نخورد چیفویو بود و تنها کسایی که خیلی خوردن باجی و کازتورا بودن و از شانس چیفویو اون شب باید میرفتن خونه ی چیفویو به خاطر اینکه ننه هاشون راهشون نمیداد خونه و گذشت که ساعت تقریبا نزدیک 9 بود باجی و کازتورا بیش از اندازه مست بودند دراکن کمک چیفویو کرد تا ببرتشون خونه ی اون(چیفویو) وقتی که رسیدن باجی و کازتورا خیلی بد و منحرفانه به چیفویو نگاه میکردن که گونه های چیفویو سرخ شد و گفت
چیفویو: ب.. باجی سان... کازتورا.. ات... اتفاقی افتاده؟
باجی: نه بچه، فقط دلم خیلی بغل میخواد
کازتورا: تو اون تخت نرم و گرمت
چیفویو: منظورتون چی.....
که باجی لبای چیفویو رو بوسید و گفت
باجی: همم... مزه یاکی سوبا میده!
کازتورا باجی رو هل داد اونور و گفت
کازتورا: هوی منم هستم بَلا
و هردو شروع به گاز گرفتن گردن چیفویو کردن و چیفویو ناله میکرد و سعی میکرد اونارو دور نگه داره ولی مگه میشد دوتا ادم مست و سنگین رو هل داد؟
چیفویو: باجی سان.... اه... کازتورا... ش.. شما تو حا... ل خود.. تون نیستین!!!
انگا نه انگار
که هردو لباسای چیفویو رو پاره کردن و خودشون رو هم برهنه کردن و تا صبح چیفویو ناله میکرد و کازتورا لای پای اون و باجی پوست چیفویو رو گاز میگرفت
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
ریدم✓ولی گفتم ناراحت نشین خودم عذاب وجدان گرفته بودم...اینو واقعا هول هولکی نوشتم...ببخشید اگه بد شد
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
‧₊˚🖇️✩ Scenario Sky ✩🖇️˚₊‧
تریسام چیفویو ×باجی×کازتورا
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
در معبد موساشی ساعت تقریبا نزدیک 6 بود که همه ی اعضای تومان دور هم جمع شده بودن که دراکن یکم شراب اوردو تنها کسی نخورد چیفویو بود و تنها کسایی که خیلی خوردن باجی و کازتورا بودن و از شانس چیفویو اون شب باید میرفتن خونه ی چیفویو به خاطر اینکه ننه هاشون راهشون نمیداد خونه و گذشت که ساعت تقریبا نزدیک 9 بود باجی و کازتورا بیش از اندازه مست بودند دراکن کمک چیفویو کرد تا ببرتشون خونه ی اون(چیفویو) وقتی که رسیدن باجی و کازتورا خیلی بد و منحرفانه به چیفویو نگاه میکردن که گونه های چیفویو سرخ شد و گفت
چیفویو: ب.. باجی سان... کازتورا.. ات... اتفاقی افتاده؟
باجی: نه بچه، فقط دلم خیلی بغل میخواد
کازتورا: تو اون تخت نرم و گرمت
چیفویو: منظورتون چی.....
که باجی لبای چیفویو رو بوسید و گفت
باجی: همم... مزه یاکی سوبا میده!
کازتورا باجی رو هل داد اونور و گفت
کازتورا: هوی منم هستم بَلا
و هردو شروع به گاز گرفتن گردن چیفویو کردن و چیفویو ناله میکرد و سعی میکرد اونارو دور نگه داره ولی مگه میشد دوتا ادم مست و سنگین رو هل داد؟
چیفویو: باجی سان.... اه... کازتورا... ش.. شما تو حا... ل خود.. تون نیستین!!!
انگا نه انگار
که هردو لباسای چیفویو رو پاره کردن و خودشون رو هم برهنه کردن و تا صبح چیفویو ناله میکرد و کازتورا لای پای اون و باجی پوست چیفویو رو گاز میگرفت
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
ریدم✓ولی گفتم ناراحت نشین خودم عذاب وجدان گرفته بودم...اینو واقعا هول هولکی نوشتم...ببخشید اگه بد شد
✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
- ۱.۴k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط