تنم لرزید
تنم لرزید
در کمال سادگی احساس کردم همه ان رویاهارا ار دست میدهم
فقط یک شب بود و تمام شد
گفتم چه شرطی استاد
گفت تو درین حالم نمی خواهی دست از اذیت من برداری
بغض کردم اشکم سرازیر شد
با خودم گفتم
به دانشگاه که رسیدیم یادش آبرویش افتاده و من شده ام باعث اذیت و بار اضافی
باور کنید گریه کردم
گفتم چرا مگر چه کرده ام دیشب نخوابیده ام سرم درد میکند
مگر چه کار باشما داشتم
شما مزاحم من شدید حالا من باعث ابروریزی هستم
وای وای وای
کاش قیافه استاد را میدیدید
مرا روی نیمکت نشاند و خودش روبری من روی زمین نشست
گفت رژینا جان اجازه بده ببینم دستم را گرفت
دستی به پیشانیم زد و گفت تب داری
خدا از من بگذرد
بیا برویم خانه
گفتم نه بگو
اول بگو من کجا باعث عذاب شدم
با صدایی که نشان مظلومیت بود گفت
چند بار گفتی استاد ناراحت شدم
چرا نزدیک دانشگاه شدیم
دیگر نمیگویی رضا جان
چرا ؟؟
احساس میکنم می ترسی
همراه من به دانشگاه بیایی
احساس کردم پشیمان شده ای
نمیخواهی من امروز به خودم افتخار کنم که رژینا امرودیان همراه و همقدم من شده
چقدر بدبختم
بعد از دوسال انتظار هنوز لایق تو نیستم
ار خودم خسته ام
....
شوکه شدم
چشمانم گرد بود و بغض کردم
اهریمن به جان عشقمان افتاده بود
مرا به گونه ای او را به حالتی دیگر به بازی گرفته بود
باور کنید از خوشحالی بلند شدم و بغلش کردم و بی پروا بوسیدمش
گفتم یعنی حاضری دست در دست من به داخل دانشگاه بیایی
خندید و گفت
دستت را بگیرم که هر دو باید به کمیته انظباطی برویم ولی در کنار هم
وای خواب نبودم بیدار بودم همه چیز واقعی بود همه چیز واقعی بود
رضا هم مرا در میان جمع دوست داشت و هم در خلوت چون شمع میسوخت
هم در جمع به کنار من بودن افتخار میکرد
هم در خلوت چون بره ای کنارم می نشست
دستانش را گرفتم و گفتم قدم بزنیم
حالم خوب میشود
به سمت دانشگاه رفتیم
دستانش را گرفتم اگر کسی را می شناختم
صدایش می زدم و دست تکان میدادم تا مرا کنار استاد ببینند
انها هم به استاد سلام میکردند
بعضی نزدیک می آمدند و با تعجب به من و استاد نگاه میکردند....
بعضی تبریک میگفتند
استاد می خندید و میگفت دعا کنید به پای هم پیر شویم ....
ولی نمیداستم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
خبر همراهی من و استاد مانند بمب در دانشگاه پیچید
در حالی همه دانشگاه من و استاد را عاشق هم می دیدند که موانع زیادی برای ازدواج ما بود ....
دین ... از یک طرف
اجازه خانواده از طرف دیگر
در دین بن بستی نبود ولی در خانواده هزاران بن بست وجود داشت
که مرا وارد ماحراهایی کرد که
هیچ کس باور نمیکند....
هیچ عقلی چنین عشقی را حتی نمیتواند تصور کند چه رسد که بخواهد دیده باشد
پایان ۲۱
در کمال سادگی احساس کردم همه ان رویاهارا ار دست میدهم
فقط یک شب بود و تمام شد
گفتم چه شرطی استاد
گفت تو درین حالم نمی خواهی دست از اذیت من برداری
بغض کردم اشکم سرازیر شد
با خودم گفتم
به دانشگاه که رسیدیم یادش آبرویش افتاده و من شده ام باعث اذیت و بار اضافی
باور کنید گریه کردم
گفتم چرا مگر چه کرده ام دیشب نخوابیده ام سرم درد میکند
مگر چه کار باشما داشتم
شما مزاحم من شدید حالا من باعث ابروریزی هستم
وای وای وای
کاش قیافه استاد را میدیدید
مرا روی نیمکت نشاند و خودش روبری من روی زمین نشست
گفت رژینا جان اجازه بده ببینم دستم را گرفت
دستی به پیشانیم زد و گفت تب داری
خدا از من بگذرد
بیا برویم خانه
گفتم نه بگو
اول بگو من کجا باعث عذاب شدم
با صدایی که نشان مظلومیت بود گفت
چند بار گفتی استاد ناراحت شدم
چرا نزدیک دانشگاه شدیم
دیگر نمیگویی رضا جان
چرا ؟؟
احساس میکنم می ترسی
همراه من به دانشگاه بیایی
احساس کردم پشیمان شده ای
نمیخواهی من امروز به خودم افتخار کنم که رژینا امرودیان همراه و همقدم من شده
چقدر بدبختم
بعد از دوسال انتظار هنوز لایق تو نیستم
ار خودم خسته ام
....
شوکه شدم
چشمانم گرد بود و بغض کردم
اهریمن به جان عشقمان افتاده بود
مرا به گونه ای او را به حالتی دیگر به بازی گرفته بود
باور کنید از خوشحالی بلند شدم و بغلش کردم و بی پروا بوسیدمش
گفتم یعنی حاضری دست در دست من به داخل دانشگاه بیایی
خندید و گفت
دستت را بگیرم که هر دو باید به کمیته انظباطی برویم ولی در کنار هم
وای خواب نبودم بیدار بودم همه چیز واقعی بود همه چیز واقعی بود
رضا هم مرا در میان جمع دوست داشت و هم در خلوت چون شمع میسوخت
هم در جمع به کنار من بودن افتخار میکرد
هم در خلوت چون بره ای کنارم می نشست
دستانش را گرفتم و گفتم قدم بزنیم
حالم خوب میشود
به سمت دانشگاه رفتیم
دستانش را گرفتم اگر کسی را می شناختم
صدایش می زدم و دست تکان میدادم تا مرا کنار استاد ببینند
انها هم به استاد سلام میکردند
بعضی نزدیک می آمدند و با تعجب به من و استاد نگاه میکردند....
بعضی تبریک میگفتند
استاد می خندید و میگفت دعا کنید به پای هم پیر شویم ....
ولی نمیداستم
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
خبر همراهی من و استاد مانند بمب در دانشگاه پیچید
در حالی همه دانشگاه من و استاد را عاشق هم می دیدند که موانع زیادی برای ازدواج ما بود ....
دین ... از یک طرف
اجازه خانواده از طرف دیگر
در دین بن بستی نبود ولی در خانواده هزاران بن بست وجود داشت
که مرا وارد ماحراهایی کرد که
هیچ کس باور نمیکند....
هیچ عقلی چنین عشقی را حتی نمیتواند تصور کند چه رسد که بخواهد دیده باشد
پایان ۲۱
- ۶.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط