𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ⁵
جونگکوک با ترس توی گوش تهیونگ زمزمه کرد
جونگکوک : لطفاً....منو با این تنها نزار ، من نمیخوام اینجا بمونم
تهیونگ آروم موهای نقره ای جونگکوک رو نوازش کرد و سعی کرد آرومش کنه
تهیونگ : شششش....چیزی نیست...
مرد بهشون نزدیک شد
مرد : خوبه ، دیگه میتونی بری
با سردی گفت و خواست جونگکوک رو از تهیونگ بگیره که جونگکوک محکم تر به لباس تهیونگ چسبید و با صدای بلند گریه کرد .
مرد : هی گربه بدرد نخور ولش کن دیگه
و محکم جونگکوک رو کشید ، لباس تهیونگ از توی مشت های کوچولوی جونگکوک درومد و ازش جدا شد . تهیونگ با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد که با صدای بلند گریه میکرد و دستای کوچیکش رو به سمتش دراز کرده بود .
مرد : دیگه میتونی بری ممنون که آوردیش
با سردی زمزمه کرد و به سمت پله ها قدم برداشت ، بی اهمیت به تهیونگ که با نگرانی اونجا وایساده بود و به جونگکوک که گریه میکرد نگاه میکرد . انگار پاهاش خشک شده بود ، نمیتونست حرکت کنه ، نمیتونست جونگکوک رو اینجوری ول کنه بره .
تهیونگ : ن....نمیتونین ببرینش
با نگرانی زمزمه کرد و سعی کرد برای نجات دادن جونگکوک یه راهی پیدا کنه ، نمیتونه همینجوری ولش کنه و بره وقتی حتی نمیدونه این مرد ترسناک قراره چه بلایی سرش بیاره . مرد با تعجب به سمتش برگشت
مرد : و...چرا نمیتونم ؟
ابرویی بالا انداخت و با سردی زمزمه کرد
تهیونگ : چون....اون مال منه
مرد : و...تو پول خرید همچین موجود کمیاب و گرونی رو داری ؟!
تهیونگ : نه اما...قطعا خیلی بهتر از تو بلدم ازش مراقبت کنم ، زودباش پسش بده
مرد : زودباش از خونه من گمشو بیرون تا خودم پرتت نکردم بیرون
تهیونگ : تا جونگکوک رو نگیرم نمیرم
جونگکوک حالا گریش بند اومده بود و فقط آروم هق هق میکرد دستاشو به سینه مرد کوبید و برای فرار کردن از دستش تقلا میکرد
جونگکوک : ولم کن...هق...نمیخوام پیش تو باشممم
مرد : خفه شو بچه
و محکمتر جونگکوک رو نگه داشت . جونگکوک محکم مچدست مرد رو گاز گرفت و مرد برای لحظه ای جونگکوک رو ول کرد و اونم سریع پیش تهیونگ برگشت .
تهیونگ : آفرین
سریع جونگکوک رو برداشت از اون عمارت فرار کردن و مردی که پشت سرشون میدوید و فریاد میزد رو نادیده گرفتن . بعد از اینکه بلاخره از اون خونه دور شدن و دیگه کسی دنبالشون نبود جونگکوک محکم به تهیونگ چسبید و زد زیر گریه
جونگکوک : تو واقعا...میخواستی منو بدی بهش ؟!
تهیونگ : من معذرت میخوام ، فک نمیکردم اینجوری میشه
و آروم بوسه ای به پیشونی جونگکوک زد
جونگکوک : ق...قول بده دیگه ولم نکنی باشه ؟
تهیونگ : باشه باشه ، قول میدم
....ادامه دارد
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ⁵
جونگکوک با ترس توی گوش تهیونگ زمزمه کرد
جونگکوک : لطفاً....منو با این تنها نزار ، من نمیخوام اینجا بمونم
تهیونگ آروم موهای نقره ای جونگکوک رو نوازش کرد و سعی کرد آرومش کنه
تهیونگ : شششش....چیزی نیست...
مرد بهشون نزدیک شد
مرد : خوبه ، دیگه میتونی بری
با سردی گفت و خواست جونگکوک رو از تهیونگ بگیره که جونگکوک محکم تر به لباس تهیونگ چسبید و با صدای بلند گریه کرد .
مرد : هی گربه بدرد نخور ولش کن دیگه
و محکم جونگکوک رو کشید ، لباس تهیونگ از توی مشت های کوچولوی جونگکوک درومد و ازش جدا شد . تهیونگ با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد که با صدای بلند گریه میکرد و دستای کوچیکش رو به سمتش دراز کرده بود .
مرد : دیگه میتونی بری ممنون که آوردیش
با سردی زمزمه کرد و به سمت پله ها قدم برداشت ، بی اهمیت به تهیونگ که با نگرانی اونجا وایساده بود و به جونگکوک که گریه میکرد نگاه میکرد . انگار پاهاش خشک شده بود ، نمیتونست حرکت کنه ، نمیتونست جونگکوک رو اینجوری ول کنه بره .
تهیونگ : ن....نمیتونین ببرینش
با نگرانی زمزمه کرد و سعی کرد برای نجات دادن جونگکوک یه راهی پیدا کنه ، نمیتونه همینجوری ولش کنه و بره وقتی حتی نمیدونه این مرد ترسناک قراره چه بلایی سرش بیاره . مرد با تعجب به سمتش برگشت
مرد : و...چرا نمیتونم ؟
ابرویی بالا انداخت و با سردی زمزمه کرد
تهیونگ : چون....اون مال منه
مرد : و...تو پول خرید همچین موجود کمیاب و گرونی رو داری ؟!
تهیونگ : نه اما...قطعا خیلی بهتر از تو بلدم ازش مراقبت کنم ، زودباش پسش بده
مرد : زودباش از خونه من گمشو بیرون تا خودم پرتت نکردم بیرون
تهیونگ : تا جونگکوک رو نگیرم نمیرم
جونگکوک حالا گریش بند اومده بود و فقط آروم هق هق میکرد دستاشو به سینه مرد کوبید و برای فرار کردن از دستش تقلا میکرد
جونگکوک : ولم کن...هق...نمیخوام پیش تو باشممم
مرد : خفه شو بچه
و محکمتر جونگکوک رو نگه داشت . جونگکوک محکم مچدست مرد رو گاز گرفت و مرد برای لحظه ای جونگکوک رو ول کرد و اونم سریع پیش تهیونگ برگشت .
تهیونگ : آفرین
سریع جونگکوک رو برداشت از اون عمارت فرار کردن و مردی که پشت سرشون میدوید و فریاد میزد رو نادیده گرفتن . بعد از اینکه بلاخره از اون خونه دور شدن و دیگه کسی دنبالشون نبود جونگکوک محکم به تهیونگ چسبید و زد زیر گریه
جونگکوک : تو واقعا...میخواستی منو بدی بهش ؟!
تهیونگ : من معذرت میخوام ، فک نمیکردم اینجوری میشه
و آروم بوسه ای به پیشونی جونگکوک زد
جونگکوک : ق...قول بده دیگه ولم نکنی باشه ؟
تهیونگ : باشه باشه ، قول میدم
....ادامه دارد
- ۳.۰k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط