ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 72
از زبان جونگکوک:
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد انگار زمان متوقف شده بود.
جیمین:«صبر کن...»
تهیونگ:«نه نه نه نه...»
جین:«یعنی چی برادر بودن؟»
من هنوز یقه مای شین رو گرفته بودم...
جونگکوک:«داری دروغ میگی.»
مای شین خندید.
مای شین:«اگر دروغ میگفتم چرا پدرت این همه سال از خانوادهاش دور موند؟»
ات با ناباوری سرشو تکون داد..
ات:«نه...»
مای شین آروم رفت سمت یکی از کشوهای فلزی از داخلش یه پوشه قدیمی بیرون آورد و روی میز انداخت تق!
مای شین:«ببینین.»
جائهیون سریع پوشه رو باز کرد داخلش شناسنامههای قدیمی، عکسهای خانوادگی و چند نامه بود جائهیون با چشمانی گشاد شده زمزمه کرد..
جائهیون:«این...»
جائهیون آروم یکی از عکسها رو بالا گرفت داخل عکس...پدر من و پدر ات کنار هم ایستاده بودند.
هر دو جون بودند و پشت عکس نوشته شده بود..
[برای برادرم کیم جائه سو از طرف برادرت جئون مین هو.]
دستم لرزید..
جونگکوک:«پس...»
مای شین پوزخند زد..
مای شین:«پدرت بعد از ازدواجش نام خانوادگیش رو عوض کرد تا از خانوادهاش دور بشه.»
ات هنوز مات بود..
ات:«پس... من و جونگکوک...»
مای شین خندید...
مای شین:«نه خیالت راحت باشه نسبت خونی مستقیمی ندارین.»
همه نفس راحتی کشیدیم..
جیمین:«خداروشکر چون اگر نه من از اول این رمانو اشتباه نوشته بودم.»
جین محکم زد پشت سرش..
جین:«الان وقتشه؟»
اما هنوز یه سوال توی ذهنم بود..
جونگکوک:«چرا؟... چرا پدرم از خانوادهاش جدا شد؟»
مای شین برای اولین بار سکوت کرد بعد آروم گفت..
مای شین:«چون اون شب.. پدرت شاهد قتل پدر خودش بود.»
همه خشکمون زد مای شین ادامه داد...
مای شین:«و قاتل...من بودم.»
ات با وحشت عقب رفت جائهیون با عصبانیت اسلحهاش رو سمت مای شین گرفت.
جائهیون:«حرومزاده!»
اما قبل از اینکه شلیک کنه...تق!صدای قفل شدن درهای زیرزمین اومد.
همه برگشتیم تمام راههای خروج بسته شده بود.
مای شین لبخند زد.
مای شین:«فکر کردین چرا خواستم اینجا بیاین؟»
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
مای شین دکمهای رو از جیبش بیرون آورد..
مای شین:«این زیرزمین... همون جاییه که سایه سوم متولد شد و همون جاییه که امشب دفن میشه.»
چشمهام گشاد شد..
جونگکوک:«تو دیوونه شدی؟!»
مای شین خندید..
مای شین:«شاید.»
بعد دکمه رو بالا گرفت..
مای شین:«کل مدرسه بمبگذاری شده.»
همه همزمان:«چیییییییییی؟!»
تهیونگ:«من متنفرم از این مدرسه!»
جیمین:«من از روز اول گفتم اینجا تسخیر شدست!»
جین سریع گفت..
جین:«همه آروم باشین!»
اما مای شین ادامه داد..
مای شین:«شما فقط سی دقیقه وقت دارین.»
ات با عصبانیت گفت..
ات:«چرا داری این کارو میکنی؟!»
مای شین لبخند تلخی زد..
مای شین:«چون اگر من نتونم این امپراتوری رو داشته باشم... هیچکس هم نمیتونه.»
بعد ناگهان صدای آژیر خطر توی کل زیرزمین پیچید و درست همون لحظه...مای شین ناپدید شد.
جونگکوک:«لعنتی!»
به سمت در دویدم اما بسته بود جائهیون با عصبانیت به دیوار مشت زد.
جائهیون:«اون از تونل مخفی فرار کرده!»
ات با نگرانی گفت..
ات:«ما فقط سی دقیقه وقت داریم.»
به اطراف نگاه کردم.. روی یکی از مانیتورها فقط یک جمله نوشته شده بود:
[اگر میخواهید زنده بمانید، حقیقت آخر را پیدا کنید.]
ᴘᴀʀᴛ: 72
از زبان جونگکوک:
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد انگار زمان متوقف شده بود.
جیمین:«صبر کن...»
تهیونگ:«نه نه نه نه...»
جین:«یعنی چی برادر بودن؟»
من هنوز یقه مای شین رو گرفته بودم...
جونگکوک:«داری دروغ میگی.»
مای شین خندید.
مای شین:«اگر دروغ میگفتم چرا پدرت این همه سال از خانوادهاش دور موند؟»
ات با ناباوری سرشو تکون داد..
ات:«نه...»
مای شین آروم رفت سمت یکی از کشوهای فلزی از داخلش یه پوشه قدیمی بیرون آورد و روی میز انداخت تق!
مای شین:«ببینین.»
جائهیون سریع پوشه رو باز کرد داخلش شناسنامههای قدیمی، عکسهای خانوادگی و چند نامه بود جائهیون با چشمانی گشاد شده زمزمه کرد..
جائهیون:«این...»
جائهیون آروم یکی از عکسها رو بالا گرفت داخل عکس...پدر من و پدر ات کنار هم ایستاده بودند.
هر دو جون بودند و پشت عکس نوشته شده بود..
[برای برادرم کیم جائه سو از طرف برادرت جئون مین هو.]
دستم لرزید..
جونگکوک:«پس...»
مای شین پوزخند زد..
مای شین:«پدرت بعد از ازدواجش نام خانوادگیش رو عوض کرد تا از خانوادهاش دور بشه.»
ات هنوز مات بود..
ات:«پس... من و جونگکوک...»
مای شین خندید...
مای شین:«نه خیالت راحت باشه نسبت خونی مستقیمی ندارین.»
همه نفس راحتی کشیدیم..
جیمین:«خداروشکر چون اگر نه من از اول این رمانو اشتباه نوشته بودم.»
جین محکم زد پشت سرش..
جین:«الان وقتشه؟»
اما هنوز یه سوال توی ذهنم بود..
جونگکوک:«چرا؟... چرا پدرم از خانوادهاش جدا شد؟»
مای شین برای اولین بار سکوت کرد بعد آروم گفت..
مای شین:«چون اون شب.. پدرت شاهد قتل پدر خودش بود.»
همه خشکمون زد مای شین ادامه داد...
مای شین:«و قاتل...من بودم.»
ات با وحشت عقب رفت جائهیون با عصبانیت اسلحهاش رو سمت مای شین گرفت.
جائهیون:«حرومزاده!»
اما قبل از اینکه شلیک کنه...تق!صدای قفل شدن درهای زیرزمین اومد.
همه برگشتیم تمام راههای خروج بسته شده بود.
مای شین لبخند زد.
مای شین:«فکر کردین چرا خواستم اینجا بیاین؟»
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
مای شین دکمهای رو از جیبش بیرون آورد..
مای شین:«این زیرزمین... همون جاییه که سایه سوم متولد شد و همون جاییه که امشب دفن میشه.»
چشمهام گشاد شد..
جونگکوک:«تو دیوونه شدی؟!»
مای شین خندید..
مای شین:«شاید.»
بعد دکمه رو بالا گرفت..
مای شین:«کل مدرسه بمبگذاری شده.»
همه همزمان:«چیییییییییی؟!»
تهیونگ:«من متنفرم از این مدرسه!»
جیمین:«من از روز اول گفتم اینجا تسخیر شدست!»
جین سریع گفت..
جین:«همه آروم باشین!»
اما مای شین ادامه داد..
مای شین:«شما فقط سی دقیقه وقت دارین.»
ات با عصبانیت گفت..
ات:«چرا داری این کارو میکنی؟!»
مای شین لبخند تلخی زد..
مای شین:«چون اگر من نتونم این امپراتوری رو داشته باشم... هیچکس هم نمیتونه.»
بعد ناگهان صدای آژیر خطر توی کل زیرزمین پیچید و درست همون لحظه...مای شین ناپدید شد.
جونگکوک:«لعنتی!»
به سمت در دویدم اما بسته بود جائهیون با عصبانیت به دیوار مشت زد.
جائهیون:«اون از تونل مخفی فرار کرده!»
ات با نگرانی گفت..
ات:«ما فقط سی دقیقه وقت داریم.»
به اطراف نگاه کردم.. روی یکی از مانیتورها فقط یک جمله نوشته شده بود:
[اگر میخواهید زنده بمانید، حقیقت آخر را پیدا کنید.]
- ۷۰۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط