قاب بیست و سوم ماه عسل

قاب بیست و سوم ماه عسل
بعضی وقت ها حواسمان نیست اما به رویا و آرزوهای دیگران بی احترامی میکنیم و به خاطر اینکه ریخت آرزوهای کسی به ما نمیخورد به خودمان اجازه میدهیم که به رویاهای آن آدمها بتازیم....

ایرج که امشب یکی از میهمانان ماست از روزهای تلخ زندگی اش میگیوید و از اشتباهاتش: عار نداشت پول درآوردن اما درگیر رفیق بازی و خلاف و آدمهای ناباب و دعوا شدم.... اشتباه کردم. از روزهای تلخ بگویم یا کارهای غلطم؟
پانزده سالم بود که به زندان افتادم به حکم قتل.
علیخانی میپرسد چه شد که این کار را کردی
که پاسخ میدهد: نمیخواستم این طور شود، دعوا شد و آمدم دوستم را نجات بدهم. قبل از آن اتفاق هم سه چهارنفر دیگر را هم با چاقو زده بودم اما در درگیری ها بیشتر آنها سمت من می آمدند و دعوا میشود.

علیخانی: بعد از اینکه ترک تحصیل کردی چه کار کردی؟
ابوالفضل: یه کم ول گشتم و....
علیخانی :شروع کردی به کار خلاف؟
ابوالفضل: بله.
علیخانی: آن موقع کسی نبود که کمکت کند؟
ابوالفضل: نه

قبل از اینکه زندان بیفتم فقط تصویر زندان را در کارتون لوک خوش شانس و با دالتون ها دیده بودم!

ابوالفضل با لحن خاص خود میگوید: وقتی سیزده سالم بود عشق جایزه بگیری بودم. خفت گیری میکردیم و با این جرم در چهارده سالگی بازداشت شدم و به کانون رفتم. بچه بودم بابام را خیلی دوست داشتم ، قهرمان زندگی ام او بود. اگر او بود من کنار دستش کار میکردم، اما واقعیتش این است که پدرم هم شغل مناسبی نداشت و برای همین به زندان افتاد.

اگر ترک تحصیل نمیکردم، کارم به اینجا کشیده نمیشد...

ایرج از مسئول و به نوعی زندان بانشان یاد میکند و میگوید: آقای قربانی ما را با احکام آشنا کرد و نگاه ما را تغییر داد. نماز شب میخواندیم و بیشتر از خدا یاد میکردیم. همان روزها فهمیدیم که چقدر در این مدت اشتباه کردیم...

قربانی: اقای علیخانی شما از کانون إصلاح و تربیت با نام زندان یاد کردید. کانون ، زندان نیست!
علیخانی: جایی که قفل دارد زندان است.
قربانی: خانه شما هم قفل دارد ولی زندان اسمش نیست!
علیخانی: اما من هروقت بخواهم میتوانم از خانه بیرون بیایم اما این بچه ها نمیتوانند هروقت دلشان میخواهد بیرون بیاید ؛ بنابراین زندانی هستند.

ایرج: اقای قربانی لطف کرد و کاری کرد که ما حرم اقا امام رضا را ببینیم. در مسافرت ها میتوانستم فرار کنم أما نکردم. چون با خودم فکر کردم ممکن است برای اقای قربانی بد شود.
علیخانی: پس خیلی بامعرفتی...!

کار ثابت به من نمیدهند یا اگر میدهند میون کار به من میگفتند تو آدم بشو نیستی! میگفتم اگر من آدم بشو نیستم پس چرا غرورم را شکستم و دارم در مغازه تو پادویی میکنم؟! خب این حرف ها خیلی به من برمیخورد.

ایرج: منم دلم میخواهد که ماشین داشته باشم ، حساب بانکی داشته باشم. من چهار سال از زندگی عقب افتادم و اشتباه کردم. الان دارم کار میکنم تا به آرزوهایم برسم.

ایرج: دیگر سرم پایین است و عین لاک پشت زندگی میکنم.
علیخانی: این جوری خوب نیست باید عین عقاب زندگی کنی منتهاباید بدونی که داری کجا میشینی؟!

آقای جعفری قصه عجیبی داشت. او که زندانبان بود و حالا بازنشسته است در برنامه گفت در فاصله چند روزه تا إعدام یکی از مجرمان کانون به او اجازه میدهد که برود و خانواده اش را برای آخرین بار ببیند. اقای جعفری میگوید مطمئن بوده که او برمیگردد و وقتی برگشت اسماعیل فقط چند روز تا مرگ فاصله داشت و به پای چوبه دار رفت و إعدام شد. جعفری به خاطر وفایی که اسماعیل به عهدش داشت اسم پسرش را هم اسماعیل میگذارد.این قصه اغلب مخاطبین "ماه عسل" را تحت تأثیر قرار داد
دیدگاه ها (۶)

قاب بیست و چهارم ماه عسلخانواده آقای امیدوار از شیراز میهمان...

قاب بیست وچهارم ماه عسل

پول ایرانی در گذر زمان

بـــچہ ها اگه میـــشه یه سر بهش بزنیداگه خوشتون اومد لایڪ و ...

قشنگ ترین امای جهان . کسی که همیشه کنارم بودی چه در خوبی چه ...

سلام و احترام🌹رفیق اگه آدمی با مشخصات تصویر بالا دور و برت ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط