در یک شب زیبای پاییزی که برگ‌ها از شاخه‌ها می‌‌افتادند

در یک شب زیبای پاییزی که برگ‌ها از شاخه‌ها می‌‌افتادند

مرا مهمان آغوش گرم خود کرد

ماه را از آسمان شب چید

 و او‌را در سبد زیبایی‌ از برگ‌های رنگارنگ پاییزی پیشکش من کرد

و دست تاریک شب را بر گردن من انداخت و رفت

صبح  که شد هم شب رفته بود  و هم ماه

 من بودم و بیشمار برگ‌های خاطره انگیز پاییزی

و ردّ پای خاطره‌ها که بر روی برگ‌ها باقی‌ مانده بودند
دیدگاه ها (۱)

مردم سراسر دنیا چ جوری خنده هاشونو تایپ میکنن

درد یــــــــــــــــــــعنے ... زیــ...

>>⇲دیگَـــــر ⇱<<> >بِـہ گُـرگْ چُـلاق هَـم اِعتِمـاد نمیکُن...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۳ صدای انفجار، انبار را به لرزه انداخت...

---ماه و شبحپارت هجدهم | شب‌های بی‌صدادو هفته از مرگ خانم کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط