راز سئول
راز سئول
باران بیوقفه روی خیابانهای تاریک سئول میبارید. همه شهر نام «مین یونگی» را با ترس زمزمه میکردند. مردی که گفته میشد رهبر یکی از قدرتمندترین سازمانهای زیرزمینی شهر است؛ کسی که هیچوقت لبخند نمیزد و هیچکس از گذشتهاش چیزی نمیدانست.
«لیا»، دختری بود که تازه به سئول آمده بود تا زندگی جدیدی شروع کند. او در یک کتابفروشی کوچک کار میکرد و سعی داشت از مشکلات گذشتهاش فرار کند.
یک شب، هنگام بستن مغازه، صدای ترمز شدیدی در کوچه پیچید. لیا با ترس بیرون را نگاه کرد. مردی زخمی به دیوار تکیه داده بود و چند نفر مسلح دنبالش میگشتند.
بدون فکر کردن، او مرد را به داخل کشید و در را قفل کرد. چند دقیقه بعد، وقتی خطر گذشت، مرد سرش را بالا آورد. چشمان تیره و نافذش مستقیم به لیا خیره شد.
«چرا کمکم کردی؟»
لیا شانه بالا انداخت. «چون اگر نمیکردم، احتمالاً میمردی.»
مرد برای اولین بار لبخند محوی زد.
اما لیا نمیدانست کسی که نجات داده، همان مین یونگی است
...
پایان قسمت اول
باران بیوقفه روی خیابانهای تاریک سئول میبارید. همه شهر نام «مین یونگی» را با ترس زمزمه میکردند. مردی که گفته میشد رهبر یکی از قدرتمندترین سازمانهای زیرزمینی شهر است؛ کسی که هیچوقت لبخند نمیزد و هیچکس از گذشتهاش چیزی نمیدانست.
«لیا»، دختری بود که تازه به سئول آمده بود تا زندگی جدیدی شروع کند. او در یک کتابفروشی کوچک کار میکرد و سعی داشت از مشکلات گذشتهاش فرار کند.
یک شب، هنگام بستن مغازه، صدای ترمز شدیدی در کوچه پیچید. لیا با ترس بیرون را نگاه کرد. مردی زخمی به دیوار تکیه داده بود و چند نفر مسلح دنبالش میگشتند.
بدون فکر کردن، او مرد را به داخل کشید و در را قفل کرد. چند دقیقه بعد، وقتی خطر گذشت، مرد سرش را بالا آورد. چشمان تیره و نافذش مستقیم به لیا خیره شد.
«چرا کمکم کردی؟»
لیا شانه بالا انداخت. «چون اگر نمیکردم، احتمالاً میمردی.»
مرد برای اولین بار لبخند محوی زد.
اما لیا نمیدانست کسی که نجات داده، همان مین یونگی است
...
پایان قسمت اول
- ۳۰۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط