عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۲۵
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors مثل همیشه شلوغ بود.
کارمندها با دیدن جونگ کوک از جلوی راهش کنار میرفتند.
او با کتوشلوار سرمهای، پیراهن سفید و ساعت نقرهای همیشگیاش وارد آسانسور شد.
هانا هم با شلوار بگ کرم، بادی مشکی و کت مسابقهای سفید وارد ساختمان شد.
چند خبرنگار از دور از آنها عکس گرفتند.
جلسه آمادهسازی رالی سئول در طبقه آخر برگزار میشد.
روی صفحه نمایش، مسیر مسابقه و مشخصات ماشینها دیده میشد.
مدیر فنی شروع به توضیح برنامهها کرد.
اما هانا خیلی زود متوجه اشتباهی در نقشه شد.
او بدون معطلی حرفش را قطع کرد.
«این پیچ اشتباه طراحی شده.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
مدیر فنی اخم کرد.
«منظورتون چیه؟»
هانا کنار صفحه رفت و با قلم مسیر را مشخص کرد.
«اگر ماشینها از این خط وارد پیچ بشن، وزن خودرو کامل روی چرخ جلو میفته.»
«با سرعت بالای دویست کیلومتر، احتمال از دست دادن کنترل خیلی زیاده.»
«بهتره نقطه ترمزگیری ده متر عقبتر باشه.»
فضای جلسه برای چند لحظه ساکت شد.
جونگ کوک بدون اینکه حرفی بزند، به نقشه نگاه کرد.
بعد رو به مدیر فنی گفت:
«طبق نظر خانم پارک اصلاحش کنید.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اعتراضی نکردند.
همه میدانستند نظر جونگ کوک بهندرت تغییر میکند.
بعد از پایان جلسه، هانا به سمت گاراژ تست رفت.
امروز قرار بود ماشین مسابقه را بررسی کند.
همین که در گاراژ باز شد، لبخند روی لبش نشست.
چند فراری، پورشه و مکلارن کنار هم قرار داشتند.
اما نگاهش روی ماشین مسابقه شرکت ثابت ماند.
او دستش را روی گلگیر کشید.
در کاپوت را باز کرد.
چند ثانیه فقط به موتور نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«صدای این موتور رو دوست دارم.»
یکی از مکانیکها خندید.
هانا موتور را روشن کرد.
چند بار آرام دور موتور را بالا برد.
بعد ناگهان موتور را خاموش کرد.
اخم کوچکی روی صورتش نشست.
«یه چیزی درست نیست.»
جونگ کوک که تازه وارد گاراژ شده بود، پرسید:
«چی شده؟»
هانا بدون نگاه کردن به او گفت:
«صدای تسمه تایم.»
«خیلی جزئیه، ولی طبیعی نیست.»
او دوباره موتور را روشن کرد.
این بار گوشش را نزدیکتر برد.
چند ثانیه بعد گفت:
«کشش تسمه یکم کمه.»
«اگر همینطوری وارد مسابقه بشه، توی دورهای بالا مشکل ایجاد میکنه.»
یکی از مکانیکها با تعجب گفت:
«ما صبح تنظیمش کردیم.»
هانا آچار برداشت.
فقط نیم دور پیچ تنظیم را چرخاند.
بعد دوباره موتور را روشن کرد.
لبخند رضایتی روی لبش نشست.
«حالا درست شد.»
مکانیک با دستگاه اندازهگیری دوباره بررسی کرد.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
«باورم نمیشه... دقیقاً روی عدد استاندارد قرار گرفت.»
جونگ کوک بیصدا تمام صحنه را تماشا میکرد.
سالها بود با بهترین مهندسهای خودرو کار کرده بود.
اما کمتر کسی را دیده بود که فقط با شنیدن صدای موتور، چنین مشکلی را تشخیص بدهد.
بیاختیار گوشه لبش بالا رفت.
در همان لحظه، صدای خندهای از پشت سرشان آمد.
تهیونگ وارد گاراژ شد.
با همان انرژی همیشگی مستقیم به سمت هانا رفت.
«خانم راننده! هنوز ماشینارو از من بیشتر دوست داری؟»
هانا خندید و مشت آرامی به بازوی او زد.
«تو حسودیت شده؟»
تهیونگ با خنده گفت:
«همیشه.»
جونگ کوک نگاهش را از آن دو برنداشت.
تهیونگ خیلی راحت کنار هانا ایستاده بود.
شوخی میکرد، میخندید و هانا هم کاملاً راحت با او رفتار میکرد.
چیزی در دل جونگ کوک برای لحظهای سنگین شد.
او خودش هم دلیل این حس را نمیدانست.
فقط بیاختیار نگاهش چند ثانیه بیشتر روی آن دو ماند.
بعد خیلی آرام نگاهش را برگرداند و وانمود کرد مشغول بررسی مدارک است.
اما برای اولین بار...
حضور تهیونگ، بیدلیل آزارش میداد.
هانا که اصلاً متوجه تغییر حالت جونگ کوک نشده بود، رو به تهیونگ گفت:
«بعد از کار بریم تعمیرگاه؟ یه چیز میخوام بهت نشون بدم.»
تهیونگ با لبخند گفت:
«حتماً.»
جونگ کوک بیاختیار دستش را روی خودکار فلزی داخل جیبش فشرد.
بدون اینکه حرفی بزند، فقط آرام گفت:
«جلسه بعدی تا ده دقیقه دیگه شروع میشه.»
هانا خیلی عادی جواب داد:
«باشه، الان میایم.»
اما تهیونگ موقع عبور از کنار جونگ کوک، نگاه کوتاهی به چهره سرد او انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست...
انگار برای اولین بار، متوجه چیزی شده بود.
**«و جونگ کوک هنوز نمیدانست حسی که سعی میکند نادیده بگیرد... فقط آغاز عاشق شدنش است.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
پارت : ۲۵
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors مثل همیشه شلوغ بود.
کارمندها با دیدن جونگ کوک از جلوی راهش کنار میرفتند.
او با کتوشلوار سرمهای، پیراهن سفید و ساعت نقرهای همیشگیاش وارد آسانسور شد.
هانا هم با شلوار بگ کرم، بادی مشکی و کت مسابقهای سفید وارد ساختمان شد.
چند خبرنگار از دور از آنها عکس گرفتند.
جلسه آمادهسازی رالی سئول در طبقه آخر برگزار میشد.
روی صفحه نمایش، مسیر مسابقه و مشخصات ماشینها دیده میشد.
مدیر فنی شروع به توضیح برنامهها کرد.
اما هانا خیلی زود متوجه اشتباهی در نقشه شد.
او بدون معطلی حرفش را قطع کرد.
«این پیچ اشتباه طراحی شده.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
مدیر فنی اخم کرد.
«منظورتون چیه؟»
هانا کنار صفحه رفت و با قلم مسیر را مشخص کرد.
«اگر ماشینها از این خط وارد پیچ بشن، وزن خودرو کامل روی چرخ جلو میفته.»
«با سرعت بالای دویست کیلومتر، احتمال از دست دادن کنترل خیلی زیاده.»
«بهتره نقطه ترمزگیری ده متر عقبتر باشه.»
فضای جلسه برای چند لحظه ساکت شد.
جونگ کوک بدون اینکه حرفی بزند، به نقشه نگاه کرد.
بعد رو به مدیر فنی گفت:
«طبق نظر خانم پارک اصلاحش کنید.»
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اعتراضی نکردند.
همه میدانستند نظر جونگ کوک بهندرت تغییر میکند.
بعد از پایان جلسه، هانا به سمت گاراژ تست رفت.
امروز قرار بود ماشین مسابقه را بررسی کند.
همین که در گاراژ باز شد، لبخند روی لبش نشست.
چند فراری، پورشه و مکلارن کنار هم قرار داشتند.
اما نگاهش روی ماشین مسابقه شرکت ثابت ماند.
او دستش را روی گلگیر کشید.
در کاپوت را باز کرد.
چند ثانیه فقط به موتور نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«صدای این موتور رو دوست دارم.»
یکی از مکانیکها خندید.
هانا موتور را روشن کرد.
چند بار آرام دور موتور را بالا برد.
بعد ناگهان موتور را خاموش کرد.
اخم کوچکی روی صورتش نشست.
«یه چیزی درست نیست.»
جونگ کوک که تازه وارد گاراژ شده بود، پرسید:
«چی شده؟»
هانا بدون نگاه کردن به او گفت:
«صدای تسمه تایم.»
«خیلی جزئیه، ولی طبیعی نیست.»
او دوباره موتور را روشن کرد.
این بار گوشش را نزدیکتر برد.
چند ثانیه بعد گفت:
«کشش تسمه یکم کمه.»
«اگر همینطوری وارد مسابقه بشه، توی دورهای بالا مشکل ایجاد میکنه.»
یکی از مکانیکها با تعجب گفت:
«ما صبح تنظیمش کردیم.»
هانا آچار برداشت.
فقط نیم دور پیچ تنظیم را چرخاند.
بعد دوباره موتور را روشن کرد.
لبخند رضایتی روی لبش نشست.
«حالا درست شد.»
مکانیک با دستگاه اندازهگیری دوباره بررسی کرد.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
«باورم نمیشه... دقیقاً روی عدد استاندارد قرار گرفت.»
جونگ کوک بیصدا تمام صحنه را تماشا میکرد.
سالها بود با بهترین مهندسهای خودرو کار کرده بود.
اما کمتر کسی را دیده بود که فقط با شنیدن صدای موتور، چنین مشکلی را تشخیص بدهد.
بیاختیار گوشه لبش بالا رفت.
در همان لحظه، صدای خندهای از پشت سرشان آمد.
تهیونگ وارد گاراژ شد.
با همان انرژی همیشگی مستقیم به سمت هانا رفت.
«خانم راننده! هنوز ماشینارو از من بیشتر دوست داری؟»
هانا خندید و مشت آرامی به بازوی او زد.
«تو حسودیت شده؟»
تهیونگ با خنده گفت:
«همیشه.»
جونگ کوک نگاهش را از آن دو برنداشت.
تهیونگ خیلی راحت کنار هانا ایستاده بود.
شوخی میکرد، میخندید و هانا هم کاملاً راحت با او رفتار میکرد.
چیزی در دل جونگ کوک برای لحظهای سنگین شد.
او خودش هم دلیل این حس را نمیدانست.
فقط بیاختیار نگاهش چند ثانیه بیشتر روی آن دو ماند.
بعد خیلی آرام نگاهش را برگرداند و وانمود کرد مشغول بررسی مدارک است.
اما برای اولین بار...
حضور تهیونگ، بیدلیل آزارش میداد.
هانا که اصلاً متوجه تغییر حالت جونگ کوک نشده بود، رو به تهیونگ گفت:
«بعد از کار بریم تعمیرگاه؟ یه چیز میخوام بهت نشون بدم.»
تهیونگ با لبخند گفت:
«حتماً.»
جونگ کوک بیاختیار دستش را روی خودکار فلزی داخل جیبش فشرد.
بدون اینکه حرفی بزند، فقط آرام گفت:
«جلسه بعدی تا ده دقیقه دیگه شروع میشه.»
هانا خیلی عادی جواب داد:
«باشه، الان میایم.»
اما تهیونگ موقع عبور از کنار جونگ کوک، نگاه کوتاهی به چهره سرد او انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست...
انگار برای اولین بار، متوجه چیزی شده بود.
**«و جونگ کوک هنوز نمیدانست حسی که سعی میکند نادیده بگیرد... فقط آغاز عاشق شدنش است.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
- ۳.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط