" آکرازیا "

" آکرازیا "

پارت 29

- از بوی اون لعنتی ها متنفرم..
جونگکوک غرید و تهیونگ بهش اهمیتی نداد. اون میتونه از آدم و عالم
متنفر باشه تا وقتی که مشکلی برای تهیونگ درست نکنه.
- hiکی هات معلومن..
با شنیدن صداش تهیونگ خیلی سریع نگاهش رو بهش داد و جایی که
انگشتش بهش اشاره کرده بود رو دنبال کرد. کت و شلوار
نپوشیده بود و لباس چاک کوچیکی روی شونه ش داشت. آهی
کشید و با چشم غره ای شونه های لباسش رو مرتب کرد.
- نمیدونستم جفتت رو پیدا کردی...
- هر وقت پیدا کنم اولین نفر به تو اطلاع میدم!
- پس به seکs پارتneرت بگو کمی نرم تر رفتار کنه. دوست ندارم
پشت سرت شایعه ای وجود داشته باشه. در هر صورت ما همه جا
با همیم و شاید اون ها به اشتباه فکر کنن..
با شنیدن اون کلمات تهیونگ ابرو هاش رو بالا فرستاد. جونگکوک با دیدن
ریکشنش با مکثی خواست بچرخه و به راهش ادامه بده ولی با
مشتی که تهیونگ به شونه ش زد با تعجب به سمتش چرخید. کلمات
صریحش تهیونگ رو عصبانی میکرد و خوب میدونست فقط به
خاطر اینکه یک آلفائه داره اینطور صحبت میکنه.
- چیکار میکنی؟
- فکر نکن چون یک آلفایی میتونی هر چرت و پرتی که خواستی
بگی! من مثل امگا و بتا هایی که دورتن، هرze نیستم و حتی اگه
با کسی باشم به تو مربوط نیست! و محض اطلاع..
تهیونگ با نفس های سنگین و عصبی خودش رو جلو کشید و توی چند
سانتی متری صورتش مکث کرد.جونگکوک نگاهش طوری که سرگرم شده
باشه روی اجزای صورتش میچرخید و بهش میفهموند که توجه ش
کاملا روی تهیونگه.
- کسی که این کار رو کرده خودت بودی! تیکه انداختن به من رو
تموم کن قبل اینکه ازت شکایت کنم آلفا جئون!
با زدن ضربه ای به شونه ش از کنارش گذشت و حتی صبر نکرد
تا ببینه چیکار ممکنه بکنه. به سمت در بزرگ اتاق غذا خوری
قدم برداشت و جونگکوک با حرکات کاملا غیرحرفه ای و متعجبی
پشت سرش حرکت میکرد.
- ما seکs داشتیم؟
- این قضیه بین من و گرگته و به تو هیچ ربطی نداره! من رو
عصبی تر نکن و غذای لعنتیت رو بخور و با امگایی که میاد لاs
بزن. خداحافظ جئون.
با بی رحمی زمزمه کرد و در ها به دو طرف باز شدن. میزی که
آماده شده بود رو دید و کنار رفت تا جونگکوک وارد اتاق بشه.
- گرگم جزئی از منه!
- اگه جزئی از تو بود حتما کاری که با من کرده بود رو بهت
نشون میداد. نمیخوام برام دردسر بشه پس از فردا طوری رفتار کن که انگار هیچوقت این رو نشنیدی! از سوءتفاهم متنفرم و
نمیخوام شغلم رو از دست بدم..
به بازوش چنگی زد و اون رو به سمت خودش کشید. کلمات رو
شمرده شمرده به زبون آورد و اون تنها با چشم های ریز شده
بهش خیره شد. امیدوار بود سکوتش نشونه ی موافقت باشه.
دستش رو عقب کشید و به سمت میز قدم برداشت. در پشت
سرش بسته شد و به جزییات ظریفش خیره شد. در های طلایی
رنگ و سنگینی که نیاز به دو دربان داشتن باز هم اصالت این
خانواده رو تایید میکرد! تهیونگ از این همه تجملات زندگی لعنتیشون
خسته شده بود، محص رضای خدا چرا اینجا همیشه اینطور به
نظر میرسه که حتی دربان ها هم توی تخت با الیاف طلا
میخوابیدن؟!
با کشیدن آهی از در فاصله گرفت و به سمت پارکینگ عمارت
قدم برداشت. نیاز داشت از هوای جئون ها فاصله بگیره!
نمیدونست که قراره به خونه برگرده و یا خودش رو به یک غذا
مهمون کنه و خوش بگذرونه ولی این رو به خوبی میدونست که
زیاده روی کرده بود.
شاید بهتر بود دهنش رو میبستش و میذاشت جونگکوک با
توهماتش خوش باشه، حتی مطمئن نیست که فردا اون رو از کار
بیکار میکنه یا هر چیز دیگه.. به آلفا ها اعتمادی نداشت و
جونگکوک هم از این قاعده مستثنی نبود.
نمیشد گفت که کاملا تقصیر اونه چون جونگکوک حتی چیزی به یاد
نداشت، به خاطرِ نبود جفت، گرگش سردرگم به نظر میرسید و عاقلانه بود که با دیدن من اون کار ها رو باهاش بکنه ولی باز هم
نمیتونم جلوی احساساتش رو بگیره.
از آخرین باری که کسی lamسش کرده بود خیلی میگذشت و از
اینکه احساسات یک طرفه ای بین خودش و جونگکوک باشه متنفره!
پس باید جلوی خودش رو میگرفت. جونگکوک نباید برای اون
تبدیل به یک معشوق میشد چون به نظر نمیرسه بتونن با هم به
نتیجه ای برسن ولی با این حال اگه کسی قراره با فکر کردن به
اون لمس ها دیوونه بشه، نمیشه تنها تهیونگ باشه؛ جونگکوک هم
ندونسته باید همراهیش کنه!

:)))
دیدگاه ها (۷)

" آکرازیا "پارت 30_جیمین ویو_- جایی میری جناب جئون؟با شنیدن ...

" آکرازیا "پارت 32بتا واقعا عاقل بود!- خب، از امگایی که دیدی...

" آکرازیا "پارت 28- اول خودت باهام درست حرف بزن! یادت نره که...

" آکرازیا "پارت 27یکی دیگه از اون ها غرید ولی تهیونگ نمیتونس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط