(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر‌) پارت ۲

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر‌) پارت ۲

صبح روز بعد، تهیونگ طبق معمول زودتر از همه بیدار شده بود.
لباس رسمی سلطنتی‌اش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و برای جلسه آموزشی شاهزادگان به سمت کتابخانه رفت.
همه چیز عالی بود.
همه چیز منظم بود.
همه چیز...
تا وقتی که درِ کتابخانه را باز نکرده بود.
همین که وارد شد، خشکش زد.
روی میز بزرگ وسط کتابخانه ده‌ها کاغذ پخش شده بود.
چند کتاب روی زمین افتاده بودند.
و روی صندلی مخصوص او...
یک مرغ سفید نشسته بود.
تهیونگ چند بار پلک زد.
مرغ هم به او خیره شد.
ـ ...
ـ قدقد!
رگ کنار شقیقه تهیونگ بیرون زد.
ـ جونگکوک!
چند ثانیه بعد صدای خنده‌ای از پشت قفسه‌ها بلند شد.
جونگکوک در حالی که از خنده سرخ شده بود بیرون آمد.
ـ صبح بخیر شاهزاده یخی!
ـ اون... اینجا... چیکار می‌کنه؟
ـ نمی‌دونم.
ـ جونگکوک.
ـ خب باشه، من آوردمش.
ـ چرا؟
ـ چون احساس تنهایی می‌کرد.
ـ مرغ؟
ـ آره.
ـ مرغ احساس تنهایی می‌کرد؟
ـ دقیقاً.
تهیونگ چشم‌هایش را بست.
انگار داشت تمام صبر دنیا را جمع می‌کرد تا فریاد نزند.
جونگکوک اما با لبخند به مرغ اشاره کرد.
ـ اسمش هم ژوزف هست.
ـ حتی براش اسم هم انتخاب کردی؟
ـ معلومه.
مرغ دوباره قدقد کرد.
جونگکوک با افتخار گفت:
ـ فکر کنم ازت خوشش اومده.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ غیرممکنه.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، ژوزف روی میز پرید و چند کاغذ مهم را روی زمین انداخت.
جونگکوک دوباره خندید.
و تهیونگ برای چند لحظه واقعاً به این فکر کرد که شاید تبعید کردن آدم‌ها ایده بدی نباشد.
ـ تا ده ثانیه دیگه این مرغ رو از اینجا ببر.
ـ اگه نبرم چی؟
ـ امتحان کن.
جونگکوک چند لحظه به چهره جدی تهیونگ نگاه کرد.
بعد لبخندش کم‌رنگ شد.
ـ می‌دونی...
ـ چی؟
ـ تو هیچ‌وقت نمی‌خندی.
ـ دلیلش رو هر روز به من یادآوری می‌کنی.
ـ نه جدی میگم.
تهیونگ سکوت کرد.
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
ـ قصر خیلی قشنگه ولی همه اینجا زیادی رسمی‌ان.
ـ این طبیعیه.
ـ نه.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ آدم باید بعضی وقتا بخنده.
برای اولین بار، تهیونگ بدون عصبانیت به او نگاه کرد.
جونگکوک عجیب بود.
پرحرف بود.
دردسرساز بود.
و اعصابش را خرد می‌کرد.
اما وقتی می‌خندید...
انگار تمام قصر روشن‌تر می‌شد.
ـ داری نگام می‌کنی؟
صدای جونگکوک باعث شد تهیونگ به خودش بیاید.
ـ نه.
ـ داری.
ـ نه.
ـ داری.
ـ ساکت شو.
جونگکوک خندید.
ـ باشه شاهزاده یخی.
و باز هم خندید.
در حالی که تهیونگ با اخم به او نگاه می‌کرد...
برای اولین بار متوجه شد که صدای خنده‌های جونگکوک آنقدرها هم آزاردهنده نیست.
دیدگاه ها (۰)

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۳هوای قصر سنگین‌تر از همیشه ...

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۱قصر سلطنتی فرانسه غرق در آر...

پارت بیستم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)جونگ‌کوک هنوز وسط اتاق ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط