️پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرل

️پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تاقبل از اینکه مادرش از دنیا برود ،اورا ببیند.از مادرش پرسید:مادر چه میخواهی برایت انجام دهم ؟
مادر گفت :از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند ویخچال غذاهای خوب بگذاری ،چه شبها که بدون غذا خوابیدم.

فرزند باتعجب گفت :داری جان میدهی واز من اینها را درخواست میکنی ؟
وقبلا به من گلایه نکردی!
مادر پاسخ داد:بله فرزندم من با این گرما وگرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند ،به گرما وگرسنگی عادت نکنی.
دیدگاه ها (۹)

بوی باران بوی سبزه بوی خاکشاخه های شسته باران خورده پاکآسمان...

بانوی من...!در این دفترهزاران واژه می‌یابیبرخی سپیدبرخی سرخک...

♦️روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت ...

زندگیه دیگه؛ گاهی خسته ت میکنه، خیلی خسته ت میکنه؛ اونقد ک...

پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه ...

حتما بخونیدپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندا...

پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

تلخ ولی واقعیپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمن...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

#داستانپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط