𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۶ : ( ملاقات )
هیونجین و فلیکس با عجله به سمت [ کافه پرنده ابی] رفتند.
ساعت...
۵:۵۸
هیونجین نفسنفس میزد.
هیونجین : امیدوارم دیر نرسیده باشیم...
فلیکس درِ کافه را باز کرد.
صدای زنگ بالای در بلند شد.
کافه خلوت بود.
فقط چند نفر مشغول نوشیدن قهوه بودند.
هیونجین اطراف را نگاه کرد.
هیچکس شبیه عکس نبود.
همین که خواست ناامید شود و برگردد ، صدای دختری از گوشهی کافه آمد.
یون سواه : هیونجین...فلیکس...
هر دو همزمان برگشتند.
دختری با موهای مشکی کنار پنجره نشسته بود.
همان دختری که در عکس قدیمی دیده بودند.
یون سواه.
...
هیونجین آرام جلو رفت.
هیونجین : تو... سوآهی؟
دختر لبخند کمرنگی زد.
یون سواه : بالاخره پیدام کردین.
فلیکس روی صندلی نشست.
فلیکس : تو اون روز... همهچی رو دیدی، مگه نه؟
سوآه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سرش را پایین انداخت.
یون سواه : آره...همهچی رو دیدم.
...
هیونجین با اضطراب پرسید:
هیونجین : پس بهمون بگو ؛ اون روز دقیقاً چی شد؟
سوآه نفس عمیقی کشید.
یون سواه : اون روز، چند نفر دنبال فلیکس اومدن.
اول فکر کردم خانوادهش هستن...
ولی وقتی دیدم فلیکس گریه میکنه، فهمیدم اوضاع عادی نیست.
هیونجین بیاختیار مشتش را گره کرد.
سوآه ادامه داد:
یون سواه : تو میخواستی بهش کمک کنی...
ولی یکی جلوت رو گرفت.
بعد فلیکس فقط یه جمله گفت : به هیونجین دست نزنید، من میام.
فلیکس چشمهایش را بست.
انگار دوباره همان صحنه جلوی چشمش زنده شده بود.
...
هیونجین با صدایی لرزان گفت:
هیونجین : یعنی...تو خودت رفتی؟
فلیکس آرام سرش را تکان داد.
فلیکس : آره...
فکر میکردم اگه برم، دیگه هیچوقت سراغت نمیان.
...
سوآه از کیفش یک پاکت بیرون آورد.
یون سواه : اینو سالها نگه داشتم ؛ وقتشه مال خودتون باشه.
هیونجین پاکت را باز کرد.
داخلش...
یک نامهی قدیمی بود.
روی پاکت با خط کودکانه نوشته شده بود:
[ برای هیونجین ]
فلیکس با دیدن دستخطش، نفسش بند آمد.
فلیکس : این ... ، نامهایه که هیچوقت به دستت نرسید...
هیونجین آرام پاکت را در دست گرفت.
قبل از اینکه آن را باز کند، سوآه گفت:
یون سواه : بعد از اینکه این نامه رو بخونی...
همهچیز عوض میشه.
پایان پارت ۱۶
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
پارت ۱۶ : ( ملاقات )
هیونجین و فلیکس با عجله به سمت [ کافه پرنده ابی] رفتند.
ساعت...
۵:۵۸
هیونجین نفسنفس میزد.
هیونجین : امیدوارم دیر نرسیده باشیم...
فلیکس درِ کافه را باز کرد.
صدای زنگ بالای در بلند شد.
کافه خلوت بود.
فقط چند نفر مشغول نوشیدن قهوه بودند.
هیونجین اطراف را نگاه کرد.
هیچکس شبیه عکس نبود.
همین که خواست ناامید شود و برگردد ، صدای دختری از گوشهی کافه آمد.
یون سواه : هیونجین...فلیکس...
هر دو همزمان برگشتند.
دختری با موهای مشکی کنار پنجره نشسته بود.
همان دختری که در عکس قدیمی دیده بودند.
یون سواه.
...
هیونجین آرام جلو رفت.
هیونجین : تو... سوآهی؟
دختر لبخند کمرنگی زد.
یون سواه : بالاخره پیدام کردین.
فلیکس روی صندلی نشست.
فلیکس : تو اون روز... همهچی رو دیدی، مگه نه؟
سوآه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سرش را پایین انداخت.
یون سواه : آره...همهچی رو دیدم.
...
هیونجین با اضطراب پرسید:
هیونجین : پس بهمون بگو ؛ اون روز دقیقاً چی شد؟
سوآه نفس عمیقی کشید.
یون سواه : اون روز، چند نفر دنبال فلیکس اومدن.
اول فکر کردم خانوادهش هستن...
ولی وقتی دیدم فلیکس گریه میکنه، فهمیدم اوضاع عادی نیست.
هیونجین بیاختیار مشتش را گره کرد.
سوآه ادامه داد:
یون سواه : تو میخواستی بهش کمک کنی...
ولی یکی جلوت رو گرفت.
بعد فلیکس فقط یه جمله گفت : به هیونجین دست نزنید، من میام.
فلیکس چشمهایش را بست.
انگار دوباره همان صحنه جلوی چشمش زنده شده بود.
...
هیونجین با صدایی لرزان گفت:
هیونجین : یعنی...تو خودت رفتی؟
فلیکس آرام سرش را تکان داد.
فلیکس : آره...
فکر میکردم اگه برم، دیگه هیچوقت سراغت نمیان.
...
سوآه از کیفش یک پاکت بیرون آورد.
یون سواه : اینو سالها نگه داشتم ؛ وقتشه مال خودتون باشه.
هیونجین پاکت را باز کرد.
داخلش...
یک نامهی قدیمی بود.
روی پاکت با خط کودکانه نوشته شده بود:
[ برای هیونجین ]
فلیکس با دیدن دستخطش، نفسش بند آمد.
فلیکس : این ... ، نامهایه که هیچوقت به دستت نرسید...
هیونجین آرام پاکت را در دست گرفت.
قبل از اینکه آن را باز کند، سوآه گفت:
یون سواه : بعد از اینکه این نامه رو بخونی...
همهچیز عوض میشه.
پایان پارت ۱۶
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
- ۲۵۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط