پارت ششم
پارت ششم
🛐عشــقـ اجبـــاریـــ🛐
هانول:باهاش قرار گذاشتیم که بریم پایین بگیم باهم کنار نیومدیم،اما این بیشرف یجوری کرد انگار از خدامونهه ازدواج کنیممم
جینا با یه خنده رو مخ گفت:شاید پسندت کرده؟
هانول:گو....ه نخ..ور زنیکههههههه،اصن قطع کننننننننن
جینا:پاچه نگیررر گ.وههه خودافیظ
بعد قطع کردن تلفن خودشو رو تخت انداخت و بعد چند دقیقه چشماش گرم شد و به خواب رفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
صبح با جیغ جیغای مامانش تو اتاقش پاشد،خوبه حداقل شنبه بود و تعطیل($تو کره شنبه یکشنبه ها تعطیله)،خوابالود به مامانش گفت:یاا مامان چرا اینقدر جیغ میزنی چیشدهههه؟
مامانش با عصبانیت لب زد:دختررر ساعت ۲عهههه شوهر آیندت هم ساعت ۳میاد دنبالتتتت بری خریددددد
هانول که منظور مامانشو نفهمیده بود خودشو رو تخت انداخت و گفت :مامان چه شوهرییییی؟من شوهر دارم آخه ولم کن بخواببمممم
مامانش که دیگه صبرش لبریز شده بود لب زد:پدرسگگگگگگ،پسر آقای جئوننننننن
هانول یهو تو جاش نشست و گفت:دیروز نگفته بودن امروز میریم خریددد
مامانش با کلافگی گفت:به بابات زنگ زدن گفتن،الانم پاشو حاظر شوووووو
هانول زود از جاش پاشد و خودشو تو حموم انداخت بعد ۱۰مین در اومد ،لباساشو آماده کرد رفت آرایش کرد،یکم اینت و کرم و این خرت وپرتارو مالید و لباسشو پوشید(میزارم عکسشو)
منتظر وایساده بود که اجوما صداش زدم و گفت:خانوم ،اقای جئون اومدن
هانول کیفشو برداشت و به طرف پایین رفت
ماشین پسر رو جلو در دید،رفت نشست تو ماشین گفت:نگفته بودین امروز میریم خرید آقای جئون
جونکوک با خونسردی گفت:پدرم زنگ زد و به پدرت گفت، اینقدرم اقای جئون آقای جئون نکن،اسمم جونکوکه
هانول با لبخند گفت:عاا،خب منم....
جونکوک پرید وسط حرفش و گفت:میدونم هانول
هانول با کنجکاوی پرسید:از کجا میدونی؟بابات بهت گفته؟
جونکوک خونسرد گفت:حالا یجوری فهمیدم دیگه
تو راه بودن که بعد چند دقیقه به یک مرکز خرید بزرگ رسیدن،پیاده شدن به بخش لباسهای عروسی رفتن،هانول گفت:خب اول برا کی خرید میکنیم؟
جونکوک گفت:تو
بعد این حرف به طرف مزون لباس عروس رفتن و واردش شدن ،بعد وارد شدن یک زن با مهربانی به طرف این دونفر اومد و گفت:سلام،خیلی خوش اومدید بفرمایید،چی نیاز دارید؟($خب زن اومدن مزون عروس چی نیاز دارن؟😐)
جونکوک با لبخند لب زد:بهترین لباس های عروس اون رو برای ما بیارید......
شرطاااااا
لایک:۱۹..کامنت:۸..بازنشر:۷..فالوور:۳تا
بوس به تک تکتوننننن💋🎀
🛐عشــقـ اجبـــاریـــ🛐
هانول:باهاش قرار گذاشتیم که بریم پایین بگیم باهم کنار نیومدیم،اما این بیشرف یجوری کرد انگار از خدامونهه ازدواج کنیممم
جینا با یه خنده رو مخ گفت:شاید پسندت کرده؟
هانول:گو....ه نخ..ور زنیکههههههه،اصن قطع کننننننننن
جینا:پاچه نگیررر گ.وههه خودافیظ
بعد قطع کردن تلفن خودشو رو تخت انداخت و بعد چند دقیقه چشماش گرم شد و به خواب رفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
صبح با جیغ جیغای مامانش تو اتاقش پاشد،خوبه حداقل شنبه بود و تعطیل($تو کره شنبه یکشنبه ها تعطیله)،خوابالود به مامانش گفت:یاا مامان چرا اینقدر جیغ میزنی چیشدهههه؟
مامانش با عصبانیت لب زد:دختررر ساعت ۲عهههه شوهر آیندت هم ساعت ۳میاد دنبالتتتت بری خریددددد
هانول که منظور مامانشو نفهمیده بود خودشو رو تخت انداخت و گفت :مامان چه شوهرییییی؟من شوهر دارم آخه ولم کن بخواببمممم
مامانش که دیگه صبرش لبریز شده بود لب زد:پدرسگگگگگگ،پسر آقای جئوننننننن
هانول یهو تو جاش نشست و گفت:دیروز نگفته بودن امروز میریم خریددد
مامانش با کلافگی گفت:به بابات زنگ زدن گفتن،الانم پاشو حاظر شوووووو
هانول زود از جاش پاشد و خودشو تو حموم انداخت بعد ۱۰مین در اومد ،لباساشو آماده کرد رفت آرایش کرد،یکم اینت و کرم و این خرت وپرتارو مالید و لباسشو پوشید(میزارم عکسشو)
منتظر وایساده بود که اجوما صداش زدم و گفت:خانوم ،اقای جئون اومدن
هانول کیفشو برداشت و به طرف پایین رفت
ماشین پسر رو جلو در دید،رفت نشست تو ماشین گفت:نگفته بودین امروز میریم خرید آقای جئون
جونکوک با خونسردی گفت:پدرم زنگ زد و به پدرت گفت، اینقدرم اقای جئون آقای جئون نکن،اسمم جونکوکه
هانول با لبخند گفت:عاا،خب منم....
جونکوک پرید وسط حرفش و گفت:میدونم هانول
هانول با کنجکاوی پرسید:از کجا میدونی؟بابات بهت گفته؟
جونکوک خونسرد گفت:حالا یجوری فهمیدم دیگه
تو راه بودن که بعد چند دقیقه به یک مرکز خرید بزرگ رسیدن،پیاده شدن به بخش لباسهای عروسی رفتن،هانول گفت:خب اول برا کی خرید میکنیم؟
جونکوک گفت:تو
بعد این حرف به طرف مزون لباس عروس رفتن و واردش شدن ،بعد وارد شدن یک زن با مهربانی به طرف این دونفر اومد و گفت:سلام،خیلی خوش اومدید بفرمایید،چی نیاز دارید؟($خب زن اومدن مزون عروس چی نیاز دارن؟😐)
جونکوک با لبخند لب زد:بهترین لباس های عروس اون رو برای ما بیارید......
شرطاااااا
لایک:۱۹..کامنت:۸..بازنشر:۷..فالوور:۳تا
بوس به تک تکتوننننن💋🎀
- ۵.۷k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط