بازی

"بازی"
🕶part:25🕶
شلوار مشکیش رو پوشید و کت کوتاهش رو بالای کراپ سفیدش انداخت و بعد از پوشیدن کفشاش سوار ماشین شد...عینک های دودیشو از داشبورد درآورد و به چشماش زد
توی آینه نگاهی به خودش کرد و تینت سرخش رو درست کرد...اون کامل آماده است و مثل همیشه زیبایی خودش رو تحسین میکرد
ماشین رو روشن کرد و به سمت فرودگاه حرکت کرد....امروز باید می‌رفت جزیره ی مالدیو...
بعد از چند دقیقه به فرودگاه رسید...پیاده شد و سوییچ ماشین رو داد دست بادیگاردش که منتظرش بود
طولی نکشید که ماشین جیمین جلوش ایستاد...از ماشین پیاده که پیاده شد کلودی سرتا پاشو چک کرد
یک کاپشن و شلوار همرنگ که زیر کاپشن یک تیشرت سفید رنگ پوشیده بود
بدون اینکه باهم حرفی بزنن وارد فرودگاه شدن
کارای فرودگاهی رو انجام دادن و بعد از تحویل ساک هاشون سوار هواپیما شدن
مثل اینکه رقابت این بازی خیلی روشون تاثیر داشته که حتی بهمدیگه نگاه هم نمیکنن...
هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد و نگاه هاشون حتی به اشتباه هم بهم نمیخورد 
همینطور نشسته بودن که کلودی سکوت بینشون رو شکوند

کلودی:میخوام بخوابم....صدایی ازت شنیدم همینجا کارتو تموم میکنم
جیمین:هرکار دلم بخواد انجام میدم
کلودی:منم هر کی دلم بخواد رو میکشم
جیمین:خب به کتف چپم
کلودی:زر زیادی نزن دیگه
دیگه چیزی نگفتن و کلودی به صندلی نرمش تکیه داد و خوابید
........
جیمین:راهمون ازینجا جدا میشه دیگه
کلودی:چقدر که برام مهمه
جیمین:خواستم بدونی
کلودی:فیلم دیدن خیلی روت تاثیر گذاشته
جیمین:لجبازی توهم که پایان نداره
کلودی:همینه که هست

۲تا ماشین جلوی فرودگاه ایستادن جیمین و کلودی رفتن و سوار هرکدومشون شدن...
شوگا از همون اول براشون توی هتل اتاق هایی رزرو کرده بود...پس مقصدشون یکی بود و انگار قرار نیست طبق گفته ی جیمین راهشون ازهم جدا بشه
به هتل که رسیدن نگاه های نفرت انگیزشون رو از هم گرفتن و وارد هتل شدن...کارای مربوط به هتل رو انجام دادن و وارد اتاقاشون شدن
انگار شوگا تصمیم گرفته بود کلا این دوتا رو ازهم جدا نکنه بخاطر همون اتاقاشون جفت هم بود
جیمین وارد اتاقش شد....نمیشه گفت اتاق،به اندازه ی یک خونه بزرگ بود...ساکش رو گذاشت پیش کمد و رفت حموم که دوشی بگیره...انگار سب میخواست بره جایی
کلودی هم بعد از چیدن وسایلش..عصرونه ای خورد و بعد از اون رفت حموم...حدود ۳۰ دقیقه تو حموم بود...از حموم که اومد بیرون کمدشو باز کرد و به لباساش نگاه کرد
به نمای کلی لباساش اگه دقت کنه اکثرا تیره رنگ...هیچوقت از لباسای رنگ روشن خوشش نمیومد
دیدگاه ها (۱)

میخواست بره بار عادتا رفتن به اونجا لباسهایی با زرق و برق می...

"بازی"🕶part:26🕶روی یکی از صندلی ها نشست...هیچ جوره نمی‌خواست...

شاید باورتون نشه ولی من رو گوجو کراش زدمبعد سالهااا تونستم ر...

مرگ در کمین استدلم براش تنگ شده....دوست دارم ببینمش...حداقل ...

Part7

رمان عشق من واقعیه پارت ۴پرش زمانی به فردا صبح ویو نیلا خب ...

39جیهون: نیازی نیست... تو برو خونه هر موقع که خبری ازشون شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط