🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 25
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 25
#فیکشن #لینو
صدای رعد توی آسمون پیچید و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.
مینهو هنوز عکس لونا و سوهیان رو توی دستش گرفته بود و با چهرهای سرد به نوشتهی پشت عکس خیره شده بود.
لونا آروم نزدیکش شد.
لونا: «مینهو؟»
مینهو بدون اینکه نگاهش رو از عکس برداره، جواب داد.
مینهو: «برو بالا، عزیزم.»
لونا اخم کرد.
لونا: «باز شروع نکن! فکر کردی چون زنت هستم، حق ندارم بدونم چه خبره؟»
مینهو بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاهش به چشمهای لونا افتاد.
مینهو: «اتفاقاً چون زنمی، نمیخوام حتی یه تار موت آسیب ببینه.»
لونا دستش رو روی دست مینهو گذاشت.
لونا: «پس بهجای اینکه منو از ماجرا دور نگه داری، بذار کنارت باشم.»
مینهو چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد آهی کشید.
مینهو: «تو واقعاً بلدی چطور اعصاب آدمو به هم بریزی.»
لونا لبخند کمرنگی زد.
لونا: «و تو واقعاً بلدی چطور عاشق همین اعصابخردکنی بشی.»
مینهو نتونست جلوی لبخند کوچیکش رو بگیره.
مینهو: «برو بخواب، خانم لی.»
لونا: «اول بگو چه نقشهای داری.»
مینهو عکس رو روی میز گذاشت.
مینهو: «فردا میریم سراغ لی سونگچول.»
لبخند لونا محو شد.
لونا: «ولی تو گفتی سالهاست ناپدید شده.»
مینهو: «درسته.»
لونا: «پس از کجا میخوای پیداش کنی؟»
مینهو با خونسردی کت مشکیاش رو برداشت.
مینهو: «کسی که این عکس رو فرستاده، یه اشتباه کرده.»
لونا: «چه اشتباهی؟»
مینهو: «فکر کرده با تهدید کردن تو میتونه منو کنترل کنه.»
نگاهش برای لحظهای نرم شد.
مینهو: «ولی نمیدونه وقتی پای تو وسط باشه، دیگه چیزی به اسم عقبنشینی برای من وجود نداره.»
لونا دستش رو گرفت.
لونا: «مینهو، قول بده بیگدار به آب نزنی.»
مینهو انگشتهاش رو بین انگشتهای اون قفل کرد.
مینهو: «قول میدم برگردم پیشت.»
لونا: «این قول کافی نیست.»
مینهو: «پس چی میخوای؟»
لونا به چشمهاش خیره شد.
لونا: «میخوام قول بدی که هر دومون برمیگردیم.»
مینهو چند ثانیه ساکت موند و بعد پیشونیاش رو به پیشونی لونا تکیه داد.
مینهو: «قول میدم، عشق من.»
---
صبح روز بعد ــ ساعت ۹، بیمارستان سئول
لونا و سوهیان توی اتاق انتظار نشسته بودن.
نتیجهی آزمایش DNA قرار بود همون روز آماده بشه.
سوهیان مدام انگشتهاش رو به هم میفشرد.
سوهیان: «اگه جواب منفی باشه چی؟»
لونا بهش نگاه کرد.
لونا: «اونوقت ناراحت میشیم، ولی حداقل میفهمیم حقیقت چیه.»
سوهیان: «نمیدونم چرا، ولی از وقتی دیدمت، حس میکنم سالهاست میشناسمت.»
لونا لبخند غمگینی زد.
لونا: «منم همین حس رو دارم.»
سوهیان دست لونا رو گرفت.
سوهیان: «اگه واقعاً خواهرم باشی، میخوام همهی سالهایی رو که از دست دادیم، یه جوری جبران کنیم.»
چشمهای لونا پر از اشک شد.
لونا: «منم همینو میخوام.»
در همین لحظه، پزشک وارد اتاق شد و پاکتی در دست داشت.
پزشک: «خانم کیم لونا؟ خانم یون سوهیان؟ نتیجه آمادهست.»
هر دو از جاشون بلند شدن.
پزشک پاکت رو روی میز گذاشت.
پزشک: «قبل از اینکه بازش کنید، باید یه موضوع رو بهتون بگم.»
لونا نگران پرسید.
لونا: «چه موضوعی؟»
پزشک مکث کرد.
پزشک: «آزمایش DNA شما رو تأیید میکنه که رابطهی خونی بسیار نزدیکی دارید، اما برای اعلام قطعی رابطهی دوقلویی، باید بررسی تکمیلی انجام بشه.»
سوهیان نفسش رو حبس کرد.
سوهیان: «یعنی ممکنه واقعاً خواهر باشیم؟»
پزشک سر تکون داد.
پزشک: «بله، احتمال بسیار زیادی وجود داره.»
لونا دست سوهیان رو محکمتر گرفت.
برای اولین بار، امیدی که سالها ازش بیخبر بود، درست مقابل چشمهاش قرار گرفته بود.
اما درست همون لحظه، گوشی لونا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
لونا تماس رو جواب داد.
لونا: «بله؟»
صدای مردی غریبه از اون طرف خط شنیده شد.
مرد: «اگه میخوای خواهرت زنده بمونه، امشب ساعت ده به انبار قدیمی بندر بیا.»
لونا رنگش پرید.
مرد ادامه داد.
مرد: «و یادت باشه... شوهرت نباید چیزی بفهمه.»
تماس قطع شد.
سوهیان با نگرانی بهش نگاه کرد.
سوهیان: «لونا؟ چی شده؟»
لونا گوشی رو پایین آورد.
نگاهش سرد شده بود.
لونا: «فکر کنم بالاخره کسی که دنبالش بودیم، خودش رو نشون داده.»
اما چیزی که لونا نمیدونست این بود که مینهو همزمان پیامی دریافت کرده بود؛ پیامی با عکسی از لونا در بیمارستان و یک جملهی کوتاه.
«اگه امشب به بندر بیای، همسرت رو برای همیشه از دست میدی.»
و فرستندهی پیام فقط یک اسم نوشته بود:
لی سونگچول.
---
پایان پارت ۲۵ 🖤
#فیکشن #لینو
صدای رعد توی آسمون پیچید و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.
مینهو هنوز عکس لونا و سوهیان رو توی دستش گرفته بود و با چهرهای سرد به نوشتهی پشت عکس خیره شده بود.
لونا آروم نزدیکش شد.
لونا: «مینهو؟»
مینهو بدون اینکه نگاهش رو از عکس برداره، جواب داد.
مینهو: «برو بالا، عزیزم.»
لونا اخم کرد.
لونا: «باز شروع نکن! فکر کردی چون زنت هستم، حق ندارم بدونم چه خبره؟»
مینهو بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاهش به چشمهای لونا افتاد.
مینهو: «اتفاقاً چون زنمی، نمیخوام حتی یه تار موت آسیب ببینه.»
لونا دستش رو روی دست مینهو گذاشت.
لونا: «پس بهجای اینکه منو از ماجرا دور نگه داری، بذار کنارت باشم.»
مینهو چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد آهی کشید.
مینهو: «تو واقعاً بلدی چطور اعصاب آدمو به هم بریزی.»
لونا لبخند کمرنگی زد.
لونا: «و تو واقعاً بلدی چطور عاشق همین اعصابخردکنی بشی.»
مینهو نتونست جلوی لبخند کوچیکش رو بگیره.
مینهو: «برو بخواب، خانم لی.»
لونا: «اول بگو چه نقشهای داری.»
مینهو عکس رو روی میز گذاشت.
مینهو: «فردا میریم سراغ لی سونگچول.»
لبخند لونا محو شد.
لونا: «ولی تو گفتی سالهاست ناپدید شده.»
مینهو: «درسته.»
لونا: «پس از کجا میخوای پیداش کنی؟»
مینهو با خونسردی کت مشکیاش رو برداشت.
مینهو: «کسی که این عکس رو فرستاده، یه اشتباه کرده.»
لونا: «چه اشتباهی؟»
مینهو: «فکر کرده با تهدید کردن تو میتونه منو کنترل کنه.»
نگاهش برای لحظهای نرم شد.
مینهو: «ولی نمیدونه وقتی پای تو وسط باشه، دیگه چیزی به اسم عقبنشینی برای من وجود نداره.»
لونا دستش رو گرفت.
لونا: «مینهو، قول بده بیگدار به آب نزنی.»
مینهو انگشتهاش رو بین انگشتهای اون قفل کرد.
مینهو: «قول میدم برگردم پیشت.»
لونا: «این قول کافی نیست.»
مینهو: «پس چی میخوای؟»
لونا به چشمهاش خیره شد.
لونا: «میخوام قول بدی که هر دومون برمیگردیم.»
مینهو چند ثانیه ساکت موند و بعد پیشونیاش رو به پیشونی لونا تکیه داد.
مینهو: «قول میدم، عشق من.»
---
صبح روز بعد ــ ساعت ۹، بیمارستان سئول
لونا و سوهیان توی اتاق انتظار نشسته بودن.
نتیجهی آزمایش DNA قرار بود همون روز آماده بشه.
سوهیان مدام انگشتهاش رو به هم میفشرد.
سوهیان: «اگه جواب منفی باشه چی؟»
لونا بهش نگاه کرد.
لونا: «اونوقت ناراحت میشیم، ولی حداقل میفهمیم حقیقت چیه.»
سوهیان: «نمیدونم چرا، ولی از وقتی دیدمت، حس میکنم سالهاست میشناسمت.»
لونا لبخند غمگینی زد.
لونا: «منم همین حس رو دارم.»
سوهیان دست لونا رو گرفت.
سوهیان: «اگه واقعاً خواهرم باشی، میخوام همهی سالهایی رو که از دست دادیم، یه جوری جبران کنیم.»
چشمهای لونا پر از اشک شد.
لونا: «منم همینو میخوام.»
در همین لحظه، پزشک وارد اتاق شد و پاکتی در دست داشت.
پزشک: «خانم کیم لونا؟ خانم یون سوهیان؟ نتیجه آمادهست.»
هر دو از جاشون بلند شدن.
پزشک پاکت رو روی میز گذاشت.
پزشک: «قبل از اینکه بازش کنید، باید یه موضوع رو بهتون بگم.»
لونا نگران پرسید.
لونا: «چه موضوعی؟»
پزشک مکث کرد.
پزشک: «آزمایش DNA شما رو تأیید میکنه که رابطهی خونی بسیار نزدیکی دارید، اما برای اعلام قطعی رابطهی دوقلویی، باید بررسی تکمیلی انجام بشه.»
سوهیان نفسش رو حبس کرد.
سوهیان: «یعنی ممکنه واقعاً خواهر باشیم؟»
پزشک سر تکون داد.
پزشک: «بله، احتمال بسیار زیادی وجود داره.»
لونا دست سوهیان رو محکمتر گرفت.
برای اولین بار، امیدی که سالها ازش بیخبر بود، درست مقابل چشمهاش قرار گرفته بود.
اما درست همون لحظه، گوشی لونا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
لونا تماس رو جواب داد.
لونا: «بله؟»
صدای مردی غریبه از اون طرف خط شنیده شد.
مرد: «اگه میخوای خواهرت زنده بمونه، امشب ساعت ده به انبار قدیمی بندر بیا.»
لونا رنگش پرید.
مرد ادامه داد.
مرد: «و یادت باشه... شوهرت نباید چیزی بفهمه.»
تماس قطع شد.
سوهیان با نگرانی بهش نگاه کرد.
سوهیان: «لونا؟ چی شده؟»
لونا گوشی رو پایین آورد.
نگاهش سرد شده بود.
لونا: «فکر کنم بالاخره کسی که دنبالش بودیم، خودش رو نشون داده.»
اما چیزی که لونا نمیدونست این بود که مینهو همزمان پیامی دریافت کرده بود؛ پیامی با عکسی از لونا در بیمارستان و یک جملهی کوتاه.
«اگه امشب به بندر بیای، همسرت رو برای همیشه از دست میدی.»
و فرستندهی پیام فقط یک اسم نوشته بود:
لی سونگچول.
---
پایان پارت ۲۵ 🖤
- ۳۶۹
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط