「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93
✦.................................

زانوهایش سست شد و آرام روی زمین نشست... اشک‌ها یکی‌یکی از گونه‌هایش پایین می‌آمدند؛ تمام خاطرات آن شب...
تمام حرف‌های تهیونگ، تمام قول‌هایی که هیچ‌وقت عملی نشدند...

مثل فیلم از جلوی چشمش رد شدند، لبخند تلخی روی لبش نشست

یونا: یعنی...

آرام دستش را روی شکمش گذاشت و ارام زمزمه کرد:

یونا: من... حا.. مله‌ام...؟

اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت؛ نه از خوشحالی نه کاملاً از ترس... از هردو.

تق تق...

صدای کوبیدن در اتاق باعث شد از جا بپرد صدای زن سالخورده‌ی صاحب خوابگاه از پشت در آمد:

زن: یونا!

چند لحظه سکوت

زن: دختر... خوبی؟

یونا سریع اشک‌هایش را پاک کرد بیبی‌چک را داخل جعبه گذاشت و آن را در کشوی میز پنهان کرد، بعد در را کمی باز کرد.

زن پیر با اخم همیشگی‌اش نگاهش کرد

زن: چرا رنگت اینقدر پریده؟

یونا لبخند زورکی زد

یونا: چیزی نیست... فقط یکم حالم خوب نبود.

زن پیر با تردید نگاهش کرد

زن: برو یه سوپ بخور...

یونا آرام سر تکان داد

یونا: چشم...

زن زیر لب چیزی غر زد و از راهرو دور شد و در بسته شد.
...

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت، یونا آرام روی تخت نشست... گوشی‌اش را برداشت چند ثانیه فقط به اسم تهیونگ خیره ماند انگشتش روی دکمه‌ی تماس رفت، فقط کافی بود یک لمس تا زنگ بخورد، شاید جواب بدهد...

اما درست قبل از فشردن دکمه، دستش متوقف شد و چشم‌هایش آرام بسته شدند
زمزمه کرد:

یونا: اگه مثل همیشه... جواب نده چی...؟

اشک دیگری روی صفحه‌ی گوشی چکید، تماس را نگرفت... خیلی آرام صفحه را خاموش کرد. و گوشی را کنار گذاشت برای اولین بار در زندگی‌اش، احساس میکرد کاملاً تنها مانده است.

ـ [ 🌊 8:20 ]

شب آرام‌آرام روی جزیره نشسته بود...

موج‌های آرام یکی پس از دیگری به ساحل می‌رسیدند و بعد با صدایی نرم روی شن‌ های سفید محو می‌شدند... نور ماه، سطح دریا را مثل نقره درخشان کرده بود، نسیم خنک بوی شور دریا را با خودش می‌آورد.

این جزیره، سال‌ها پیش به مالکیت جونگ کوک درآمده بود؛ جایی دور از هیاهوی شهر، دور از نگاه آدم‌ها... جایی که فقط افراد مورد اعتمادش اجازه‌ی قدم گذاشتن در آن را داشتند.

تمام ساحل، در سکوتی دلنشین غرق شده بود

نیکی با پای برهنه روی شن‌ها راه می‌رفت؛ لباس سبز نازکش با باد تکان می‌خورد و موهای بلند قهوه‌ای‌اش، نرم روی شانه‌ هایش می‌رقصیدند. هر چند قدم خم میشد وبا ذوق صدفی را از روی شن‌ ها برمیداشت

+ این یکی رو ببین...

صدفی کوچک و آبی‌رنگ را مقابل نور ماه گرفت و لبخند زد

+ قشنگه...

جونگکوک چند قدم عقب‌تر ایستاده بود؛ دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود و فقط نگاهش می‌کرد بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط نگاه؛

هر بار که نیکی می‌خندید، گوشه‌ی لب او هم خیلی نامحسوس بالا می‌رفت؛ همان لبخند کمرنگی که فقط خود نیکی توانسته بود از او ببیند.

نیکی دوباره خم شد تا صدف دیگری بردارد.. در همان لحظه قدم‌های آرام جونگکوک پشت سرش متوقف شد؛ بدون هیچ عجله‌ای دو دستش آرام دور کمر نیکی حلقه شد

نیکی از غافلگیری نفس کوتاهی کشید

+ جونگکوک...

بدنش ناخودآگاه چند سانتی‌متر به عقب متمایل شد و به سینه‌ی گرم او تکیه کرد

جونگکوک چیزی نگفت، فقط کمی سرش را پایین آورد... صورتش آرام میان موهای نرم نیکی پنهان شد

چند ثانیه هیچ صدایی نبود جز موج‌هایی که به ساحل می‌خوردند.

چشم‌های جونگکوک آهسته بسته شد؛ رایحه‌ی لیلیوم، همان بوی آشنایی که سال‌ ها از زندگی‌اش گم شده بود.. نفس عمیقی کشید، انگار برای چند لحظه تمام دنیا از حرکت ایستاده بود

نیکی آرام خندید

+ داری چیکار میکنی...؟

جونگکوک همان‌طور که صورتش میان موهای او بود، با صدایی آرام گفت:

_ بوی موهات... آرومم میکنه.

نیکی با تعجب سرش را کمی برگرداند. جونگکوک خیلی آرام چشم‌هایش را باز کرد نگاهش روی تارهای موهای نیکی ماند.

صدایش برای اولین بار، آن خشکی همیشگی را نداشت:

_ سال‌ها بود این بو رو حس نکرده بودم.
دیدگاه ها (۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط