P¹²

P¹²
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

زمانی که رسیدم فرانسه تنها کاری که کردم رفتم سمته عمارت پدریم...
تقریبا توی نصفه کشور ها ما عمارت داریم...
پروازم حدوده یک ساعت و نیم زمان برد... میدونم که اونا به احتمال زیاد الان تازه اومدن عمارت پدرم...
ساعت الان توی فرانسه:
۸ و ۱۵ دقیقه شب هست...
و تو ایتالیا هم همینه...
صدای ویز ویز گوشیم اومدم...
رفتم روی تخت و گوشی رو باز کردم...
باور کننده نبود...
بالای ۱۰ تا نوتیفت پیام از هیونجین برای اولین بار روی گوشیم ظاهر شد...
میلی به باز کردنش ندارم ولی امان از کنجکاوی!
باز کردم...
حدوده ۱۰ تا پیام که گفته بود:
۱_بالای هزار بهت گفتم توی مهمونی خانوادگی باش...
۲_لعنت بهت کجایی؟!
۳_پدر و مادرت دارن جواب مبهم میدن!
۴_چرا جواب نمیدی؟!
۵_آرتمیس یه بار میگم کدوم گوری خودت رو قایم کردی؟!
۶_یا جواب میدی یا آدم هام رو میفرستم تا کل این جهان رو زیر رو کنن و تورو پیدا کنن...
۷_یا مردی یا نمی خوای جواب بدی ولی خودت خوب میدونی اگه پیدات کنم_
۸_امروز نباید میزاشتم سره خود بری، من که میدونم پدر و مادرت هم دست داشتن...
۹_قراره طلاق بگیریم ولی نیاز دارم به حرف زدن باهات...
۱۰_زنگ میزنم جواب میدی... این یه دستوره!
داشتم میخوندم که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد و شماره ای اومد بالا...
هیچ وقت شمارشو سیو نکردم...
حدوده ۳۰ ثانیه با خودم در حال کش و مکش بودم که جواب بدم یا نه!
دل و زدم به دریا و آیکون سبز رو کشیدم و گفتم:
دیدگاه ها (۴)

P¹¹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

وقتی بهت اهمیت نمیده P³از روی تخت بلند شدم لباسامو عوض کردم ...

کوک میخواست پیام بده که در عمارت باز شد و لیام که الان آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط