#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑
بعضی ها میرفتن وسط و میرقصیدن بعضی ها هم میگفتن و میخندیدن.
و جونگکوک هم کسی بود که به این مردم نگاه میکرد.
ولی فکرش موند روی ته با نگاهش دنبال تهیونگ گشت ولی پیداش نکرد حتما رفته حیاط، بیخیالش شد و تا خواست کمی از شیرموزش رو بخوره، یکی اومد کنارش نشست و شیرموز رو قاپید و سر کشید.
جونگکوک سرشو با عصبانیت بالا اورد که نگاهش به یک پسری خوشتیپ و خوشگل خورد، خیلی زیبا بود.
ولی اعصبانیتش مهم تر بود.
جونگکوک:هوی عمویی این شیرموزی که الان خوردی مال من بود.
یوجین:خیلی ببخشیدااا ولی من چون دیدم کسی نمیخورتش خوردم( پررو)
جونگکوک:چه رویی هم داری تو که دیدی من تو دستم گرفته بودمش.
یوجین:اوه داداش ولش کن دیگه حالا یک شیرموز دیگه برات یدونه میخرم.
جونگکوک:پرروی حرص درار.
یوجین:باشه من پررو، راستی اسمت چیه.
جونگکوک:به تو چه.
یوجین:ببین کلامون میره توهم هاا خب منم شیرموز دوست دارم، تازه اگه تو بدونی من بخاطر همین شیرموز چه دعواهایی نداشتم( خنده)
جونگکوک با این حرفش کمی جا خورد اخه از اولم همش حس میکرد این پسر رو میشناسه ولی اصلا نمیدونست کیه، انگار ته چهره ی یکی بوده که قبلا میشناختش.
جونگکوک:باشه، خب من اسمم جونگکوکه، اسم تو چیه؟
یوجین:حس میکنم اسمتو یجا شنیده باشم ولی حالا ولش منم یوجینم.( دستشو سمت کوک گرفته)
جونگکوک هم دستشو گرفت و ول کرد.
جونگکوک:خوشبختم ولی اینکه قبلا اسممو یجا شنیدی نظری ندارم.
یوجین:هوم.
تهیونگ که دید جونگکوک با یکی گرم صحبته رفت سمتش.
تهیونگ:کوکی اینجا چیکار میکنی.
یوجین:بههه اقای کیم تهیونگ چخبر داداش.( لبخند)
جونگکوک:شما همو میشناسین.
تهیونگ:اره البته پدر یوجین با پدرم شریکه.
جونگکوک:اها خب راستی هیونگ چیکار داشتی.
تهیونگ:هیچی میگم اینجا چیکار میکنی.
جونگکوک:هیچی رفتم اشپزخونه یکم خوراکی با شیرموز گرفتم که بخورم، که یک مزاحمی شیرموزم رو قاپید. ( چشم غره سمت یوجین.)
یوجین:اوه جونگکوک منکه گفتم عاشق شیرموزم.
جونگکوک:ولش تهیونگ من میرم پیش مامانم خدافظ یوجین.
یوجین:بای.
جونگکوک رفت و تهیونگ نشست کنار یوجین.
یوجین:به تهیونگ خان میبینم با کوک ست کردی.
تهیونگ:مشکلی داره.
یوجین:نه کی گفته ، ولش راستی ته پدرت با کی میخاد نامزد کنه.
تهیونگ:با مادر همین پسری که باهاش اشنا شدی.
یوجین:پشماااام.
نویسنده:مگه پشم داری🤣🤣
تهیونگ چشم غره ای رفت.
تهیونگ:راستی درمورد چی حرف میزدین.
یوجین:هیچی شیرموزشو خوردم زود اعصبانی شد، البته در تعجبم چرا مثل بقیه ی پسرا مش.روب یا نوشیدنی ( ال.کل)های دیگه نمیخوره که شیرموز میخوره، پسر عجیبیه.
تهیونگ هومی کرد.
و به دونسنگش فکر کرد.
جونگکوک رفت پیش مادرش که کنار یونگ هو ایستاده بود و با بقیه مهمونا سلام و احوال پرسی میکرد.
جونگکوک:نازانم.
مری:اوه کوکی کوچولوی من چقدر خوشگل شدی.
جونگکوک:اینو در اصل من باید بگم تو هم خیلی ناز شدی البته بودی بیشتر شدی. ( لبخند)
مری:ممنونم عزیزکم. ( لبخند)
یونگ هو:جونگکوک پسرم برو یکم خوش بگذرون برقص.( لبخند)
جونگکوک:حتما.
یونگ هو:راستی کوک، ته رو ندیدی.
جونگکوک:چرا اتفاقا الان باهم داشتیم حرف میزدیم.
یونگ هو:میشه بگی بیاد.
جونگکوک:بله.
تقریبا نصفی از مهمونی تموم شده بود و موقع حلقه دست کردن بود.
ادامه دارد..............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑
بعضی ها میرفتن وسط و میرقصیدن بعضی ها هم میگفتن و میخندیدن.
و جونگکوک هم کسی بود که به این مردم نگاه میکرد.
ولی فکرش موند روی ته با نگاهش دنبال تهیونگ گشت ولی پیداش نکرد حتما رفته حیاط، بیخیالش شد و تا خواست کمی از شیرموزش رو بخوره، یکی اومد کنارش نشست و شیرموز رو قاپید و سر کشید.
جونگکوک سرشو با عصبانیت بالا اورد که نگاهش به یک پسری خوشتیپ و خوشگل خورد، خیلی زیبا بود.
ولی اعصبانیتش مهم تر بود.
جونگکوک:هوی عمویی این شیرموزی که الان خوردی مال من بود.
یوجین:خیلی ببخشیدااا ولی من چون دیدم کسی نمیخورتش خوردم( پررو)
جونگکوک:چه رویی هم داری تو که دیدی من تو دستم گرفته بودمش.
یوجین:اوه داداش ولش کن دیگه حالا یک شیرموز دیگه برات یدونه میخرم.
جونگکوک:پرروی حرص درار.
یوجین:باشه من پررو، راستی اسمت چیه.
جونگکوک:به تو چه.
یوجین:ببین کلامون میره توهم هاا خب منم شیرموز دوست دارم، تازه اگه تو بدونی من بخاطر همین شیرموز چه دعواهایی نداشتم( خنده)
جونگکوک با این حرفش کمی جا خورد اخه از اولم همش حس میکرد این پسر رو میشناسه ولی اصلا نمیدونست کیه، انگار ته چهره ی یکی بوده که قبلا میشناختش.
جونگکوک:باشه، خب من اسمم جونگکوکه، اسم تو چیه؟
یوجین:حس میکنم اسمتو یجا شنیده باشم ولی حالا ولش منم یوجینم.( دستشو سمت کوک گرفته)
جونگکوک هم دستشو گرفت و ول کرد.
جونگکوک:خوشبختم ولی اینکه قبلا اسممو یجا شنیدی نظری ندارم.
یوجین:هوم.
تهیونگ که دید جونگکوک با یکی گرم صحبته رفت سمتش.
تهیونگ:کوکی اینجا چیکار میکنی.
یوجین:بههه اقای کیم تهیونگ چخبر داداش.( لبخند)
جونگکوک:شما همو میشناسین.
تهیونگ:اره البته پدر یوجین با پدرم شریکه.
جونگکوک:اها خب راستی هیونگ چیکار داشتی.
تهیونگ:هیچی میگم اینجا چیکار میکنی.
جونگکوک:هیچی رفتم اشپزخونه یکم خوراکی با شیرموز گرفتم که بخورم، که یک مزاحمی شیرموزم رو قاپید. ( چشم غره سمت یوجین.)
یوجین:اوه جونگکوک منکه گفتم عاشق شیرموزم.
جونگکوک:ولش تهیونگ من میرم پیش مامانم خدافظ یوجین.
یوجین:بای.
جونگکوک رفت و تهیونگ نشست کنار یوجین.
یوجین:به تهیونگ خان میبینم با کوک ست کردی.
تهیونگ:مشکلی داره.
یوجین:نه کی گفته ، ولش راستی ته پدرت با کی میخاد نامزد کنه.
تهیونگ:با مادر همین پسری که باهاش اشنا شدی.
یوجین:پشماااام.
نویسنده:مگه پشم داری🤣🤣
تهیونگ چشم غره ای رفت.
تهیونگ:راستی درمورد چی حرف میزدین.
یوجین:هیچی شیرموزشو خوردم زود اعصبانی شد، البته در تعجبم چرا مثل بقیه ی پسرا مش.روب یا نوشیدنی ( ال.کل)های دیگه نمیخوره که شیرموز میخوره، پسر عجیبیه.
تهیونگ هومی کرد.
و به دونسنگش فکر کرد.
جونگکوک رفت پیش مادرش که کنار یونگ هو ایستاده بود و با بقیه مهمونا سلام و احوال پرسی میکرد.
جونگکوک:نازانم.
مری:اوه کوکی کوچولوی من چقدر خوشگل شدی.
جونگکوک:اینو در اصل من باید بگم تو هم خیلی ناز شدی البته بودی بیشتر شدی. ( لبخند)
مری:ممنونم عزیزکم. ( لبخند)
یونگ هو:جونگکوک پسرم برو یکم خوش بگذرون برقص.( لبخند)
جونگکوک:حتما.
یونگ هو:راستی کوک، ته رو ندیدی.
جونگکوک:چرا اتفاقا الان باهم داشتیم حرف میزدیم.
یونگ هو:میشه بگی بیاد.
جونگکوک:بله.
تقریبا نصفی از مهمونی تموم شده بود و موقع حلقه دست کردن بود.
ادامه دارد..............
- ۹۷۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط