╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

روی صفحه‌ی گوشی‌ات چند اعلان دیده می‌شد. پیام از بانک. پیام از مدیر مالی. ایمیل از بنیاد خیریه. یک تماس ازدست‌رفته از مطب پزشک. و چند پیام رسمی بی‌روح از آدم‌هایی که فقط وقتی به پولت نیاز داشتند، یادت می‌افتادند. هیچ پیامی نبود که بپرسد: «حالت خوبه؟» هیچ‌کس ننوشته بود: «دیشب نیومدی، نگران شدیم.» تو گوشی را برگرداندی و روی میز گذاشتی. حوصله‌ی خواندن نداشتی. حوصله‌ی جواب دادن نداشتی. حتی حوصله‌ی زنده بودن هم گاهی زیادی سنگین به نظر می‌رسید. چند دقیقه بعد، دوباره سرفه‌ات گرفت. این بار کوتاه‌تر بود، اما هنوز دردناک. دستمالی برداشتی و جلوی دهانت گرفتی. وقتی دستمال را پایین آوردی، لکه‌ی سرخ کم‌رنگی روی آن افتاده بود. به لکه نگاه کردی. نه با وحشت. نه با تعجب. فقط با خستگی. انگار بدنت هر روز تکه‌ی کوچکی از خودش را از دست می‌داد و تو آن‌قدر تنها بودی که حتی برای ترسیدن هم انرژی نداشتی. --- جیمین از ساختمان روبه‌رویی پایین آمد. داخل ماشین مشکی‌اش نشست، اما موتور را روشن نکرد. باران ریز دوباره روی شیشه‌ی جلو می‌زد. دستکش چرمی‌اش را از دست درآورد و چند لحظه به انگشت‌هایش نگاه کرد. دیشب با همین دست‌ها می‌توانست گاوصندوقت را خالی کند. می‌توانست جواهراتت را بردارد. می‌توانست همه‌چیز را مثل همیشه تمیز و بی‌رد انجام دهد. می‌توانست قبل از طلوع شهر را ترک کند و دیگر هرگز به تو فکر نکند. اما حالا آنجا نشسته بود و به این فکر می‌کرد که آیا داروهایت را خورده‌ای یا نه. با خودش زمزمه کرد: «مسخره‌ست.» چهره‌اش مثل همیشه سرد بود، اما نگاهش ناآرامی عجیبی داشت. جیمین آدمی نبود که دل ببندد. حتی از واژه‌ی دل بستن متنفر بود. برای او آدم‌ها همیشه موقت بودند؛ یا پول می‌دادند، یا خیانت می‌کردند، یا می‌مردند. هیچ‌کس باقی نمی‌ماند. پس او یاد گرفته بود قبل از اینکه کسی بتواند بماند، خودش برود. اما دیشب، وقتی تو با آن صدای گرفته و بی‌جان گفته بودی «هرچی می‌خوای بردار»، چیزی درونش گیر کرده بود. چیزی شبیه خشم. نه خشم به تو. خشم به آن سکوت. به آن خانه‌ی بزرگ بی‌رحم. به آدم‌هایی که باید اطرافت می‌بودند و نبودند. او گوشی مخصوص کارش را برداشت. چند تماس کوتاه گرفت. اطلاعاتی خواست؛ نه با توضیح، نه با خواهش. صدایش همان‌قدر سرد بود که همیشه بود، طوری که هر کسی پشت خط بود، جرات نکرد سؤال اضافه‌ای بپرسد. چند ساعت بعد، چیزهایی فهمید. فهمید تو ثروتمندی، اما ثروتت بیشتر شبیه دیواری دور تو شده تا چیزی برای راحتی‌ات. فهمید خانواده‌ای که بشود خانواده نامید، نداری. فهمید چند نفر از اطرافیانت بیشتر از خودت، نگران امضاها و حساب‌ها و وصیت‌نامه‌ات هستند. فهمید پزشک مخصوصی داری که مدام تلاش می‌کند با تو تماس بگیرد، اما تو بیشتر تماس‌ها را بی‌جواب می‌گذاری. و بالاخره، از میان چند تکه‌ی پراکنده‌ی حرف و نشانه، فهمید بیماری‌ات شوخی نیست. سه ماه. وقتی این کلمه را شنید، برای اولین بار در آن روز سکوت کرد. سه ماه یعنی کم‌تر از یک فصل. یعنی شاید قبل از اینکه باران‌های زمستانی تمام شوند، تو نباشی. جیمین گوشی را خاموش کرد و آن را روی صندلی کنارش انداخت.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 6️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین تا مدت‌ها کن...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟎صبح، نور از پنجره افتاد روی ...

سه‌پارتی | تهیونگ × اتپارت ۲تهیونگ چند بار اون جمله رو خوند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط