یادمه بچگی هام

یادمه بچگی هام
وقتی می رفتم بهشت زهرا
سعی می کردم پام روقبرا نره !
تا رو یکیشون می رفت، جیگرم آتیش می گرفت
چشامو می بستم، تو دلم براش صلوات می فرستادم
...
چند سال گذشت..... من بزرگتر .... مرده ها بیشتر
قدیمی ها پوسیده تر ..... جدیدی ها با سنگ شکیل تر
نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت
برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم

اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم
این روزها چقدر راحت روی زنده ها واحساسشون پا می ذاریم
کاش همون بچه می موندیم
دیدگاه ها (۲۲)

√برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یو...

فـــــــریبــــــــ سکــوتــم را نخــــور تـنهــــــــا بـ...

در خاطری که تو هستی و دیگران محکومند به فراموشی ! این را ...

دستم به آرزوهایم نمی رسد آرزوهایم بسیار دورند... ولی درخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط