اخرین دعا 22

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 22:
از توی آینه بهم خیره شد
- خب.. اینطوری بهتره
صورتمو جلوتر بردم و با تعجب به رد زخمایی که الان محوشون کرده بود، زل زدم
+ واقعا اینکار لازم بود؟
وسایلش رو کنار هم چیند
- دستور شاهدخت بود.. میتونید از خودشون بپرسید..
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت..
تا چند لحظه همونجا و نگاهی به خودم انداختم
لباسی که بهم داده بودن تا بپوشم.. پوشوندن زخمای صورتم..
دیگه تقریبا فهمیده بودم معنی قصر چی میشه..
پشت این لباس ها و صورت صافی که واسم درست کردن، چیزی غیر از زخم هایی که هنوز حتی بسته نشده نیست.. و قصر هم یعنی همین..
- اوسامو.. بیا بیرون
با صدای محافظ شاهدخت، به خودم اومدم
از جام بلند شدم و در رو باز کردم
شاهدخت با دیدنم از جاش بلند شد و به سر تا پام با دقت نگاهی انداخت
سلیا: هوم.. خیلی خوب شده..
مکث کرد و روشو برگردوند
- جلسه تا چند دقیقه دیگه شروع میشه.. عجله کن

"چویا"
الان تقریبا نصف جلسه گذشته بود ولی.. اون دازای لعنتی اصلا حواسش به هیچی نبود..!
بخاطر اینکه مجبور بودم با تاجر و همراهاش حرف بزنم، نمیتونستم چیزی به دازای بگم ولی حواسم بهش بود..
سرشو کرده بود توی یه پرونده بی اهمیت و بی ارزش و اصلا نگاه نمیکرد که داریم چه غلطی میکنیم
نیم نگاهی به اکو انداختم و ابروهامو بالا انداختم ولی خب.. اونم منظورمو نفهمید
کلافه وار نفس عمیقی کشیدم و رومو بردم سمت بقیه
تاجر: پس قرارداد رو میتونیم همین فردا ببندیم
لبخند تصنعی ای به لبم نشوندم
+ بله میت—
دازای: اما.. این فرق داره..
حرفم نصفه موند
با تعجب به دازای خیره شدم
تاجر: ببخشید؟
دازای: شما از بندر غربی برای تجارت فولاد اومدید، درست نمیگم؟
تاجر: خب.. این چه ربطی داره؟
دازای: مهری که توی پرونده اتون خورده مربوط به بندر شرقیه
خشکم زد..!
+ بدش به من
پرونده رو سریع از دستش کشیدم
عجیب بود..
این مهر، هیچ فرقی با مهر هایی که تا به حال دیده بودم نداشت!
+ تو.. منظورت چیه، دازای؟
دازای: من تمام پرونده های موفق رو تا به حال چندین بار بررسی کردم.. این مهر مربوط به بندر غرب نیست..
نگاهمو سمت تاجر بردم
خندید
تاجر: اوه.. حتما اشتباه لفظی ای پیش اومده.. درسته من از بندر شرقی اومدم برای تجارت فولاد
گیج شده بودم..
نگاهمو باز سمت دازای بردم
دازای لبخندی زد و پرونده رو روی میز گذاشت
- که اینطور..
تاجر: خب.. پس میتونیم اصلا همین الان نصف قرارداد رو ببندیم، اینطور نیست، بانو سلیا؟
زیر چشمی نگاهی به دازای انداختم و طوریکه فقط خودش بشنوه، گفتم: خب..؟
لبخندی زد و خودکارشو در اورد
دازای: برگه های قرارداد.. لطفا
منشی تاجر، برگه ها رو برداشت و روبروی دازای گذاشت
منتظر بودم که برگه ها رو امضا کنه که یدفعه..
همشونو از وسط پاره کرد..!
دیدگاه ها (۱۶)

اخرین دعا 23

اخرین دعا 24

اخرین دعا 21

اخرین دعا 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط