-مگه اون کیبود..؟
-مگه اون کیبود..؟
- اون فرشته..؟ به زخم هام که دست میزد درد نداشت، ارومم میکرد، دوای تک تک دردهای روحم بود،خنده هاش مرگ ابدی مو به جاودانگی ابدی تبدیل میکرد، سکوتش از هر احساسی پر بود،تموم ناز بودناش، مهربونیاش، ابراز علاقه هاش.. همشون منو به اوج جنون میرسوند..
صورتش شبیه گناهی بود که با لبخند دعوتت میکرد.
پوستش روشن اما نه از جنس نور؛ از جنس ماهی که پشت ابرهای طوفانی پنهان شده باشه، انگار تاریکی خودش تصمیم گرفته بود ظریف و بینقص شکل بگیره. خطوط فکش تیز و محکم بود، اونقدر دقیق که میشد فهمید برای فرمان دادن آفریده شده، نه التماس.
چشماش…
چشماش چیزی بین شب و آتش بود. سیاه عمیق، اما وقتی نور به اون دوتا تیله میخورد، جرقهای سرخ در عمقش میدرخشید؛ مثل شعلهای که زیر خاکستر پنهان مونده باشه. وقتی نگاهت میکرد، حس میکردی تمام رازهاتو میدونه... حتی اونایی که هنوز به خودتم نگفتی.
ابروهاش کشیده و مصمم، مثل خطی که سرنوشت رو امضا میکنه. بینیش صاف و بینقص، و لبهاش… لبهایی که بیشتر از اونکه لبخند بزنن، وعده میدادند. وقتی گوشهی لبش کمی بالا میرفت، دنیا شبیه پرتگاهی میشد که آدم با رضایت خودش در اون سقوط میکنه.
موهاش تیره، نرم و کمی پریشون بود؛ انگار باد جهنم همیشه آروم و بی سروصدا از میانش عبور کرده باشه.
اما ترسناکترین بخش صورتش، زیباییِ بیش از حدش بود.
زیباییای که باورش سخت بود به تاریکی تعلق داشته باشه.
اون شبیه فرشتهای بود که عمداً سقوط کرده باشه…
و از سقوطش هرگز پشیمون نشده باشه.
- معلومه خیلی دوسش داشتی نه؟
- علاقه؟ بیشتر از این چیزهابود، رویاهاموبابودن درکناراون ساختم.
- پس خیلی دوسش داشتی
- دارم، هنوزم دارم.
- کسی شبیهش پیداشد؟
- آره، خودش؛ اون خیلی شبیه خودش، نورانی و مجذوب کننده اس..
اون زنده ام کرد، مثل معجزه بود، اما بعد رفتنش من مردم، با رفتنش معجزه رو هم از بین برد، پس تونستم بازم باورش کنم اونم از اعماق قلبم، تنها رد پاهاش موند که با هر قدم، یاد یک خاطره ی شیرین که تلخیش زندگی مو میسوزوند میوفتم، ولی با این حال بازهم همه چیو یاداوری میکنم، چون بودنش حتی درخاطراتم.. به من انگیزه ی باورنکردنی ای میده و مستم میکنه..
- درک میکنم...
.
-اون فرشته منه.. تنها مال من...
- اون فرشته..؟ به زخم هام که دست میزد درد نداشت، ارومم میکرد، دوای تک تک دردهای روحم بود،خنده هاش مرگ ابدی مو به جاودانگی ابدی تبدیل میکرد، سکوتش از هر احساسی پر بود،تموم ناز بودناش، مهربونیاش، ابراز علاقه هاش.. همشون منو به اوج جنون میرسوند..
صورتش شبیه گناهی بود که با لبخند دعوتت میکرد.
پوستش روشن اما نه از جنس نور؛ از جنس ماهی که پشت ابرهای طوفانی پنهان شده باشه، انگار تاریکی خودش تصمیم گرفته بود ظریف و بینقص شکل بگیره. خطوط فکش تیز و محکم بود، اونقدر دقیق که میشد فهمید برای فرمان دادن آفریده شده، نه التماس.
چشماش…
چشماش چیزی بین شب و آتش بود. سیاه عمیق، اما وقتی نور به اون دوتا تیله میخورد، جرقهای سرخ در عمقش میدرخشید؛ مثل شعلهای که زیر خاکستر پنهان مونده باشه. وقتی نگاهت میکرد، حس میکردی تمام رازهاتو میدونه... حتی اونایی که هنوز به خودتم نگفتی.
ابروهاش کشیده و مصمم، مثل خطی که سرنوشت رو امضا میکنه. بینیش صاف و بینقص، و لبهاش… لبهایی که بیشتر از اونکه لبخند بزنن، وعده میدادند. وقتی گوشهی لبش کمی بالا میرفت، دنیا شبیه پرتگاهی میشد که آدم با رضایت خودش در اون سقوط میکنه.
موهاش تیره، نرم و کمی پریشون بود؛ انگار باد جهنم همیشه آروم و بی سروصدا از میانش عبور کرده باشه.
اما ترسناکترین بخش صورتش، زیباییِ بیش از حدش بود.
زیباییای که باورش سخت بود به تاریکی تعلق داشته باشه.
اون شبیه فرشتهای بود که عمداً سقوط کرده باشه…
و از سقوطش هرگز پشیمون نشده باشه.
- معلومه خیلی دوسش داشتی نه؟
- علاقه؟ بیشتر از این چیزهابود، رویاهاموبابودن درکناراون ساختم.
- پس خیلی دوسش داشتی
- دارم، هنوزم دارم.
- کسی شبیهش پیداشد؟
- آره، خودش؛ اون خیلی شبیه خودش، نورانی و مجذوب کننده اس..
اون زنده ام کرد، مثل معجزه بود، اما بعد رفتنش من مردم، با رفتنش معجزه رو هم از بین برد، پس تونستم بازم باورش کنم اونم از اعماق قلبم، تنها رد پاهاش موند که با هر قدم، یاد یک خاطره ی شیرین که تلخیش زندگی مو میسوزوند میوفتم، ولی با این حال بازهم همه چیو یاداوری میکنم، چون بودنش حتی درخاطراتم.. به من انگیزه ی باورنکردنی ای میده و مستم میکنه..
- درک میکنم...
.
-اون فرشته منه.. تنها مال من...
- ۳.۵k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط