𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت نهم | ردِ نگاه‌ها

روز بعد، پاریس انگار عادی‌تر از همیشه بود.

اما برای رز…

هیچ‌چیز عادی نبود.

هر صدایی، هر سایه‌ای، هر ماشینی که آرام از کنارش رد می‌شد، باعث می‌شد لحظه‌ای مکث کند.

دوربینش را پایین آورد و زیر لب گفت:

ـ «من دارم زیادی حساس میشم...»

اما حتی خودش هم حرفش را باور نداشت.

---

ظهر همان روز...

رز وارد کلاس موسیقی شد.

پیانوی سیاه وسط سالن، مثل همیشه منتظرش بود.

شروع به نواختن کرد، اما این بار انگشتانش کمی مردد بودند.

استادش متوجه شد.

ـ «رز، امروز ذهنت جای دیگه‌ست.»

رز لبخند کمرنگی زد.

ـ «فقط خسته‌ام.»

اما حقیقت این نبود.

در ذهنش، هنوز آن گل سفید، آن نگاه سرد، و آن حس تعقیب بودن می‌چرخید.

---

همان لحظه…

در ساختمانی در مرکز شهر…

لینو پشت میز ایستاده بود.

یکی از افرادش وارد شد.

ـ «رئیس… گزارش امروز.»

لینو بدون نگاه کردن گفت:

ـ «بگو.»

ـ «خانم رز صبح به کلاس موسیقی رفتن، بعدش مسیرشون به کافه و الان در حال برگشت هستن.»

سکوت.

لینو آرام گفت:

ـ «کسی نزدیکش شده؟»

ـ «نه، همه‌چیز تحت کنترله.»

لینو سرش را کمی پایین آورد.

ـ «ادامه بدید. بدون اینکه بفهمه.»

مرد کمی مکث کرد.

ـ «رئیس… این سطح از مراقبت خیلی…»

نگاه لینو بالا آمد.

همان کافی بود.

ـ «گفتم ادامه بدید.»

مرد سریع سر تکان داد و بیرون رفت.

---

عصر…

رز از کلاس بیرون آمد.

هوا کمی ابری شده بود.

خیابان خلوت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

او هدفونش را گذاشته بود، اما هیچ موسیقی‌ای پخش نمی‌شد.

فقط برای اینکه احساس تنهایی نکند.

ناگهان…

فردی از پشت سرش رد شد.

خیلی نزدیک.

رز سریع برگشت.

هیچ‌کس نبود.

اما این بار، قلبش محکم‌تر از همیشه کوبید.

ـ «دیگه این حس عادی نیست…»

قدم‌هایش را تندتر کرد.

---

در همان خیابان…

ماشین مشکی‌ای آرام در فاصله‌ای دور حرکت می‌کرد.

لینو داخل ماشین بود.

نگاهش از پنجره بیرون نمی‌رفت.

دستش آرام روی انگشتانش ضرب می‌گرفت.

راننده پرسید:

ـ «رئیس… توقف کنیم؟»

لینو بعد از چند ثانیه گفت:

ـ «نه.»

مکث کرد.

بعد با صدایی آرام‌تر:

ـ «فقط… مطمئن شو تا خونه می‌رسه.»

---

رز به خانه رسید.

در را بست و نفسش را بیرون داد.

برای چند ثانیه به در خیره ماند.

بعد آرام گفت:

ـ «این حس… واقعی‌تر از چیزیه که باید باشه…»

و در همان لحظه…

در خیابان روبه‌رو، چراغ یک ماشین مشکی برای آخرین بار روشن شد و دور شد.

لینو از پشت شیشه نگاه کرد.

و زیر لب گفت:

ـ «هنوز امنه… خوبه.»

اما چیزی که نمی‌دانست…

این بود که ترس رز، حالا دیگر فقط “حس” نبود…

داشت تبدیل به یک حقیقت می‌شد.🥹🌹✨
دیدگاه ها (۰)

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت یا...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت هش...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت هف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط