در برابر خورشید ایستاد

در برابر خورشید ایستاد

و چشم های عاشق خود را

در چشمان روشن خورشید دوخت

خورشید از حرارت چشمان سبز او شرمنده گشت

و اب شد و قطره قطره چکید

و انگاه خورشید

با خویشتن به زمزمه گفت:

ای کاش در درون سینه ی من نیز

یک شعله هر چند خرد

از عشق میدمید▼▼▼▼
دیدگاه ها (۷)

یاد تو حس قشنگیست که در دل دارم؛ چه تو باشی چه نباشی نگهش می...

در ساحل قلبها اين جاي پاي مهربانان است كه ميماند وگرنه موج ر...

از کجا شروع به گفتن این داستان کنمکه عشق چقدر می تواند بزرگ ...

عشق اول هیــــــچ وقت فرامـــــــوش نمیشه ...چون اولین حســـ...

Part.4#مرد_ منموسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، ص...

تکپارتی جونگ کوک

نام=)سایه مافیا### پارت یازدهم: بازیِ مهارناپذیردر حالی که آ...

قلب یخی

when silence became a scream p16

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط