حکایتی از عبید زاکانی

حکایتی از عبید زاکانی
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت :جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین گفت :مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز قلم و کلنگ را از هم باز نشناسی.
مرد گفت :هر چه هست باشد تو خانه مرا با آن ویران کردی....
دیدگاه ها (۱۰)

داستان راستان ...

#حکایت_قدیمی "بشنو و باور مكن"شخصی خسیسی براي پنجره هاي خانه...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣو-هیوک بعد از چند دق...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط