ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنایِ من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس! بر سرِ این شانه تو را گم کردم
.
"تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ زیبای سرودن از تو!
آه، ای گوهرِ دُردانه! تو را گم کردم
#جویا_معروفی
دیدگاه ها (۶)

‌‌‌چیزی نخواهم گفت !باور کن ؛گاهی سکوت آیینه ی داد است...روز...

داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه رامست کنی نرگ...

اتاقی قدیمی-پارت-۲مدریا به پنجره ی کنار میزش خیره شد . او کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط