آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.

آدمکی از چوب ساختم، که نه چیزی می گوید و نه چیزی می خورد.
تنها، با چشم های ثابتش، نگران دور دست هاست...
و شاید...
به یاد می آورد که روزگاری برگ هایی کوچک و زیبا داشته است
برگ هایی که نفس می کشیده اند،
ریشه هایی که شیره خاک را می مکیده اند...
آدمک چوبی از درخت دور افتاد و به آدم ها نزدیک شد
اما افسوس!
نه آدم شد و نه درخت...
دیدگاه ها (۶)

اگرقرارباشدخوبی ما،وابسته به رفتاردیگران باشد..این دیگرخوبی ...

,,,حکایت...ازما....بهتران,,,,!!؟یکی باید که در چادر بخوابد,,...

بعضی دعا ها عجیب به دل میشینه ؛خداوندا نه آنقدر پاکم که مر...

زمــــــــــــــــــــــــان به من آموخت که...دست دادن معنی ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۱سئول یک ساله شد.عمارت پر از با...

خیابون ها پوشیده از بوی نم بارون و خاک خیس بود،لوسیفر جلوی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط