پارت ۸
پارت ۸
دختر بلند شد و کتش رو کامل تنش کرد و موهاش رو دم اسبی بست
+ جای کلاب و اسمش رو برام بفرست
* چشم فقط.......
+ چیه؟
* با کت شلوار نمیرن کلاب یه لباس درست بپوشین
کمی فکر کردم درسته اینطوری خیلی تابلوع میشم
+ ها درسته باشه قط کن میرم یه لباسی بپوشم
گوشی رو ول کردم و رفتم تا اماده شم کمدم و باز کردم و همون موقع یه لباس چشمم رو گرفت برش داشتم و پوشیدمش موهام رو باز کردم و ارایش خیلیییی کمی کردم فقط ........لباس کوتاه بود نفس عمیقی کشیدم
ذهن کاترین : کیت تو میتونی این کار برای ماموریته نه چیزی بیشتر از این ادرس ارسال شد سوار ماشین سیاهم شدم و راه افتادم
کلاب*
وارد اون محوطه شلوغ شدم ......از شلوغی متنفرم نفسی کلافه کشیدم و به اطراف نگا کردم تا کسی که حس قاتلی بهم میده رو پیدا کنم اما اینجا فقط .....ادم بود :| از این وضعیت بدم میاد به اطراف نگا میکردم که دستای یکی رو روی شونه هام حس کردم خواستم با اون یکی دستم بزنمش که دستم رو گرفت با دیدنش با لبخد خندیدم
+ خدای من هوپی ؟
♤ دیجی مجلس و میزنی ؟
+ آه دوباره این بار گیرت بیارن من نمیام درت بیارما
♤ واسه همین اومد اینجا دیگه
خندید که با ارنجم زدم تو شکمش که یهو یکی پرتش کرد زمین و شروع به زدنش کرد
چند دقیقه پیش *
کوک*
فهمیدم که یونگی یه موزیسینه و برادر ناتنیه تهیونگ و جیمینه و ازشون بزرگتره ۳۰ سالشه در حالی که این دو تا ۲۷ سالشونه داشتم باهاشون مشروب میخوردم که در کلاب به صدا در اومد کاملا یهو سرم و برگردوندم و .......
دختر بلند شد و کتش رو کامل تنش کرد و موهاش رو دم اسبی بست
+ جای کلاب و اسمش رو برام بفرست
* چشم فقط.......
+ چیه؟
* با کت شلوار نمیرن کلاب یه لباس درست بپوشین
کمی فکر کردم درسته اینطوری خیلی تابلوع میشم
+ ها درسته باشه قط کن میرم یه لباسی بپوشم
گوشی رو ول کردم و رفتم تا اماده شم کمدم و باز کردم و همون موقع یه لباس چشمم رو گرفت برش داشتم و پوشیدمش موهام رو باز کردم و ارایش خیلیییی کمی کردم فقط ........لباس کوتاه بود نفس عمیقی کشیدم
ذهن کاترین : کیت تو میتونی این کار برای ماموریته نه چیزی بیشتر از این ادرس ارسال شد سوار ماشین سیاهم شدم و راه افتادم
کلاب*
وارد اون محوطه شلوغ شدم ......از شلوغی متنفرم نفسی کلافه کشیدم و به اطراف نگا کردم تا کسی که حس قاتلی بهم میده رو پیدا کنم اما اینجا فقط .....ادم بود :| از این وضعیت بدم میاد به اطراف نگا میکردم که دستای یکی رو روی شونه هام حس کردم خواستم با اون یکی دستم بزنمش که دستم رو گرفت با دیدنش با لبخد خندیدم
+ خدای من هوپی ؟
♤ دیجی مجلس و میزنی ؟
+ آه دوباره این بار گیرت بیارن من نمیام درت بیارما
♤ واسه همین اومد اینجا دیگه
خندید که با ارنجم زدم تو شکمش که یهو یکی پرتش کرد زمین و شروع به زدنش کرد
چند دقیقه پیش *
کوک*
فهمیدم که یونگی یه موزیسینه و برادر ناتنیه تهیونگ و جیمینه و ازشون بزرگتره ۳۰ سالشه در حالی که این دو تا ۲۷ سالشونه داشتم باهاشون مشروب میخوردم که در کلاب به صدا در اومد کاملا یهو سرم و برگردوندم و .......
- ۱۴.۰k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط