یکی از دردناک ترین خاطراتتون با رفیقتون 😮‍💨

یکی از دردناک ترین خاطراتتون با رفیقتون 😮‍💨
خودم:همیشه چون از بچگی به حرفاشون گوش دادم همیشه خدا هر چی میشد منو صدا میکردن امروز داشتم با چند تا دوستام بازی میکردیم که یکی از دوستای صمیمیم گفت بیا محنا کارت داره رفتم و خوب واقعیتش اینه توی ذهنم می‌گفتم اه باز محنا چون که هر اتفاقی تا حالا برامون افتاده رو این شروع کرده میاد میگه آره اینجوری شد اونجوری شد چیزایی میگه که از حدش خالیه مثلا به دروغ میگه من داداشم مرده در صورتی که داداشش توی مغازه عموی یکی از رفیقامون کار میکنه و از وقتی که یکی دیگه از دوستامون گفت تو دروغ میگه شروع کرد به جبهه گرفتن الانم چند روزی گیر داده به یکی از دوستای جدیدمون که آمده توی اکیپ میگه چون این همش پیش توعه اگه‌من سال بعد از مدرسه برم برای تو هیچ فرقی نمیکنه یا چمیدونم این مغزتون شستشو میده همه همه فکر میکنن همه‌چی تغصیر منه دارم دیوانه میشم فقط میخوام برم یه جا که تنها باشم بعدش داد بزنم تا جایی داد بزنم که گلوم بگیره بعدم خودمو از بلندی پرت کنم پایین اما راستش جرعت خودکشی ندارم
میدونم زیاد حرف زدم ممنون که حرفامو گوش دادین🙃
دیدگاه ها (۱)

برده عمارت جئون

پارت چهارته: لعنتی تو بچه داری( عصبی داد )یون: نه نههههه من ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

part 12ویو نیک ماریا:هعی بیدار نمیشی بری شرکت نیک:یکم دیگه ب...

I'm not jealous part 61اینم از جیمین شده یکی لنگه ی تهیونگ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط