🦢 پارت هفتم | مرد غریبه

🦢 پارت هفتم | مرد غریبه

ظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.

بچه‌ها یکی‌یکی تحویل خانواده‌هایشان شدند و لیانا مشغول مرتب کردن کلاس بود.

یکی از پسرها هنوز منتظر عمویش بود.

لیانا لبخند زد.

— نگران نباش عزیزم، عمو میاد دنبالت.

چند دقیقه بعد، مرد جوانی وارد شد.

— سلام.

لیانا سرش را بلند کرد.

— سلام، شما عموی...؟

— بله.

مرد بچه را تحویل گرفت، اما قبل از رفتن مکث کرد.

— شما همیشه اینجا کار می‌کنید؟

لیانا کمی متعجب شد.

— بله.

— جالبه... خواهرزاده‌م خیلی ازتون تعریف می‌کنه.

— خوشحالم که دوستش داره.

مرد لبخند زد.

— راستش خودمم فکر می‌کنم آدم جالبی باشید.

لیانا لبخندش کمی محو شد.

— ممنون.

مرد قدمی نزدیک‌تر آمد.

— اگه اجازه بدید، می‌تونم یه روز دعوتتون کنم بیرون؟

لیانا سریع جواب داد:

— متأسفم، علاقه‌ای ندارم.

مرد همچنان اصرار کرد.

— فقط یه قرار دوستانه.

— گفتم که نمی‌خوام.

همان لحظه صدای باز شدن در کلاس آمد.

لیانا برگشت.

جنگکوک.

چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد.

نگاه جنگکوک اول روی مرد افتاد، بعد روی لیانا.

چهره‌اش کاملاً تغییر کرد.

— مشکلی پیش اومده؟

مرد گفت:

— نه، فقط داشتیم صحبت می‌کردیم.

جنگکوک آرام جلو آمد.

— پس صحبتتون تموم شده.

مرد با تعجب نگاهش کرد.

— شما کی هستید؟

جنگکوک بدون تغییر حالت گفت:

— کسی که بهتره حرفم رو جدی بگیری.

لیانا سریع بینشان ایستاد.

— جنگکوک، بس کن. خودم می‌تونم از پسش بربیام.

جنگکوک نگاهش کرد.

— می‌دونم.

بعد رو به مرد گفت:

— ولی وقتی کسی جواب «نه» می‌شنوه، باید همون‌جا تمومش کنه.

مرد بالاخره عقب رفت و از کلاس خارج شد.

لیانا نفسش را بیرون داد.

— تو اینجا چی کار می‌کنی؟

جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— یه کار داشتم.

— اینجا؟

— آره.

لیانا با شک نگاهش کرد.

— اتفاقی اینجا نبودی، نه؟

جنگکوک جواب نداد.

فقط نگاهش کرد.

و برای اولین بار، لیانا متوجه شد پشت آن چهره‌ی سرد و بی‌تفاوت، چیزی شبیه نگرانی وجود دارد.

اما جنگکوک هنوز حاضر نبود اسمش را روی آن بگذارد.

چون خودش هم از احساسی که داشت می‌ترسید. 🦢

پآیآن پآت هفتم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۶)

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنا...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

فالوشه¿¡ @jkvfiction

𓆩♡𓆪 «و این‌گونه، داستان ما به فصلِ هزارم رسید…» 𓆩♡𓆪گاهی بعضی...

🦢 پارت چهارم | عروسیبالاخره روز عروسی رسید.خانه پر از گل و م...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط