آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
ادامه پارت 20---
ویوی ا. ت
داخل عمارت خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکردم.
همهچیز مرتب و شیک بود.
اما فضای خونه...
خیلی سنگین بود.
یه زن میانسال با عجله از راهرو به سمت ما اومد.
زن: جونگکوک...
جونگکوک: عمه؟
زن با نگرانی بهش نزدیک شد.
زن: هنوز هیچ خبری از مادرت نیست.
جونگکوک دستهاش رو مشت کرد.
جونگکوک: آخرین بار کی دیدینش؟
زن: صبح.
جونگکوک: کجا؟
زن: اتاقش.
جونگکوک: و بعد؟
زن: بعد از اون... هیچکس ندیدش.
ا. ت: یعنی دوربینهای خونه چی؟
همه برگشتن سمت من.
من همونجا خشکم زد.
ا. ت: چیه؟
جونگکوک: دوربینها.
ا. ت: خب... خونه بزرگیه. دوربین ندارین؟
پدر جونگکوک برای اولین بار با دقت نگام کرد.
پدر: داریم.
ا. ت: پس چرا چک نکردین؟
سکوت.
ا. ت: چی شده؟
جونگکوک: دوربینها از صبح قطع شدن.
ا. ت: ...
ا. ت: خب...
ا. ت: این دیگه خیلی کلیشهایه.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: دوربین قطع، آدم گمشده، ماشین مشکوک، علامت عجیب...
جونگکوک: تو داری درباره گمشدن مادرم میگی کلیشهای؟
ا. ت: نه!
ا. ت: من فقط میگم زندگی تو خیلی شبیه سریاله.
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
جونگکوک: من واقعاً نمیدونم چرا تو رو آوردم.
ا. ت: چون دلت برام تنگ میشه.
جونگکوک: ما بیست دقیقهست اینجاییم.
ا. ت: احساسات زمان نمیشناسن.
عمه جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان خندهش گرفت.
برای اولین بار فضای سنگین عمارت کمی شکست.
جونگکوک با ناباوری به من نگاه کرد.
من هم خیلی جدی گفتم:
ا. ت: چیه؟ من دارم سعی میکنم جو رو بهتر کنم.
جونگکوک: خیلی موفق نبودی.
ا. ت: ولی عمهت خندید.
عمه: راست میگه.
جونگکوک: شما هم طرف اونو گرفتین؟
عمه: از وقتی اومده، این خونه برای اولین بار یه کم زنده شده.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما من دیدم...
برای یک لحظه نگاهش نرم شد.
همون لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا اومد.
همه سرشون رو بلند کردن.
یک نفر آرام از پلهها پایین میاومد.
جونگکوک جلوتر رفت.
جونگکوک: کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
قدمها متوقف شد.
بعد...
یک صدای زنانه از تاریکی طبقه بالا شنیده شد:
؟؟؟: جونگکوک...
ادامه
شرط 15لایک 10کامنت ❤🎀
ادامه پارت 20---
ویوی ا. ت
داخل عمارت خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکردم.
همهچیز مرتب و شیک بود.
اما فضای خونه...
خیلی سنگین بود.
یه زن میانسال با عجله از راهرو به سمت ما اومد.
زن: جونگکوک...
جونگکوک: عمه؟
زن با نگرانی بهش نزدیک شد.
زن: هنوز هیچ خبری از مادرت نیست.
جونگکوک دستهاش رو مشت کرد.
جونگکوک: آخرین بار کی دیدینش؟
زن: صبح.
جونگکوک: کجا؟
زن: اتاقش.
جونگکوک: و بعد؟
زن: بعد از اون... هیچکس ندیدش.
ا. ت: یعنی دوربینهای خونه چی؟
همه برگشتن سمت من.
من همونجا خشکم زد.
ا. ت: چیه؟
جونگکوک: دوربینها.
ا. ت: خب... خونه بزرگیه. دوربین ندارین؟
پدر جونگکوک برای اولین بار با دقت نگام کرد.
پدر: داریم.
ا. ت: پس چرا چک نکردین؟
سکوت.
ا. ت: چی شده؟
جونگکوک: دوربینها از صبح قطع شدن.
ا. ت: ...
ا. ت: خب...
ا. ت: این دیگه خیلی کلیشهایه.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: دوربین قطع، آدم گمشده، ماشین مشکوک، علامت عجیب...
جونگکوک: تو داری درباره گمشدن مادرم میگی کلیشهای؟
ا. ت: نه!
ا. ت: من فقط میگم زندگی تو خیلی شبیه سریاله.
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
جونگکوک: من واقعاً نمیدونم چرا تو رو آوردم.
ا. ت: چون دلت برام تنگ میشه.
جونگکوک: ما بیست دقیقهست اینجاییم.
ا. ت: احساسات زمان نمیشناسن.
عمه جونگکوک که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان خندهش گرفت.
برای اولین بار فضای سنگین عمارت کمی شکست.
جونگکوک با ناباوری به من نگاه کرد.
من هم خیلی جدی گفتم:
ا. ت: چیه؟ من دارم سعی میکنم جو رو بهتر کنم.
جونگکوک: خیلی موفق نبودی.
ا. ت: ولی عمهت خندید.
عمه: راست میگه.
جونگکوک: شما هم طرف اونو گرفتین؟
عمه: از وقتی اومده، این خونه برای اولین بار یه کم زنده شده.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما من دیدم...
برای یک لحظه نگاهش نرم شد.
همون لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا اومد.
همه سرشون رو بلند کردن.
یک نفر آرام از پلهها پایین میاومد.
جونگکوک جلوتر رفت.
جونگکوک: کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد.
قدمها متوقف شد.
بعد...
یک صدای زنانه از تاریکی طبقه بالا شنیده شد:
؟؟؟: جونگکوک...
ادامه
شرط 15لایک 10کامنت ❤🎀
- ۵.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط