رزسفیدمن

#رز_سفید_من
#پارت_۹




جیمین:مین!
یونگی :ها؟
جیمین:میخوام توی مسابقه شرکت کنم
یونگی:نه
جیمین:من میخوام شرکت کنم و تو هم قبول میکنی همچنین من میدونم تو هر روز ساعت ۵ صبح تمرین میکنی برای مسابقه
یونگی:دهن نامجون چفت نداره نه؟


جیمین لبخند خبیثی زد و گفت

جیمین:نه
یونگی ول کنه من نیستی؟ نکنه دوستم داری جوجه؟


جیمین که انگار چیز چندشی شنیده بود صورتشو جمع کرد و گفت

یونگی:جوجه خودتی و هفت جد و آبادت،پدر گربه!


یونگی اخم کرد و گفت

یونگی گربه خودتی اصلا پشه ای
جیمین :تو هم سگی

و قبل از اینکه مثل موش و گربه به جون هم بیفتن نامجون اونارو جدا کرد

یونگی:خیلی خب جوجه هر روز ساعت پنج صبح دم در خونم میبینمت

یونگی پوزخندی زد و فکر میکرد که جیمین زود پشیمون میشه بی خبر از اینکه روز بعد با صدای یک جوجه ی اخمو از خواب نازش بیدار شد.

الان ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه ی صبحه و یونگی ربع ساعت دیگه باید از خواب بلند شه که ناگهان گوشیش زنگ خورد. با حرص بلند شد و گوشی رو جواب داد

یونگی:کیه؟!
جیمین:یه نگاه به اون شماره ی فاکی روی گوشیت بنداز!

یونگی با حرص و چشمان نیمه باز به شماره ی روی صفحه نگاه کرد و اسم جوجه ی بد اخلاق رو دید و با حرص گفت

یونگی:تو این ساعت به من زنگ زدی؛!!!!!!!!!!!
جیمین:به هر حال که ساعت پنج باید بیدار میشدی نه؟
یونگی :بعدا بهت زنگ میزنم پارک!

جیمین از پشت تلفن نیشخندی زد و قطع کرد. یونگی دوباره چشماشو بست ولی آلارم زنگ خورد و با حرص فریاد خفه ای کشید و بالشت رو محکم به صورتش کوبید.

راس ساعت پنج جیمین زنگ در خونه ی یونگی رو فشرد و بعد از چند ثانیه یونگی در رو باز کرد. با قیافه ی اخمو، بدون تیشرت و با یک شلوارک.

جیمین:گمشو برو یه تیشرت بپوش
یونگی:تو خونه ی خودم حق انتخاب ندارم؟

یونگی گفت و اجازه داد جیمین وارد خونه شد تا تمرین رو شروع کنن.


بفرمااااا🎀حمایت و بازنشر کنید خوشگلا🎀


امروز یازده اردیبهشت تولدمههههههههههه🦦🎀👹
دیدگاه ها (۱)

#رز_سفید_من#پارت_۱٠یونگی لباس ورزشی پوشید، به جیمین هم یه دس...

#رز_سفید_من#پارت_۸قطعا اسکله لیسا کنار جیمین گفت و جیمین یه ...

#رز_سفید_من#پارت_۷جیمین با تمرکز مشغول یاد گرفتن بود و کارها...

پسری که قلبم رو برد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط