یک هفته بعدبی خبر از ساعتزندانکارن
"یک هفته بعد-بی خبر از ساعت-زندان-کارن"
یک هفته ای بود که افتاده بودم زندان...خودم نگفته بودم ستی یا لارا بیان دیدنم...باید یکم ابا از اسیاب میوفتاد...یه چند وقتی بود که به یکی از زندانیا به اسم چو سویی مشکوک بودم...مدام دور و برم بود و ضایع بود که داره خبرمو به یکی میده...داشتم تو راه رو های بین سلولا قدم میزدم که اسمم رو از بلند گو شنیدم
《کارن لی...اتاق 23...ملاقاتی داری》
وقتی گفت ملاقاتی دارم تعحب کردم...چون به ستی و لارا گفته بودم نیان...پس کی بود؟...رفتم تو اتاق 23...وقتی دیدم کی اومده دیدنم حالم بهم خورد...یجی عوضی بود
-قرار نیست دست از سرم برداری نه؟
-من که کاریت ندارم...این خودتی که به حرفم گوش ندادی و اینم الان حال و روزته...از ستی جونت خبر داری؟
-فک نکنم بهت ربطی داشته باشه
-اره به من که ربطی نداره ولی خب اینکه الان کجاست قطعا به تو ربط داره
وقتی اینو گف بهش شک کردم...از کجا میدونست کجاست...با اعصبانیت لب زدم
-چرت و پرت نگو...ستی کجاست؟
-من که خبر ندارم...ولی به زودی یا جنازش بهت میرسه یا بدن زخمیش
وقتی اینو گفت دیگه نفهمیدم چجوری یقشو گرفتم و بین خودم و دیوار گیرش انداختم...یقشو فشار دادم با صدایی که داشتم کنترلش میکردم لب زدم
-ببین یجی...خودت میدونی خیلی راحت میتونم از این خراب شده بیام بیرون...بیرونم بیام که اروم نمیشینم...اونموقع من میمونم و تو...بهتره دستتم نخوره بهش
-و تو ام میدونی که با یه دادم کلی مامور میریزه تو این اتاق
-منو از مامور میترسونی؟
و خنده عصبی ای کردم و یقش رو ول کردم
-بهتره دفعه بعدی به جای تو یکی دیگه بیاد ملاقاتم...چون اونموقع قول نمیدم زنده بمونی
و بعد از اون اتاق کذایی اومدم بیرون و رفتم سراغ تلفنی که گوشه ی حیاط بود...شماره ای گرفتم و بعد از یه بوق جواب داد
-بله رئیس
-لارا هرچه زودتر برو دنبال ستی...جاش امن نیست
-چشم رئیس
-و بعد از اون...تا دوروز دیگه منو از این جهنم بیار بیرون
-چشم فردا میرم دنبال کاراش
-ممنون
و بعد تلفن رو قطع کردم و رفتم سلولم
یک هفته ای بود که افتاده بودم زندان...خودم نگفته بودم ستی یا لارا بیان دیدنم...باید یکم ابا از اسیاب میوفتاد...یه چند وقتی بود که به یکی از زندانیا به اسم چو سویی مشکوک بودم...مدام دور و برم بود و ضایع بود که داره خبرمو به یکی میده...داشتم تو راه رو های بین سلولا قدم میزدم که اسمم رو از بلند گو شنیدم
《کارن لی...اتاق 23...ملاقاتی داری》
وقتی گفت ملاقاتی دارم تعحب کردم...چون به ستی و لارا گفته بودم نیان...پس کی بود؟...رفتم تو اتاق 23...وقتی دیدم کی اومده دیدنم حالم بهم خورد...یجی عوضی بود
-قرار نیست دست از سرم برداری نه؟
-من که کاریت ندارم...این خودتی که به حرفم گوش ندادی و اینم الان حال و روزته...از ستی جونت خبر داری؟
-فک نکنم بهت ربطی داشته باشه
-اره به من که ربطی نداره ولی خب اینکه الان کجاست قطعا به تو ربط داره
وقتی اینو گف بهش شک کردم...از کجا میدونست کجاست...با اعصبانیت لب زدم
-چرت و پرت نگو...ستی کجاست؟
-من که خبر ندارم...ولی به زودی یا جنازش بهت میرسه یا بدن زخمیش
وقتی اینو گفت دیگه نفهمیدم چجوری یقشو گرفتم و بین خودم و دیوار گیرش انداختم...یقشو فشار دادم با صدایی که داشتم کنترلش میکردم لب زدم
-ببین یجی...خودت میدونی خیلی راحت میتونم از این خراب شده بیام بیرون...بیرونم بیام که اروم نمیشینم...اونموقع من میمونم و تو...بهتره دستتم نخوره بهش
-و تو ام میدونی که با یه دادم کلی مامور میریزه تو این اتاق
-منو از مامور میترسونی؟
و خنده عصبی ای کردم و یقش رو ول کردم
-بهتره دفعه بعدی به جای تو یکی دیگه بیاد ملاقاتم...چون اونموقع قول نمیدم زنده بمونی
و بعد از اون اتاق کذایی اومدم بیرون و رفتم سراغ تلفنی که گوشه ی حیاط بود...شماره ای گرفتم و بعد از یه بوق جواب داد
-بله رئیس
-لارا هرچه زودتر برو دنبال ستی...جاش امن نیست
-چشم رئیس
-و بعد از اون...تا دوروز دیگه منو از این جهنم بیار بیرون
-چشم فردا میرم دنبال کاراش
-ممنون
و بعد تلفن رو قطع کردم و رفتم سلولم
- ۱۱۵
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط