جرات داری
جرات داری...؟
p3
این جمله،
چیزی را درونت تکان داد.
گفت:
«اگه نمیخوای چیزی بینمون باشه…
قبول میکنم.
اما فقط لطفاً… یک بار… راستش رو بهم بگو.»
تو نگاهش کردی.
چشمهایش منتظر بود.
و تو…
برای اولین بار حس کردی جواب دادن به این سوال…
خیلی سختتر از نه گفتن به بوسه بود.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتید.
این انتظار، سنگین بود، تاریک، اما صادق.
تو انگار توان نفس کشیدن نداشتی.
جونگکوک دوباره پرسید، اما خیلی آرامتر از قبل:
«تو… واقعاً هیچوقت حتی یه لحظه…
به اینکه من میتونم بیشتر از یه دوست باشم فکر نکردی؟»
تو زبانت خشک شد.
این سوال ساده به نظر میرسید، اما نبود.
چون حقیقتی پشتش بود که تو خودت هم از آن فرار کرده بودی.
آهسته گفتی:
«جونگکوک… مسئله اینه که… من نمیدونم»
کلمه «نمیدونم» برای جونگکوک بدترین جواب نبود؛
برعکس، این اولین دری بود که کمی بازش کرده بودی.
او آهسته یک قدم دیگر جلو آمد،
«نمیدونی یعنی…؟»
تو دستت را روی پیشانیات گذاشتی.
«یعنی… یعنی من هیچوقت بهش فکر نکردم. واقعاً نکردم.
تو همیشه… همیشه کنارم بودی. همیشه راحت بودیم. همیشه… مثل الان نبود.»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد، نگاهش نرمتر شد.
«مثل الان نیست چون من بالاخره حقیقت رو گفتم.»
تو نفس را تند بیرون دادی.
«آره، ولی…
تو همیشه… خوب بودی.
مهربون، پر انرژی، همیشه حواست بود…
ولی من… تو رو توی ذهنم فقط… دوستی که همیشه هست، گذاشته بودم.
نه اینکه نخوام… فقط… فکر نمیکردم روزی لازم باشه بیشتر از این ببینمت.»
جونگکوک ابروهایش را کمی جمع کرد.
«میفهمم. ولی…
تو همون چیزی هستی که من سالهاست… بیشتر از یه دوست میبینمش.
و هر بار که تو فقط… لبخند میزدی و از کنار من رد میشدی…
من مجبور بودم وانمود کنم همین دوست بودن برام کافیه.»
قلبت یک ضربه دردناک زد.
چون این جمله…
تمام روزهایی را که او سعی کرده بود نزدیکت شود و تو بیتفاوت رد شده بودی، به وضوح زنده کرد.
تو آهسته گفتی:
«متأسفم… نمیخواستم اذیتت کنم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
نه لبخند شاد… لبخند کسی که واقعیت را میپذیرد.
«میدونم. همیشه به خودم میگفتم تو داری بهترینت رو میکنی.
ولی یه جا…
یه جایی آدم خسته میشه از اینکه همیشه دیده نمیشه.»
این جملهاش… تو را برای لحظهای کامل ساکت کرد
جونگکوک آهسته ادامه داد:
«من همیشه منتظر بودم تو یه نشونه بدی… یه نگاه، یه مکث…
ولی تو همیشه یه قدم عقب بودی.
و امروز…
فهمیدم که اگه من یک قدم جلوتر نیام، این فاصله هیچوقت پر نمیشه.»
تو چشم پایین انداختی.
«اون… چیزی که گفتی… اینکه من رو ببوسم…»
او لبش را گاز گرفت.
«آره. میدونم ناگهانی بود. شاید… زیادی مستقیم. ولی…
من باید یه جایی، یه بار…
تو رو مجبور میکردم دیگه از حسهام فرار نکنی.»
صدا در گلویت لرزید:
«ولی من… وقتی نزدیک شدی… ترسیدم.»
جونگکوک پلک زد.
«از چی؟ از من؟»
تو سر تکان دادی.
«نه… از تو نه.
از خودم.
از اینکه شاید… شاید حسی داشته باشم که نمیفهممش.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند واقعیتری زد.
آرام، محتاط، اما واقعی.
«این بد نیست.»
تو خجالتزده گفتی:
«یه کم چرا. چون… چون من نمیخوام تو رو اذیت کنم.
نمیخوام با شکهام باهات بازی کنم.»
آرامتر جلو آمد.
«تو داری بازی نمیکنی…
تو فقط داری سعی میکنی بفهمی چی میخوای.
و این کاملاً منصفانهست.
اونی که سالها با خودش بازی کرده، من بودم.
من بودم که وانمود کردم فقط یه دوستم…
درحالی که هر لحظه… یه چیز دیگه میخواستم.»
قلبت هنوز تند میزد.
«من نمیخوام جواب اشتباه بدم.»
جونگکوک با لحنی نرم گفت:
«پس الان لازم نیست جواب بدی.»
تو سر بلند کردی.
«چی؟»
«لازم نیست همین لحظه تصمیم بگیری که منو میخوای یا نه.
لازم نیست یه بوسه همهچیز رو تعیین کنه.
من… فقط میخوام بدونم تو بهم یه فرصت میدی.
نه الان.
نه زود.
یه فرصت… بعد از اینکه با خودت صادق شدی.»
تو چیزی نگفتی.
جونگکوک آهسته ادامه داد:
«اگه بگی هیچچیزی بینمون نبوده و نیست…
باشه.
قبول میکنم.»
تو حس کردی بغضی خیلی آرام پشت گلویت جمع شده.
بالاخره گفتی:
«باشه…
قبول.
من… یه فرصت میدم.
به خودم. و…
به تو.»
چشمهای جونگکوک برق زد.
«فقط من آهسته میرم جلو. خیلی آهسته.»
جونگکوک لبخند کوچک اما گرم و واقعی زد.
«همین برای من کافیه.»
تو نفس راحتی کشیدی.
اما همین که نفست را بیرون دادی…
جونگکوک قدمی به جلو آمد.
نه ناگهانی.
نه برای بوسیدن.
فقط برای اینکه به اندازه نیم قدم بهت نزدیک باشد.
گفت:
«ولی یه چیزو بدون…
من کنار میکشم،
اما کامل دور نمیشم.
چون سالها منتظر این یه جمله بود
p3
این جمله،
چیزی را درونت تکان داد.
گفت:
«اگه نمیخوای چیزی بینمون باشه…
قبول میکنم.
اما فقط لطفاً… یک بار… راستش رو بهم بگو.»
تو نگاهش کردی.
چشمهایش منتظر بود.
و تو…
برای اولین بار حس کردی جواب دادن به این سوال…
خیلی سختتر از نه گفتن به بوسه بود.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتید.
این انتظار، سنگین بود، تاریک، اما صادق.
تو انگار توان نفس کشیدن نداشتی.
جونگکوک دوباره پرسید، اما خیلی آرامتر از قبل:
«تو… واقعاً هیچوقت حتی یه لحظه…
به اینکه من میتونم بیشتر از یه دوست باشم فکر نکردی؟»
تو زبانت خشک شد.
این سوال ساده به نظر میرسید، اما نبود.
چون حقیقتی پشتش بود که تو خودت هم از آن فرار کرده بودی.
آهسته گفتی:
«جونگکوک… مسئله اینه که… من نمیدونم»
کلمه «نمیدونم» برای جونگکوک بدترین جواب نبود؛
برعکس، این اولین دری بود که کمی بازش کرده بودی.
او آهسته یک قدم دیگر جلو آمد،
«نمیدونی یعنی…؟»
تو دستت را روی پیشانیات گذاشتی.
«یعنی… یعنی من هیچوقت بهش فکر نکردم. واقعاً نکردم.
تو همیشه… همیشه کنارم بودی. همیشه راحت بودیم. همیشه… مثل الان نبود.»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد، نگاهش نرمتر شد.
«مثل الان نیست چون من بالاخره حقیقت رو گفتم.»
تو نفس را تند بیرون دادی.
«آره، ولی…
تو همیشه… خوب بودی.
مهربون، پر انرژی، همیشه حواست بود…
ولی من… تو رو توی ذهنم فقط… دوستی که همیشه هست، گذاشته بودم.
نه اینکه نخوام… فقط… فکر نمیکردم روزی لازم باشه بیشتر از این ببینمت.»
جونگکوک ابروهایش را کمی جمع کرد.
«میفهمم. ولی…
تو همون چیزی هستی که من سالهاست… بیشتر از یه دوست میبینمش.
و هر بار که تو فقط… لبخند میزدی و از کنار من رد میشدی…
من مجبور بودم وانمود کنم همین دوست بودن برام کافیه.»
قلبت یک ضربه دردناک زد.
چون این جمله…
تمام روزهایی را که او سعی کرده بود نزدیکت شود و تو بیتفاوت رد شده بودی، به وضوح زنده کرد.
تو آهسته گفتی:
«متأسفم… نمیخواستم اذیتت کنم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
نه لبخند شاد… لبخند کسی که واقعیت را میپذیرد.
«میدونم. همیشه به خودم میگفتم تو داری بهترینت رو میکنی.
ولی یه جا…
یه جایی آدم خسته میشه از اینکه همیشه دیده نمیشه.»
این جملهاش… تو را برای لحظهای کامل ساکت کرد
جونگکوک آهسته ادامه داد:
«من همیشه منتظر بودم تو یه نشونه بدی… یه نگاه، یه مکث…
ولی تو همیشه یه قدم عقب بودی.
و امروز…
فهمیدم که اگه من یک قدم جلوتر نیام، این فاصله هیچوقت پر نمیشه.»
تو چشم پایین انداختی.
«اون… چیزی که گفتی… اینکه من رو ببوسم…»
او لبش را گاز گرفت.
«آره. میدونم ناگهانی بود. شاید… زیادی مستقیم. ولی…
من باید یه جایی، یه بار…
تو رو مجبور میکردم دیگه از حسهام فرار نکنی.»
صدا در گلویت لرزید:
«ولی من… وقتی نزدیک شدی… ترسیدم.»
جونگکوک پلک زد.
«از چی؟ از من؟»
تو سر تکان دادی.
«نه… از تو نه.
از خودم.
از اینکه شاید… شاید حسی داشته باشم که نمیفهممش.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند واقعیتری زد.
آرام، محتاط، اما واقعی.
«این بد نیست.»
تو خجالتزده گفتی:
«یه کم چرا. چون… چون من نمیخوام تو رو اذیت کنم.
نمیخوام با شکهام باهات بازی کنم.»
آرامتر جلو آمد.
«تو داری بازی نمیکنی…
تو فقط داری سعی میکنی بفهمی چی میخوای.
و این کاملاً منصفانهست.
اونی که سالها با خودش بازی کرده، من بودم.
من بودم که وانمود کردم فقط یه دوستم…
درحالی که هر لحظه… یه چیز دیگه میخواستم.»
قلبت هنوز تند میزد.
«من نمیخوام جواب اشتباه بدم.»
جونگکوک با لحنی نرم گفت:
«پس الان لازم نیست جواب بدی.»
تو سر بلند کردی.
«چی؟»
«لازم نیست همین لحظه تصمیم بگیری که منو میخوای یا نه.
لازم نیست یه بوسه همهچیز رو تعیین کنه.
من… فقط میخوام بدونم تو بهم یه فرصت میدی.
نه الان.
نه زود.
یه فرصت… بعد از اینکه با خودت صادق شدی.»
تو چیزی نگفتی.
جونگکوک آهسته ادامه داد:
«اگه بگی هیچچیزی بینمون نبوده و نیست…
باشه.
قبول میکنم.»
تو حس کردی بغضی خیلی آرام پشت گلویت جمع شده.
بالاخره گفتی:
«باشه…
قبول.
من… یه فرصت میدم.
به خودم. و…
به تو.»
چشمهای جونگکوک برق زد.
«فقط من آهسته میرم جلو. خیلی آهسته.»
جونگکوک لبخند کوچک اما گرم و واقعی زد.
«همین برای من کافیه.»
تو نفس راحتی کشیدی.
اما همین که نفست را بیرون دادی…
جونگکوک قدمی به جلو آمد.
نه ناگهانی.
نه برای بوسیدن.
فقط برای اینکه به اندازه نیم قدم بهت نزدیک باشد.
گفت:
«ولی یه چیزو بدون…
من کنار میکشم،
اما کامل دور نمیشم.
چون سالها منتظر این یه جمله بود
- ۲.۵k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط