#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

پارت: ¹³

از پله ها بالا رفت به سمت اتاق تهیونگ حرکت کرد. وقتی به اتاق رسید با فشار در رو باز کرد. ولی با چیزی که دید ناگهان قلبش ایستاد. تهیونگ یه دختر رو آورده بود و رو به روش داشت از اون ل‍/‍ب می‌گرفت.
ات: ته..تهیونگ...
تهیونگ آروم سرش رو سمت ات برگردوند و چیزی در گوش دختره زمزمه کرد و سمت ات حرکت کرد. ترس تمام وجودش ات رو گرفت آروم آروم قدم سمت عقب برداشت.
تهیونگ: اینجا چه گوهی میخوری؟
ات : هی...هیچی فقط....فقط...
تهیونگ بلند داد زد فقط چی ؟ ات نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر گریه. تهیونگ دست ات رو محکم گرفت و سمت زیر زمین حرکت کرد
ات: تهیونگ...
تهیونگ بی توجه به حرف های ات اون رو وارد زیر زمین کرد.
تهیونگ: هیس... هیچی نگو همینجا میمونی. فردا هم بیا اتاقم و جمع کن.
حرفش که تموم شد پشتش در رو قفل کرد و رفت.
از اون روز به بعد کار هر روز ات همین بود.
اتمام فلش بک
ات وارد اتاقش شد و یک گوشه نشست. بدنش هنوز بخاطر تمرین های امروز درد داشت.
صدای توقف ماشینی از حیاط به گوش رسید. ات بیخیال صدا شد و لباسش و عوض کرد. چند دقیقه گذشته بود که در اتاق باز شد. ات متعجب به پشت برگشت با کمال تعجب تهیونگ بود
ات: به عجیبه چیشده اومدی اینجا خبریه؟ *پوزخند
تهیونگ: نمک نریز. امشب یه مهمونی. هست تو باید بیای.
ات تعجب کرد. چی ! مهمونی؟
ات: چی؟
تهیونگ در حالی که از درگاه در خارج میشد ادامه داد
تهیونگ: لباست و میارن می‌پوشی و میای.
و سپس خارج شد. ات عصبی بود با خودش می‌گفت « یعنی چی هروقت میخواد هرکاری می‌کنه انگار من عروسکشم» سپس سمت حموم رفت تا کمی دوش بگیره
دیدگاه ها (۱)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁴ات از حموم برگشت. برگشت و متوجه ل...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁵مردی تیره پوش از دور نزدیک میشه ا...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:¹²صدای تهیونگ از پشت بلند شد تهیونگ:...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹¹توی عمارت هرکسی یه طوری بهش نگاه ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط