پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنه‌یِ فتحی قدیمی

پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنه‌یِ فتحی قدیمی را.
با تنِ بشکسته‌اش،
تنها
زخمِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جان‌گزای از خشم
اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد
خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست.
از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشم‌ناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می‌زند فریاد...
دیدگاه ها (۳۱)

زندگیه دیگه گاهی خسته میشی ...خیلی خسته میشی ...اونقد که دوس...

همراه خوب من از پله های بلند غرورت          بگیر دست مرا تا ...

تقدیم به دوستای گلم

سرد که باشیدلسرد میشوی از ادمهاحتی از خودتسرد که باشیکلافه م...

در تمامِ شب چراغی نیستدر تمامِ روزنیست یک فریاد.چون شبانِ بی...

در تمامِ شب چراغی نیست.در تمامِ شهرنیست یک فریاد. ای خداوندا...

مهدی سهیلی

نامه‌ای به رقیه

بررسی شعر (خوزستان) از «حسین صفا» از قطعه (خوزستان) با صدای ...

فردین کوراوند

گریان شدن برای حسین است آبرو

شاهد سنقری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط