🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۷

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۷
هارین اروم و با اشک هایی که مثل سیل از چشماش جاری بود به سمت اتاق جونگکوک رفت
دیدن جونگکوکی که همیشه سرحال و خوشحال بود که الان با لباس های آبی بیمارستان روی تخت افتاده قلبش رو مچاله کرد
اروم رفت بغلش نشست دستشو گرفت خیلی اروم انگار یه شئ قیمتی رو لمس میکنه
دستش گرم بود انکار توی دنیای سرد و بی رنگ هارین گرمای دست جونگکوک تنها چیزی بود که اونو سرپا نگه داشته بود
اشک هاش حالا بی صدا روی تخت جونگکوک میچکید
هارین با صدایی که انگار‌نمیدونست چطور باید صدمه ای که اون باعث شده به جونگکوک وارد بشه رو جبران کنه لب زد
هارین:ببخشید..ببخشیدی جونگکوک ببخشید که حواسم بهت نبود ببخشید که انقدر سرد بودم تورو خدا یکبار دیگه چشماتو باز کن تورو خدا
جونگکوک که تا الان عین یه جسم بی جون بی حرکت بود با شنیدن صدای هارین انگشتو توی دست هارین تکون ریزی داد که همین باعث شد هارین بعد از مدت ها بخنده
کم کم چشم های جونگکوک باز شد و اولبن چیزی که دید صورت بی جون و رنگ پریده و چشم های قرمز هارین بود
قلبش شروع کرد همون ضربانی که دکتر گفت وقتی هارین رو میبینه زدن
مغزش اونو فراموش کرده بود ولی قلبش هنوز یادش بود هارین ملکه اونه

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۸جونگکوک:ب.ب.ببخشید ش.شما کی ه...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۶دکتر گفت:خداروشکر از خطر مرگ ...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۵پرش زمانی به ماموریت ۱ ماه بع...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۲چیزی رو دیدن که حتی برای کیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط