my ex
my ex
p.13
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
چیزی برای گفتن نداشت؛ نه از این بابت که حرفی نبود، از این بابت که هیچکدومشون به اندازهی درد توی چشمهای ا.ت مهم نبود.
ا.ت ستش را محکمتر دور کیف میکاپش فشرد و یک قدم عقب رفت.
+چیو میخوای توضیح بدی؟ اینکه بهم خیانت کردی؟
صدای ا.ت لرز نداشت.
همین، بیشتر از فریاد، جونگکوک را له کرد.
او نفس عمیقی کشید و گفت:
-نه… منظورم این نیست که بخوام با یه جمله همهچی رو درست کنم. فقط… فقط میخوام بدونی چرا اون کار رو کردم.
.ات خندید، اما خندهاش تلخ بود.
+دیر شد جونگکوک. خیلی دیر شد. من اون شبها، اون روزها، با خودم هزار بار مرور کردم که کجاش اشتباه بودم. ولی آخرش فهمیدم مشکل من نبودم… مشکل تو بودی.
جونگکوک انگار ضربه خورده باشه، پلک زد.
ا.ت ادامه داد:
+وقتی آدم به کسی اعتماد میکنه، دلش رو میذاره وسط. من برای تو فقط یه آدم نبودم. ولی تو… تو راحت همهچیز رو خراب کردی.
جونگکوک یک قدم به جلو آمد، اما آ.ت سریع گفت:
«نیا جلو.»
همان یک کلمه کافی بود تا جونگکوک همانجا بایستد.
انگار بینشان دیواری کشیده بودند؛ دیواری که از جنس فاصله نبود، از جنس شکستن بود.
-من نمیخوام بهت فشار بیارم.
جونگکوک آرام گفت: «فقط بذار حرف بزنم. حتی اگه آخرش باز هم ازم متنفر بمونی.»
ا. ت نگاهش را از او دزدید.
چشمهایش خسته بود، ولی هنوز آن برق قدیمی را داشت؛ برقی که جونگکوک زمانی بلد بود بخنداندش.
+من ازت متنفر نیستم.
مکث کرد.
+اگه متنفر بودم، اینقدر بهم نمیریختم.
این جمله برای هر دویشان خطرناک بود.
جونگکوک چیزی نگفت.
چون میدانست درست همانجاست که هنوز امید هست؛ و امید، از نفرت هم دردناکتر است...........
ادامه دارد...........
p.13
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
چیزی برای گفتن نداشت؛ نه از این بابت که حرفی نبود، از این بابت که هیچکدومشون به اندازهی درد توی چشمهای ا.ت مهم نبود.
ا.ت ستش را محکمتر دور کیف میکاپش فشرد و یک قدم عقب رفت.
+چیو میخوای توضیح بدی؟ اینکه بهم خیانت کردی؟
صدای ا.ت لرز نداشت.
همین، بیشتر از فریاد، جونگکوک را له کرد.
او نفس عمیقی کشید و گفت:
-نه… منظورم این نیست که بخوام با یه جمله همهچی رو درست کنم. فقط… فقط میخوام بدونی چرا اون کار رو کردم.
.ات خندید، اما خندهاش تلخ بود.
+دیر شد جونگکوک. خیلی دیر شد. من اون شبها، اون روزها، با خودم هزار بار مرور کردم که کجاش اشتباه بودم. ولی آخرش فهمیدم مشکل من نبودم… مشکل تو بودی.
جونگکوک انگار ضربه خورده باشه، پلک زد.
ا.ت ادامه داد:
+وقتی آدم به کسی اعتماد میکنه، دلش رو میذاره وسط. من برای تو فقط یه آدم نبودم. ولی تو… تو راحت همهچیز رو خراب کردی.
جونگکوک یک قدم به جلو آمد، اما آ.ت سریع گفت:
«نیا جلو.»
همان یک کلمه کافی بود تا جونگکوک همانجا بایستد.
انگار بینشان دیواری کشیده بودند؛ دیواری که از جنس فاصله نبود، از جنس شکستن بود.
-من نمیخوام بهت فشار بیارم.
جونگکوک آرام گفت: «فقط بذار حرف بزنم. حتی اگه آخرش باز هم ازم متنفر بمونی.»
ا. ت نگاهش را از او دزدید.
چشمهایش خسته بود، ولی هنوز آن برق قدیمی را داشت؛ برقی که جونگکوک زمانی بلد بود بخنداندش.
+من ازت متنفر نیستم.
مکث کرد.
+اگه متنفر بودم، اینقدر بهم نمیریختم.
این جمله برای هر دویشان خطرناک بود.
جونگکوک چیزی نگفت.
چون میدانست درست همانجاست که هنوز امید هست؛ و امید، از نفرت هم دردناکتر است...........
ادامه دارد...........
- ۱.۱k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط