خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت31
*پنج سال بعد*
«خب چویا از اونجا که کسی نیست تا اونو برگردونه تو باید برگندونیش»
_باشه باشه
از اتاق رئیس بیرون رفت
از وقتی دازای رفته بود چویا ارتباط چندانی با هیچ کدوم از اعضای خانوادش نداشت
سوار ماشین شد و روشنش کرد و راه افتاد سمت فرودگاه
به فرودگاه رسید و از ماشین پیاده شد و رفت داخل
همونطور که داشته به بقیه نگاه می‌کرد نگاهش به یه دختر افتاد که بسیار زیبا بود جوری که دل چویا رو دوباره برد
موهاش با اینکه بالا بسته شده بود ولی به کف زمین می‌رسید و لباسش که قرمز و مشکی بود و بسیار زیبا بود
چویا فقط بهش نگاه کرد که چقدر اون دختر زیباس که دخترک سرشو بالا آورد و با چویا چشم تو چشم شد
چشمای دخترک از تعجب گرد شد و رفت سمت چویا
+چ..چویا
اشک تو چشماش حلقه زد و دوید سمتش و بغلش کرد
+چویا دلم هق برات تنگ شده بود
چویا بهش نگاه کرد و محکم دستاشو دور کمر باریکش حلقه کرد
_منم دازای منم
سرشو بالا آورد و به چویا نگاه کرد و چویا هم به دازای نگاه کرد و بعد به آرومی سرشو پایین آورد و لباشو بوسید چیزی که این پنج سال میخواست دوباره چشیدن مزه لباش بود و البته دازای هم دست کمی از چویا نداشت سره همین دستاشو دور گردنش حلقه کرد
بوسه ی این دونفر به قدری زیبا و دیدنی بود که کل اون مکان که پر از سروصدا بود ناگهان با بوسه اون دونفر قطع شد و همه به بوسشون نگاه میکردن که ق
چقدر زیباس
ازش جدا شد ولی از بغلش بیرون نیومد و محکمتر دستاشو حلقه کرد دور گردنش که چویا بهش خندید و و بغلش کرد و چمدوشو برداشت و گذاشت توی ماشین و خودشم توی ماشین نشست و دازای همچنان توی بغلش بود
_دازای باید بی....
+چویا میدونم میخوای چی بگی من از بغلت نمیام بیرون
چویا بهش لبخندی زد و موهاشو بوسید _باشه باشه توی بغلم بمون
ماشین رو روشن کرد و شروع مرد به حرکت
+چویا داری میری خونه؟
_نه یه جای بهتر.......
دیدگاه ها (۳)

رمانمو ادامه بدم یا نه آخه احساس میکنم خیلی بد شده

خدمتکارمنپارت30+ببین چویا فقط پنج ساله خب تموم میشه_این پنج ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط